X
تبلیغات
2ham-2ham

درود بر همه ی دوستانی که ... ولمون کردم دیگه !



مهم نیست چون ما هم ولشون کرده بودیم :دی !


خوب ... این بلاگ داره دوباره شروع به کار میکنه ... خبر زیاده .. سهراتب داره با تلاش و کوشش رشته ی ریاضی رو میخونه تا امسال بتونه دیپلم ریاضی بگیره و واسه سال چهارم هنر بخونه و بره به سلامتی کارگردان بشه !!


ورقا هم سخت مشغول درسه ... دمش گرم که مارو تنها نمیذاره :دی !

از سولماز بگم ! چند وقت پیش از قائم شهر رفتن تهران و به سلامتی قراره اونجا زندگی کنن ! سولماز جان هر جا هستی ما برات از ته ته ته ته ته ته دل آرزوی خوشبختی میکنیم :* ! پیروز باشی ...


و دوباره این سهراب تنها مونده و یه بلاگ پر از گرد و خاک و تار عنکبوت ! راستی ... خو چجوری بگم ... امممم ... چیزه ... دیگه تنها نیستم ! ازم جزئیات نخواین که معذورم :دی ! خیلی هم احساس خوشبختی دارم :*** :D !!


از داستان خودم بگم براتون ! خوب نوشتم بردم نشر مروارید و نشر چشمه ... مروارید که گفت کار ما فانتزی نیست ... رد ! اما چشمه کلی راهنمایی و تمجید کرد و ... بعدش رد ! اما خوب من مگه چی از نویسنده  جنگ و صلح کم دارم ؟ ( اسمش رو میدونم ... نگفتم که شما یکم فکر کنید :دی ! ) اون که سی بار - یا تو همین حدودا ! - کتابشو بازنویسی کرد ! در نهایت تلاش و خوشالی دارم دوباره مینویسمش و یه تغییرزات خیلی موثر توش به وجود میارم . منتظر باشید ... !

نقد نویسیم ! خو کم شده ... حسش نیست ... نقد فیلم مینویسم اما واسه کتاب وقت میخواد و حوصله که نه تنا ندارم بلکه کسی هم اینجا نداره بهم قرض بده !


داخل فیسبوک هستین ؟؟؟ ریکوئست بده ! فهمیدی ؟ sohrab.wws

« به دختر داییم كه 4 سالشه ميگم دخترا موشن مثل خرگوشن....

برگشته ميگه پسرا لوسن ، خيلي ديوثن!!! »


اسنم از فیسبـــــــوک گذاشتم برید بخندین !! دیه چی بگم ...


منتظر باشین ... میخوا آرتیسیت رو نقد کنم ، جدایی ، مانی بال و ... !

پس اینجا قراره کولاک بشه !


پس به امید دیدار


پیروز باشید


بدرود :*

مورخه :یکشنبه نهم بهمن 1390 | 19:20 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ما هستیم !

این وب هنوز نمرده !


گوش کن ...


بومب بومب ... بومب بومب ... بومب بومب ...


منتظر اتفاقات جدید باشید !



سهراب


مورخه :شنبه هشتم بهمن 1390 | 21:4 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

بازگشت کم شکوه ...

دروووووووووووووووووووووووووو به همه !!


رفیق رفقاست داریم ؟؟ آخ ببخشید فی*$@#&$&س ب@#&@#*$وک زده شدم ! فهمدیدن چی چی زده دیگه !؟! اخه ترس سان()()(سو**ر کوچیک و بزرگ نداره  !! ما رو هم یه موقه میکنن تو زن*#$&دا$$ن !


خوب جونم بهتون بگه که به پیج ما تو همون اسمشو نبر یه سر بزنین . sohrb dehghan . جان من پیغام وستی بدین که بر خلاف ورقا هنوز رفقام 3 رقمی نشدن ....

خوب چه خبر از خودتون ... خوبین ؟!؟ ممنم خوبم ... گفتم یه چند تا خبر بهتون بدم همشون یادم رفت !! :دی !


خوب چند تا فیلم بهتون میگم برین ببینین :

درخشش  shining اثری از استنلی کوبریک


127 ساعت  127 hour فیلمی از کارگردان اثر به یاد ماندنی میلیونر زاغه نشین




درباره ی فیلم :

New York I Love You

نیویورک ، عاشقتم 


یه فیلم اپیزودیک که من توی بازیگراش فقط ناتالی پورتمن رو میشناختم . با اینکه این فیلم از سایت IMDb نمیره ی 6/5 از 10 رو گرفت اما به نظر من حس رمانتیک این فیلم واقعاً قوی و گویاست . البته من ملاک نقدم رو حسی که فیلم بهم داد و البته داستان ، کارگردانی و بازگری میدونم .

بازیگر ها به علت تعدد فقط یه شخصیت پردازی سطحی داشتن ، مخصوصاً شخصت اول اپیزود دختر فلج و پسر بی عرضه ! یعنی پسر بی عرضه که من هیچی از شخصیتش دریافت نکردم .  شاید به خاطر بازی ضعیفش بود و یا مانور محدود کارگردان روی کارش . اما در همون اپیزود دختر فلج در آخرین ثانیه شخصیت پردازیش کامل میشه و با چشمکی که به پسر میزنه کاملاً خودش رو به ما میشناسونه !!

از طرف دیگه نالی هم در حضور کوتاهش یه حس جیگری رو توی دل آدم میذاره که جیگر آدم کباب میشه .

خوشم میاد از اینجور رمانتیک های ساده اما فکر آلود !

پیشنهاد میکنم ین فیلم رو ببینین . زیاد طولانی هم نیست . همو 94 دقق ه ی معمول و مشهور !!






خوب دیگه دیگه دیگه دیگه داره وقته رفتن میشه !!


بازم میام

بازم بیاین !


تا بع !


بدروووووووووووووووووووووووود !!



مورخه :چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 | 21:48 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

عید اومد بهار اومد !






عید پارسی بر تمام پارسیان مبارک باد !

مورخه :چهارشنبه سوم فروردین 1390 | 19:10 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

 درود بر همه ی دوستان همراه  و همنورد من ! 

باز هم اومدم تا بررسی هایی بر ادبیات ایران و جهان داشته باشیم !( وااااو ! چقدر با ادبی شد ! ) آره داداشان و آبجیانی که مطلب رو خوندین ، میگفتم ، دیروز آقای امیدیان ( مسئول بلاگ رسمی خانم عابدیان ) برای من یک پی ام گذاشتن به شرح زیر : 

سلام دوست عزیز
مدیر وبلاگ طرفداران خانم عابدینی هستم . از اینکه پستی را به معرفی خانم عابدینی اختصاص دادید تشکر می کنم . با مطالعه پستتان متوجه شدم که متاسفانه بدقت آرشیو مطالب من و مقدمه داستانها را مطالعه نکردید .
آیا معرفی خانم عابدینی به این سبک درست و منصفانه بود ؟ شما اصرار دارید که نظری نمی دهیداما در تمام پست نظر شخصی شما دخالت دارد . دوست خوبم اگر بنده از صحت موضوع دزدیده شدن آثار خانم عابدینی مطمئن نبودم به هیچ عنوان ایشان را معرفی نمی کردم و در این مورد مطالب بسیاری نمی نوشتم . در مورد آثار بسیارخانم عابدینی بگویم که دو هزار عنوان داستان کوتاه و بلند ثمره 11 سال نویسندگی ایشان است . داستانهایشان را بنده در وب قرار دادم نه ایشان !!!!
آثار ایشان کپی برداری یا الگو رفته از آثار غربی نیست و اگر دنباله ای بر داستانی نوشتند با مطالعه آن متوجه تفاوت واضح اثرشان با داستان اصلی خواهید شد و درک می کنید با تغییر در نام آن اثرقادر به داشتن داستان جدیدی خواهید بود . خانم عابدینی سعی بر چاپ آثارشان در خارج دارندو مذاکرات خوبی هم انجام دادند . پس نوشتن حس کینه توزی نسبت به غرب بی معنی بود !!! ایشان سعی دارند به غرب توانایی جوانان ایرانی را نشان دهند و با آنها به رقابت بپردازند . در مورداثر (شیطان گریان درونم) هم یادآور شوم که دلیل اینکه نام داستان خود را از (نفرین دو برادر) به نام این سری کارتون تغییر دادند در مقدمه داستان عنوان کردند . دوست خوبم در اطلاع رسانی در مورد نویسنده ای که همه با نام برترین فانتزی نویس ایران از او یاد می کنند دقت کنید و اگر سوالی داشتید با بنده در میان بگذارید و بعد منصفانه قضاوت کنید . خانم عابدینی نویسنده محبوبی هستند و نیازی به ادعای مالکیت داستان گرگ و میش نداشتند و بعد از انتشار این مطلب توسط من بسیار اذیت شدند و توهین شنیدند ... ما ایرانی هستیم و توانا اگر خود را باور نداشته باشیم تا ابد به نویسندگان برتر دنیا عشق می ورزیم در حالی که اشخاصی چون خانم عابدینی توانایی رقابت با آنها و مطرح کردن نام کشورمان را در جهان دارند . موفق باشید



همین که دیدم آقای امیدیان با پیگیری مسائل با دقت مطلب پر از غلط غلوط من را خواندن و با دقت بررسی کردن برام جالب و با ارزش بود!! همین مورد باز هم از شک و شبهه ی من کم میکند !  و حالا پیامی که من فرستادم :



  درود بر آقای امیدیان !

  امیدوارم ما را هم در غم از دست دادن برادر گرامیتان شریک بدانید .

بسیار خوش حال شدم که مطلب من را خواندید و نظرتان را صراحتاً بیان کردید . من طرفدار صراحت هستم . من پس از خواندن چند اثر از خانم عابدینی به مسائلی پی بردم که دوست دارم آنها را باشما در میان بگذارم .


اما باید پیش از آن به مطالبی اشاره کنم .

  1 - من خود را در مقام یک منتقد ادبی نمی بینم . چون یک منتقد باید از علم فنی و کاملی برخوردار باشد ، اما خودم را تا حدودی صاحب نظر میدانم . چون با اینکه فقط 17 سال دارم چند اثر نوشته ام و در حال حاظر در حال تمام کردن یکی از آثارهایم و تلاش برای چاپ آن هستم . مطالعاتم زیاد است و دانشی درباره ی نویسندگی دارم . پس لطفاً انتقاد های من را به چشم انتقاد هایی برای بهتر شدن کار ببینید ، نه توهین .


2 - من خانم عابدینی را در وهله ی اول به عنوان یک نویسنده و پس از آن به خاطر ایرانی بودنشان حمایت میکنم و اطمینان داشته باشید تمام خواننده های کتاب های ایشان هم در ایران از ایشان حمایت خواهند کرد . زیرا در کشوری که در دید عوام  کتاب خواندن یک کار خسته کننده می آید و نویسندگی کاری بی آینده ، باید از نویسندگان - در هر سطح و با هر نوع تفکری - حمایت کرد .

 

وحالا نقد من بر اثر های خانم عابدینی .

من پنج اثر از خانم عابدینی را مطالعه کردم: شیطان گریان دورنم - تخت شما ره ی 212 - شاین - راز درخت سیب - سایه های شیطان . در هر قسمت  به یک کتاب و نقدی بسیار جزئی از آن اشاره میکنم و عیب های که خصوصاً برای آن کتاب بود را نام میبرم و در آخر اشکال هایی که در هر کتاب بود را کلی تر بیان میکنم :

 

شیطان گریان درونم

 

در آغاز سوالی که دارم این است : اسم کتاب چیست ؟

اگر به ترجمه ی انگلیسی آن توجه کنیم نوشته شده است« devil may cry » ، که به این معنی است  « شیطان هم ممکن است گریه کند » یا چیزی در این حیطه .

may به معنی « ممکن است » ، cry به معنی « گریه » و devil به معنی « شیطان » است .  پس اسم « شیطان گریان درونم » تا حدودی بی معنی به نظر می آید ... .

 

این کتاب یک داستان است که به ظاهر فقط ایده آن از داستان بازی گرفته شده است . اما با توجه بیشتر به شباهت های بسیار بیشتری در این داستان پی میبریم . با این حال این کتاب داستانی مستقل بیان میکند .

اما متاسفانه این داستان « پرداخت » نشده است . منظور من از منظر یک نویسده ی تجربی از کلمه ی « پرداخت » تشریح و تعریف جزئیات است . البته با توجه به اینکه داستان یک کتاب حدوداً 700 صفحه ای بود و حالا 100 صفحه شده است باید هم دستخوش تغیرات زیاد و نقص های فراوان شود . این کتاب داستان را فقط « میگوید » و چیزی که ما به عنوان تعریف از آن یاد میکنیم در کتاب وجود ندارد . متاسفانه این عیب برای چند کتاب دیگر هم وجود دارد .

به دید گاه من ، نویسنده کار بسیار اشتباهی کرد که یک کتاب را خلاصه کرد . در نویسندگی و داستانویسی امروزی نویسنده آن قدر برای داستانش ارزش قائل است که به هیچ وجه اجازه ی خلاصه شدن داستان را به کسی نمی دهد . زیرا در خلاصه « نویسندگی » بررسی نمی شود و فقط « داستان » بررسی میشود . مثل کتاب بی نوایان که در یک جلد 100 صفحه ای خلاصه شده برای بچه های کم سن و سال تهیه شده است . زیرا بچه ها نیازی به پرداخت و نویسندگی ندارن ، فقط داستان میخواهند ! در صورتی که من دو صفحه از کتاب بینوایان را به صد کتاب خلاصه شده و داستانی نمی دهم !!


راز درخت سیب


یک داستان از زندگی خودم : وقتی بچه تر بودم ، پدرم هر روز بعد از زمان نهار برای من داستان تعریف میکرد . کاملاً خود جوش ! طوری که حتی خودش از بعضی از داستان ها بیشتر از من خوشش می آمد !! خلاصه ، این داستان ها به قدری فرا تخیلی بودند که کتاب های تن تن را در جیب پشتش فرو میکردند ! با این حال من عاشق داستان ها بودم و ار نوع بیان و تعریف پدرم به وجد می آمدم . ( پیش خودمون بمونه حالا که بابام برای داداشم داستان تعرف میکنه ، منم یواشکی گوش میکنم !! )

نکته ای که در این کتاب برای من قابل ارزش بود ، ننثر و نوشتار روان و دوست داشتنی کتاب بود . مثلاً نویسنده برای اسم شخصیت داستان ، از نام « کوتوله خانم » استفاده کرد ! این اسم به تنهایی جوی صمیمانه بین داستان و خواننده  در کتاب به وجود می آورد . من از خواندن این کتاب بسیار لذت بردم . هر لحظه خودم را با « کوتوله خانم » همدرد و هم احساس دیدم. تخیل پر از نوستالژی آن مرا به دنیای کتاب هایی مثل « دخترک کبریت فروش » ، « آنی شرلی » ، « هانسل و گرتل و خانه ی شکلاتی » و ... این کتاب ها برد . پایان کتاب شیرین و با طنزی لایه ای همراه بود .طنزی که به لطف ، « کلاغ وراج »- که کهن الگویی دوست داشتی است - و « پسر بچه ی ترسو » به وجود آمد ! طنزی نرم و لطیف ! همین طور در کتاب یک تخیل خاص وجود داشت . تخیلی که ما پس ار خواندن داستان نه تنها به آن خرده نمیگیریم بلکه آن را مزه مزه میکنیم و میگوییم :« چه با مزه بودا ! »

خانم عابدینی تبریک میگویم . این داستان میتواند یک داستان به یاد ماندنی در ادبیات داستانی کودکان ایران باشد ! البته همان طور که اشاره کردم در ادبیات کودک ؛ نه نوجوانان و جوانان .



سایه های شیطانی


حالا میرسیم به ضعیف ترین اثر خانم عابدینی - از نظر من .

این کتاب پر از اشکالات ادبی و منطقی است . منطق درون این داستان به طور کلی زیر سوال رفته است !!

به طور مثال صفحه ی 11 خط 22 و 23  چنین جمله ای وجود دارد :

« صورت های خشن و ترسناک آنها ( ارواح خبیث ) ماریا را به استرس دچار میکند .اما با کمک و حمایت جاناتان ، ماریا آرامش میابد »

منطق حکم میکند زمانی که فردی برای اولین بار با موجوداتی فراطبیعی  برخورد میکند واژه هایی چون « وحشت زده » توصیف حال او باشد ! نه « استرس » ! کلمه ی « استرس » برای توصیف چنین احوالی بار منفی دارد و از واقعی بودن جمله کم میکند .  فردی که این جمله را میخواند درکی از ترس موجود در وجود ماریا ندارد و نخواهد پیدا کرد ! در ضمن ، مگر امکان دارد فردی چیزی وحشتناک ببیند و پس از اینکه کسی به او آرامش دهد او آرامش پیدا کند ؟!؟! یعنی ماریا - فردی که برای اولین بار با ارواحی ترسناک رو به رو میشود - با دلداری های جاناتان آرام شد ... !؟!

از این دسته موارد در این اثر زیاد است .

از سوی دیگر کتاب بسیار بدتر از « شیطان گریان درونم » هیـــــــــــــــــــچ پرداختی در فضا و برخورد ها و ... وجود ندارد ! مثلاً برای نمایش دعا خوانی در کلیسا یک صفحه و نیم نوشته وجود دارد . اما نویسنده برای بخش  های دیگر و  شاید گاهی مهم تر اهمیتی قائل نشد ... . جملات گاهی نا مفهوم و بی معنی اند . مثلاً صفحه ی 14 خط 12 از آخر :

« به اذن خداوند ، شهر تسخیر شده به حالت اول برگشت و چنان شد که انگارهرگز شیاطین خبیث روی آن را ندیده بودند »

این قسمت یک توضیح عظیم را باید در خود بگنجاند : مردم خوب شدند ، شهر مرتب شد ، همه چیز آرومه ، مردم چقدر خوشحالن !! در عوض نویسنده به جای این توضیحات ، به خیال پردازی های بی منطق پرداخت . مثلاً : مردم به لطف خدا زنده شدن ، همه گناهایی که نا خواسته انجام دادن یادشون رفت ، مردم با تعجب در خیابان ها به راه افتادند ( مردمی که ارواح آنها را تسخیر کرده بود فقط تعجب نمی کنند ، حیرت ، شگفتی ، ناباوری و ... این کلمات جایشان خالی است !! ) و ... .


باید زودتر از دست از نقد این کتاب بکشم ! وگرنه سکته ی دوم را هم میزبان میشوم !!



تخت شماره ی 212


پس از خواندن این کتاب به خودم گفتم :« یا این کتاب تاثیر گرفته از کتاب گرگو میش هست ویا خانم عابدینی نویسنده ی گرگ و میش است !! »

این کتاب شخصیتی به اسم بیریم است . من تصمیم دارم در این نقد کوتاه فقط به یک موضوع اشاره کنم . موضوعی که در کتاب گرگ و میش من ازش متنفر بودم . موضوعی به اسم « اغـــــــــــــــــــــراق » !

چرا نویسنده فکر میکند بیریم یک شخصیت دوست داشتی است یا میتواند دوست داشتنی باشد ؟؟!؟به نظر من بیریم اصلا وجود خارجی ندارد و نمی تواند داشته باشد ... .  همان طور که ادوارد کالن به هیچ وجه مثل یک شخصیت ساخته نشده است . بیریم در واقع خدا است  . من ترسی از زدن این حرف ندارم و این حرف را هم تکرار میکنم ؛ بیریم ، ادوارد کالن و هر چنین شخصیتی خدا هستند .  چرا در وجود بیریم هیچ چیز منفی ای وجود ندارد ؟؟؟ چرا بیریم در همه ی موارد بهترین و بهترین و بهترین و باز هم بهترین است !؟؟ چرا اینقدر ایده آل و مصنوعی شخصیت پردازی شده است ... ؟؟ بیریم فدری است که هیچ نقطه ضعفی ندارد . اگر هم بیماری را بخواهیم نقطه ضعف بدانیممثل این است که در توصیف یک فرد نادان نادانی او را نقطه ضعف بدانیم . بیریم با بیماری بیان شد همان طور که من با قد بلندی معرفی میشود و قد بلندی در من - و بیماری در بیریم - یک خصوصیت است . نقطه ضعف خصوصیت نیست . بلکه یک عامل است که شخصیت باید با آن مبارزه کند و آن را سدی مقابل خود ببیند ! یک مشکل حاد و درگیرکننده ! بی شک در همان ابتدای داستان پس از یک صفحه پیداست که بیریم میمیرد ... . داستان هیچ چالش  ، هیچ نقطه عطف واقعی و ... هیچ چیز درگیر کننده ی ... ندارد ... .



شـــــــــــــــایـــــــــــــــــــن


بهترین اثر و نزدیک ترین اثر خانم عابدینی به یک رمان ِنوجوانِ فانتزیِ پر مایه یِ دوست داشتنی این کتاب است . در این کتاب عیب های عظیمی وجود ندارد . بلکه کتاب داستانی درگیر کننده ، توصیفات خوب ، احساسات واقعی و ... کلاً در حد یک رمان فانتزی و خوب است . این کتاب دوست داشتنی تر از کتاب « راز درخت سیب » نیست ! اما فکر کنم این  کتاب داستان خوبی داشته باشد ، مخصوصاً اگر درباره ی گرگ ها باشد ! البته قضاوت سخت است . اما خدا را شکر که نویسنده کتاب را خلاصه نکرد . امیدوارم نویسنده فصل ها بعدی را هم در اینترنت بگذارد .

کتاب خیلی خوب و درگیر کننده شروع شد .  شخصیت درباره ی چیز هایی حرف میزد که  خواننده را کنکاو میکند و جذابیت داستان زیاد میشود . نمره ی مثبت !!



در آخر دوست دارم یک عیب را که مرا به طور تکان دهنده ای اذیت کرد را بیان کنم . خانم عابدینی ، چرا کتاب  شاین ، نه محاوره ای است و نه کتابی ؟ اگر قرار بود محاوره ای بود خوب محاوره این مینوشتید . اگر قرار بود کتابی باشد ، خوب کتابی مینوشتید ... ! حتی نویسنده های تازه کار هم این اصل را رعایت میکنند . و من متاسفم که چنین عیبی را در نقد خودم جای میدهم .




در کل من فکر میکنم به غیر از چند مشکل جدی و کلی ، کل عیب کار در خلاصه شدن داستان ها بود . اگر داستان ها خلاصه نشده و کامل منتشر میشدن ، شاید از نظر تخصصی بیشتر مورد قبول واقع میشدن . 


ازش شما هم ممنون که نظر من را به خانم عابدینی خواهید رساند . چون این اشکال گلری ها به پیشرفت سطح فانتزی نویسی ایران منجر میشود و در آینده ما در همین کشور پر استعداد میتوانیم شاهد صد ها صدها نویسنده ی نوجوان و حرفه ای باشیم .


من یک درخواست هم از خانم عابدینی دارم . شاید برای خانم عابدینی لقب « فن نویس » فقط اندکی نارحت کننده باشد و ایشان اصل کار را قدرت نویسندکی بدانند ، اما قابل توجه ایشان باید بگویم کسی کارش مورد توجه است که نو آوری داشته باشد ، نه نو آوری ها را گسترش دهد . بیشتر شرکت های چینی دوست داشتنی نیستند . چون به جای نو آوری از امکاناتشان برای همسان سازی بار های چینی با بار های اصل استفاده میکنند . در صورتی که شرکت های معروف اروپایی و آمریکایی که با یک محصول ابتکار آمیز شروع به کار کردند توانستند به سرعت محبوبیت های زیادی کسب کنن .

این مثال درباره ی نویسندگی هم صدق میکند . فردی نویسنده ی مورد علاقه است که با ابتکارش در پدید آوردن سوژه های نو وناب بتواند چشم ها را خیره و ذهن ها را در گیر کند ، افرادی که به نوشتن داستان هایی با الگو های تکراری و خسته کننده بپردازند هیچگاه نمی توانند موفق باشند .


با تشکر از جناب آقای امیدیان و خانم عابدینی که وقت با ارزششان را صرف خواندن حرف های این حقیر کردند .


سهراب دهقان


___________________________________________


خوب دوستان عزیز خودتون خوندیدن دیگه . قضاوت دست شماست .


شاد و پیروز و جاودان باشید



بدروووووود !







مورخه :یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 | 3:14 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

رد به همه دوستای عزیز !

 

فکر کنید چی شد که بعد از ضونصد سال اومدم دستی به این تارنمای غرق در گرد و خاک بکشم !!!

 

بریم سر اص مطلب . زیرا این برای سومین باهر که دارم ان متن رو مینویسم و ییهو پاک میشه !!

 

گرگ و میش : اثری از استیفانی مه یر ؟!؟؟!؟!؟!؟

 

توی ولگردی هام درون سایت فانتزی فنز به تایپیک جالبی برخوردم :

معرفی فانتزی نویس ایرانی خانم (سیما عابدینی ) و آثارشان

 

پیش خودمون بمونه که به خودم گفتم اینم یه فانتزی نویس آبکی دیگه ...

بریم ببینیم این چی میگه . در حال خوندن بودم که به مطالب سوپر عجیبی بر خوردم !!!

« ایشان به خاطر داشتن دو هزار عنوان داستان کوتاه و بلند ، یک نخبه ادبی هستند و با قدرت تخیل بالای خود قادرند در هر روز که اراده کنند 60 داستان بلند با تمام جزئیات خلق کنند . »

واااااااااو ما کجای کاریم !!! هنوز اثر دوممون کامل نشد !!

« متاسفانه در سال 1381 ده اثر بلند و چند قسمتی خود را برای انتشاراتی ایرانی در سوئد با عنوان (کتاب ارزان ) ارسال می کنند که این انتشارات از آنها بهره برداری کرده و بدون اطلاع این نویسنده داستانها را به ناشران مختلفی واگذار می کند .
خانم عابدینی سالها بعد از انتشار آثارشان توسط دیگران ، با دیدن فیلم (گرگ و میش) متوجه دزدی ده اثر می شوند و بارها از طریق نامه و فکس به افراد خاطی اعتراض می کنند اما نتیجه ای نمی گیرند . »

این دیگه آخرشه !! گرگ و میش ایرانی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود ؟!؟!؟

بعد از پیگیری های فراوون دیدم این بنده خدا پر بیراه نمیگه ... . جدا از اینکه فرد با دین و ایمونیه ( که البته من جزو ملاک های راستگویی قرارش نمیدم ) کلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خوشو زیر سوال برد تا ادعاش رو ثابت کنه . خیلی توهین شد و باباش در اومد ... .

چند تا از آثار ایشون رو دانلود کردم .( خودش تو اینترنت گذاشته ) . این خانوم ادعا میکنه بیش از دو هزار عنوان کتاب نوشته که 31 اثر از ایشون در 118 جلد ( رقم زیادیه !!) داره میره واسه چاپ ... . با زهم سه نقطه ی معروف من ( ... ) . البته با خبر دیگه تو وبلاگ طرفداران خانم عابدینی ( .بلاگ رسمی اخبار ایشون ) فهمیدم که آثار ادبی ایشون تحریم (!) شدن و تا اطلاع ثانوی چاپ نخواهند شد . البته توی وبلاگ یه جا اومده این حرفو زده یهجا دیگه به صورت مبهمی تکذیب کرده (؟) با این حال خودتون برین تو وبلاگش و بخونین :

petereclipse.blogdoon.com

راستی میتونین کتاب هاشو دانلود کنین . خودش گذاشته تو وب تا بگه قدرت نویسندگیش در چه حده . ادامه ی واقعی گرگ و میش رو هم گذاشته و ادعا کرده چون ادامه ی اصلی اینه . نویسنده کم آورد و رفت جلد آخر راوی داستان رو تغییر داد .  من نمیدونم واقعیت چیه ! اما میدونم این موضوع ارزشوقت گذاشتن رو داره .

از سیات فانتزی فنز (  fantasyfans.org) هم مطالب جالبی رو داره

قسمت ژانر فانتزی – آثار فانتزی همین عنوانی که بالا نوشتم .

خدایییش برین بخونین و طی قضاوت های خودتون اگه تونستین ازش حمایت کنین . هر چی باشه ایرانیه .

 

و حالا قضاوت من :

 

یک نامه از ایشون توی فانتزی فنز بود که من قسمت هایی از اون رو مینویسم و قضاوتم رو به صورت روانشناسانه ارایه میدم ..

« من یک تنه در مقابل داستانهای غرب ایستاده ام.
اگر آنها داستان سیصد می نویسند من 9 جلد داستان افسانه ایرانی (مردان زال) را نوشته ام .
اگر دائم در داستانهایشان ابر قدرتهایی خلق می کنند که فقط به کمک آسیایی ها می شتابند ، من ( پادشاه آهن ) را خلق کردم تا این بار به کمک غربی ها برود .
اگر آنها نارنیا ساختند من (مادر کاسپین ) را نوشتم که آماده قرارداد با والت دیزنی ست .
اگر آنها ارباب حلقه ها ساختند من (اولین نهال جهان) را بوجود آوردم .
اگر از خرافات در مذهب ما گفتند و ساختند من در مقابل (شیطان در کلیسا) و (کنستانتین 2و3و4) و (سایه های شیطان 1و2و3) را نوشتم .
اگر ایران را فاقد تخیل دانستند من (شهر آهن ) و (موی سخنگو) و ( 12 فرشته ) را ثبت کردم .
اگر آنها از پادشاه خیابانها نوشتند من دویست قسمت داستان (گروه 10) نوشتم .
اگر آنها مزخرفاتی بنام داستانهای ترسناک چون اره ساختند ، من ( کابوس1و2و3) و ( کودکی شیطان 1و2و3) و (ساعت 3) و (ارا 1و2و3 ) را نوشتم .
اگر آنها آواتار ساختند من (شهر هفت دروازه ) را نوشتم .
اگر پسر جهنمی ساختند من (تدی شیطان ) و (قلب زمین ) را ساختم و هنوز هم از حق ایران دفاع می کنم....
افتخاراتی که من برای خود و خانواده ام به ارمغان می آورم متعلق به تمام مردم کشورم است و اشخاصی چون خانم مایر قادر به نادیده گرفتن آن نیستند .
بد نیست که این را هم بدانید که من 18 داستان بلند چند قسمتی ، با موضوع ( زندگی خون آشامها ) نیز دارم که به تازگی آخرین داستان آن را با عنوان (ناجی) به پایان رساندم که در آن سعی کرده ام باز شما را با گونه ها و رازهای جدیدی از زندگی خون آشامها آشنا کنم .... «

اگر توجه کنید این خانو به ظاهر با الگو برداری و الهام گرفتن از آثار دیگر در دنیا تلاش در نوشتن آثار خودش کرد . مثلا اسم یکی از آثارش هست « شیطان هم میگرید » که اسم یک بازی کامپیوتریِ خوش ساخت و با حاله . یا کتاب مرد زال ایشون داستان فردی هست که در رابطه با مردان ایکس ( یک کمیک قدیمی آمریکایی که فیلم  و بازی کامپیوتریش رو بیشتر جهانیان میشناسن ) و یا ایشون کتاب هایی به اسم کنستانتین در سه جلد ( 2 ، 3 ، 4 ) نوشت . این سه اثر هر سه تقلیدی و یا الهام گرفته از جاهای دیگه اند . خوب مسلکاً نوشتن گتاب با الهام از کتاب ها ، بازیها و فیلم ها کار سختی نیست . من هم کتابی هزار صفحه ای نوشتم که با الهام از داستان دراکولا وافسانه ی دالتورا بود اما چون خیلی تقلیدی شد ادامه ندادم ... .

در وهله ی دوم ایشون رو میبینم که به ظاهر یک کینه توزی خاصی نسبت به غرب دارن ... . و این میتونه پتانسیل بالایی در ایشون به وجود بیاره که درباره ی گرگ و میش جو سازی کنند .( خوب ماایرانی ها شدیداً چنین روحیه ای داریم ) و مواردی زیاد فقط در همین پاراگراف پیداست ( درباره ی شخصیت ایشون )

 

 

با این حال من هیچ قضاوت نمیکنم . قضاوت کار ما انسان ها نیست .

 توی ادامه ی مطلب نامه ی ایشون به فانتزی فنز رو بخونین . زیـــــــــــــــــــاده اما کنجکاوی رو ارضا میکنه !!

دو

 

نکته :

 

کتاب جلاد لاغر به ترجمه ی فرزانه کریمی در ایران به چاپ رسید . اونم با کلـــــــــــــــــــــــــی سانسور !! برین بخــــــــــــــــــــرین !

 

 

 شاد و پیروز باشین و درباره ی هر دو موضوع ( عابدینی و جلاد لاغر ) اطلاع رسانی کنین !!


بدروووووود !

 

 


ادامه مطلب ... مورخه :چهارشنبه چهارم اسفند 1389 | 17:50 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

Hapy new year !!

سال نو میلادی را بعد از 5 روز به تمام خوانندگان مسیحی و خوانندگان ما در خارج از کشور تبریک میگم !

ما خیلی پر طرفداریم واسه همین باید به خواننده های خارجیمون هم احترام بذاریم دیگه !!


راستی اوایل این ماه تولد نویسنده ی بی پست بلاگ یعنی درنا بود ! مبارک باشه !


و اما ...


خبر خیلییییییییییییییییییییی فوری و مهم ! دو روز دیگه یعنی 17 دی ، مترادف ... نه متابق ! نه مطابق با ... آره همینه ... مطابق با 2 صفر ( بی سوادا ... صَفَر ! نه 0 ! )و 7 جنییِری ( فارسیش چی میشه ؟ من چند وقت اینجا نبودم نمیدونم ... سارررری ! ) تولد یک فرد بسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار مهم در تاریخ دنیاست ! اسمشو نمیگم ... نه ... نمیگم ... اصرار میکنین دیگه ... چه کنم .... سهراب دراکولا ( الان بگین داش سهراب ) !!


بعــــــــــــــــلعه ! تولد منه ! هورررررررراااااااااااااا !!

خوب منم یه عرض ادب بعد از شونصد سال تار عنکبوت گرفتن وبلاگ کردن دیگه !!

خوشبختانه خانواده از نعمت GPRS ایرانسل ندارن .. وگرنه موبایلم مثل کامپیوتر و اینترنت کشف و ظبط میشد !! ( زبت زبط ضبت  ... آها ! ضبط !! ) الان بعد از 10 روز رایانه ام روشن شده و دارم به صورت زنده متالیکا گوش میدم ! بدجنسا منو عقده ای کردن . نمیگن چار روز دیگه قراره تو جامعه چی بشم !!


شاد شدیم که همراهیمون میکنین !!



تا بعد ...


بدرود !



مورخه :چهارشنبه پانزدهم دی 1389 | 21:2 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

تولد به روایت دیر کرد !


دروووووووووووود بر تمامی هم میهنان عزیز !


خوب چه خبر ؟ ما خوبیم !  ایام مب ..بمو .. بیمو .. یببییمم... محرم را میگوییم ! از طرف کل یوم الاجمعین ! ( این عرب ها هم دیوانه ان ها ! )


آقا دیدی چی شد .. ندیدی ... ؟ واقعاً ندیدی ؟ دوربین داشتیما الکی نیست ...  ه ... چیز ...اشتباه شد ... اصلاً بیخیال بریم سر اصل مطلب !!

حدوددو ماه پیش مادرم میخواست موبیالش رو عوض کنه . اما تنبلی میکرد و این کارو نمی کرد . یه شب بهش گفتم فردا هر جور شده باید بریم موبایل بگیریم اونگفت باشه . در حالی که چشتون روز بعد ..ببخشید .. بد نبینه . میخواست سهراب رکب باز رو رکب بزنه . پس مرکوبیه ی الهی برش نازل شد و فردای اون روز موبایلش دزدیده شد !

حالا تمام این مطالب وا3 چی بود / واسه این که سهراب تولد یک نفر رو که تاریخ تولدش توی موبایل مادرش بود یادش رفت . پس با تاءخیری طولانی اعلام میکنم :



تولد 2ham-2ham مبارک !!

 نا نا نانانا نا ! دینانا نانانا نا !! دیش درو دروب . دروب دوب دارم دیش دارا دارا دارا دارم رام ! بوف !


کادو ی من !!

http://cakes.dqd.com/Birthdays_web/images/Gift%20wrapped.jpg



هم کادو هم کیک ! حال میکنین ؟

انا کیک اصلی اینه ! کیک مخصوص سهراب مدل !!!




یوهوهوهاهاهاهاهاهاهاهاه !!!!


و حالا عکس کیک تولد اصلی اصلی اصلی !!



بعله ... لطفاً اسم روی کیک رو نخونین . حالا گفتم نخون کله تو اریب و کج منحنی و خم جردن و این چرت و برتا کردی که بخونی ؟!؟!؟!؟ خوب نخون دیگه .... اِاِاِ !

نه خیر  تقلبی نیست ! اشتباهی به جای توهم - توهم یه چیز دیگه نوشته . شما گیر نده !


منتظر کادو های بی دریغ شما ستیم . ( شما کامت بذار ، ما جیب شما را نمی زنیـــــــــــــــــــم ! )


پس شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد باشید !!




بدرود !




مورخه :چهارشنبه هفدهم آذر 1389 | 17:5 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |


درووووود !


اُوهو اُوهو  اُهو ! ماشالله چه گرد و خاکی ! اووووووف ! یه بند انگشت  !!


خوب خوب خوب ! من در واقع دارم واسه خودم مینویسم ! زیرا به دلیل اینکه ، چون ! خوب معلومه ! هیشکی اصلاًبه وبلاگ ما یه نیگا نمیندازه ! آخه اینم رسمشه ؟؟ یه چه خبری کجایی دلمبراتون تنگیدی چیزی ! هیچی ؟


خوب اول از همه هفته ی کتاب و کتابخوانی رو بهتون تبریک میگم ! برای این روز مقدس باید کل هفته رو تعطیل میکردم . من شخصاً به میمو ... ببخشید محمود (!) گفتم . اما اونم بیچاره درگیره سفر های استانیه از دستش در رفت تعطیل کنه ! نُ پرابلم ! چه کنیم دیگه !!

الان هادرم رو دارم بعد شونصد سال ویروس کشی میکنم در پنجاه درصد اون 180 تا ویرووس پیدا شد !! گااااااد !! الن بعد از 30 ثانیه ضد 190 تا ! گزارش لحظه به لحظه میدم !! دُنت ووری !


خوب چه خبر از شکنجه گاه ؟؟!

آهاااا ! یه هجو بنویسیم سه ذره شاد شیم !


شنبه زنگ اول :

بچه ها این زنگ آنجلینا(*) چی کار میکنه ؟

هیچی ، گفت صفحه ی 15 رو بخونین امتاحان .

سهراب :احسان ، برادر ، خوندی؟

احسان : یه روزنامه وار نیگا کردم ...

مهرشاد : ( فحــــــــــــــــــــــــــــــش رکیـــــک ! ) بدم پدرت رو ... بدم م... بدم ب... بدم خ....

احسان : چرا فاش میدی ؟

مهرشاد : من که میدونم دیشب مثل خر خوندی پدر سوخته !!

احسان: خوب بهتون تقلب میدم .

_________

(*) : آنجلینا در واقع دبیر حزب اللهیِ هندسه ی ماست . بینا بر فرضیه ی سهراب ، مامان آنجلینا جولی ( صغرا کولی که بعد به آنجلینا جولی تغییر پیدا کرد ) در ایران دو بچه به دنیا آور . دست سرنوشت این خواهر و برادر رو از هم جدا کرد . یکی از اینها شد بازیگر سینما . یکی دیگه شد معلم هنر ما . همه خال پشت گوش و ماه گرفتگیه پیشونی دار ، اما این خواهر و برادر از روی لبشون قابل شناسایی هیتن ! لب هایی بسیار برجسته و یارو !!!

__________________

زنگ دوم :

معلم : همایون بیا ترجمه ی لغات رو ...

( ده دقیقه بعد ) معلم : همایون بیا صفحه ی ... رو بخو ...

( یه ربع بعد )معلم : همایون بیا مبصر ب ...

سهراب : دبیر کلاس مبصر داره ...

معلم : همایون بیا ...

مهرشاد و احسان : سهراب پوشششششش ...

________________

زنگ سوم :


سهراب : آه خدای من ... دارم کور میشم ...

احسان : دبیر نور افکن مبارک رو یه مقدار تکون بدین ...

آشور کچل: شما ملعون ها باید اعدام بشین . خودم با یک شیلین یا حداقل سه شیلینگ خفتون میکنم !!

پوریا یاور پور : دبیر حد اکثر سه شلنگ !

دوبس بوف دام دوووووووف ! ( یاور پور که مورد ضرب و شتم دبیر قرار گرفته بود از کلاس بیرون پرتاب شد )

مهران قبادی : دبیر چرا بچه ها رو میزنین ؟

آشور کچل : با همایون حرف زدی ؟

مهران : نه دبیر به خدا حرف نزدم . به ... حرف نزدم  به ... حر نزدم !

آشور : بهت منفی میدم ...

در تمام این مدت در هر ثانیه وصدم ثانیه که آشور به سهراب و احسان نیگا نمیکرد احسان میگفت : انگشت( اِهِم ) ... یک ... دو !

و با دو حرکت تمرین بالا آوردن انگشت ... رو به معلم - در واقع پشت به معلم - تکرار میشد !!

__________________

این بود شنبه ی مزخرف ما ! هی راستی ویرووس کشی با مرگ 230 تن از ویرووس های بدجنس به پایان رسید !!


این مطلب فقط جهت همین جوری بود !!



راستیییییییییییییی !!


یه سریال دارم میبینم به اسم ماوراءالطبیعه !! خدااااست خدا !!

تاآخر فصل 5 دیدم . یه فصل دیگه مونده .. چند تا عکس میذارم یه بیوگرافی از ویکیپدیا ! خودتون برین دنبالش که  ضرر نمیکنین !!


اینم عکس از فیلم ::


http://www.tvcrazy.net/tvclassics/wallpaper/pages/supernatural/images/supernatural-wallpaper.jpg



http://www.dvdbazar.ir/pic/supernatural-03.jpg

درباره ی سریال :


قالب درام
ترسناک
مجموعه تلویزیونی
بازیگران جرد پادالکی
جنسن اکلس
کشور ایالات متحده آمریکا
زبان(ها) انگلیسی
شمار قسمت‌ها ۱۲۶ اپیزود


سوپرنچرال (به انگلیسی: Supernatural) (به معنای فراطبیعی) یک مجموعهٔ تلویزیونی ترسناک/درام با بازیگری جرد پادالکی در نقش سم وینچستر و جنسن اکلس در نقش دین وینچستر است، برادرانی که شیاطین و دیگر اشکال ماورا طبیعی را شکار می کنند. سریال ابتدا کار خود را در ونکوور کانادا در ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۵ بر روی شبکهٔ دابلیو بی آغاز کرد و اکنون بخشی از شبکه تلویزیونی سی دابلیو است. فصل دوم در ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۶ و فصل سوم در ۴ اکتبر ۲۰۰۷ ساخته شد. بعد از وقفه ایی، فصل چهارم در ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۸ ساخته شد. ساخت فصل پنجم این سریال نیز در ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹ به پایان رسید. شبکه تلویزیونی سی دابلیو، در ۱۶ فوریه ۲۰۱۰ رسما از تجدید پخش نمایش برای فصل ششم خبر داد. کریپک تایید کرد که به عنوان مسئول پخش باز نخواهد گشت، اما همچنان به عنوان مدیر اجرایی باقی خواهد ماند. سارا گمبل، جایگزین کریپک به عنوان مسئول پخش، عنوان کرده است که فصل ششم بر روی رابطه برادران متمرکز خواهد شد.



و بالاخره دین وینچستر ( ینسن اکلس ) بازیگر دااش بزرگه که من ازش خوشم میاد !!:


http://www.malestarz.com/uploads/photos/0741a369551e79531880734def340b87e.jpg

http://hairstylesarea.com/hair-pic/HLIC/0ce13b575f3c60bc80967cd7da8938d0.jpg



http://cfs12.blog.daum.net/image/5/blog/2008/05/18/20/15/48300fa4be23d%26filename%3Dcriticschoicehq0257mc.jpg



امیدوارم خودتون سریال رو بگیرین و ببینین !!


تابعد !!


بدرووووووووووووووووود !







مورخه :جمعه بیست و هشتم آبان 1389 | 1:12 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

و دمی باید خندید !!

احمقانه ترین سوالات کامپیوتری

شرکت بریتیش تله کام یا همان BT لیستی از عجیب ترین سوالاتی را که کاربران کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیده*اند منتشر کرد.
به نوشته پایگاه اینترنتی روزنامه مترو برخی از این سوالات آنقدر خنده دار است که حتی خود سوال کنندگان پس از فهمیدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف کرده*اند.

لیست احمقانه ترین سوالات IT که از مشاوران شرکت BT انگلستان پرسیده شده به شرح زیر است: 

مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید ... Internet Explorer
_____
مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم.
یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!
_____
یک مشتری نمی*تونه به اینترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.
_____
مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم.
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.
_____
مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟
_____
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
_____
مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می*نویسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟
_____
مشتری : سلام، من (سلین) هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
مشتری : آره ولی اون واقعاً گیر کرده
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می*کنم برای همکاران فنی که بیان در محل.
مشتری : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درایو ... هنوز روی میزمه ... ببخشید ...
_____
کاربر: کامپیوتر می گوید هر کلیدی را (any keys) فشار دهید اما من نمی*توانم دکمه any را روی کیبوردم پیدا کنم.
_____
کاربر: من نمی*توانم کانال*های تلویزیون را با مانیتورم عوض کنم.
_____
کاربر: من با یک نفر در اینترنت آشنا شدم می*توانید شماره تلفن او را برای من پیدا کنید.
_____
کاربر: اینترنت من کار نمی*کند؟
مشاور: مودم را وصل کرده*اید، همه سیم*های کامپیوتر را چک کرده*اید؟
کاربر: نه الان فقط مانیتور جلوی من است هنوز کامپیوتر و مودم را از جعبه در نیاورده*ام!
_____
کاربر: پسر 14 ساله من برای کامپیوتر رمز گذاشته و حالا من نمی توانم وارد آن شوم.
مشاور: رمز آن را فراموش کرده؟
کاربر: نه آن را به من نمی*گوید چون با من لَج کرده!
_____
مشاور: لطفا روی My Computer ،کلیک کنید.
کاربر: من فقط کامپیوتر خودم را دارم کامپیوتر شما پیش من نیست.
_____
مشاور: مشکل شما به خاطر نرم افزار اسپای ویری است که روی دستگاه*تان نصب شده(اسپای در انگلیسی به معنی جاسوس است)
کاربر: اسپای!؟ ببینم یعنی او می تواند از داخل مانیتور وقتی لباس عوض می*کنم من را ببیند؟
_____
کاربر: ماوس پد من سیم ندارد!
مشاور: من فکر کنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نیست سیمی داشته باشد.
کاربر: پس چگونه می تواند ماوس را پیدا کند؟ یعنی وایرلس است؟
_____
مرکز مشاوره: چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری: یک کامپیوتر سفید ...
_____
مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام ... من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و ...
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!
_____
مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : (نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم) من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی*تونه پیداش کنه...
_____
مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس Teddy که دوستم از سوپرمارکت برام خریده!
_____
مرکز : الآن F8 رو بزنین.
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...
_____
مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی*کنه.
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید.
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه*ای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه ... اون یکی کار می کنه!
_____
مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می*تونم کمکتون کنم؟
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می*کنید؟

مورخه :یکشنبه هجدهم مهر 1389 | 21:31 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

شکنجه گاه برای ابد ...



دروووووووووووووووود به همه دوستای همراه و همپای این وبلاگ !!


بله ... درسته دیر به دیر مطلب میزاریم اما این دلیل بر تعطیل بودن وبلاگ نییییییست !!

بعلهههه مدرسه شروع شد . به همهههههههه تسلیت میگم . خدا بیامرزتمون !! از الان مرده محسوب میشیم . یه معلم داریم ( جدید اومده ) اسمش رهبره . میاد ت کلاس میگه : سلا بچه ها . من رهبرم !

بچه ها دو ساعت تو کف موندن که رهبر رو کی عوض کردن ما خبر دار نشدیم .... امما بالاخره دوزاریمون اوفتاد و فهمیدیم فامیلیش رهبره . معلم هندسه ایت اما بیشتر تیپش به دین و زندگی میخوره . درس هایی که میخواد بهمون بده : هندسه بر پایه ی اسلام ، احادیث  امامان راجع به مثلثات ، وصایای امام درباره ی حجم ، کمک گرفتن از هندسه در تفسیر قرآن و .... !!!!! 


خوب چه خبر شما ؟؟ آها ... یه لحظه فکر کرد تو چت رومم !! :دی !! الانم فکر کردن تو دارن شان فنزم !!

جاتون خالی ADSL  یپزندگی آدم رو از این رو به اون رو میکنه . الان دارم آلبوم جدید رضا یزدانی رو دانلود میکنم . بعدش هم میخوام برم آلبوم احسان خواجه امیری رو دانلود کنم . بعد برم به اهنگ از ججیگرک ریحانا بگیرم ( تو هین نکن ... اِاِاِاِاِ چرا فحش میدی !!! اصلاً حسود هرگز نیاسود . خسیس نباش برو واسه خودت یه ADSL  بگیر . به من چه . یه بار دیگه فحش بدی منم ... بیییییییببببببببب !!!) ما ملت ایران یه ذره نمیتونیم خوشی دیگران رو ببینیم . نه تو رو خدا ... الان اگه بگم مودمم سوخت قند تو دل همون بی ادبه که داشت فحش میداد آب میشه . آخه برادر من خواهر من یه ذره خویشتن داری پیشه کن . به خدا زشته !!!


یه هفته هست میخوام بردم بدم کتابم رو تایپ کنن . یه دوستی یهم پیشنهاد داد آبان ماه واسه ی تحویل کتاب به یه انتشارات اقدام کنیم . منم خوشحال شدم . خیلیییییییی ... من آرزومه کتابم منتشر بشه . آخه خیلی زحمت واسش کشیدم . من توی زندگیم از ادعا کردن بدم میاد ... در بیشتر موارد البته .... اما خوب توی استانویسی ، دوست دارم در آینده نویسنده ی خوبی باشم . اگر این کتابم چاپ بشه یه انگیز میشه که این راه رو با عزمی محکم تر از قبل ادامه بدم . شما واسم دعا کنین که انتشارات قبولم کنه ...


راستی الان دارم دوباره دیدن سریال ماوراءالطبیعه رو ادامه میدم . اواخر فصل سومم . پیشنهاد میکنم شما هم ( اگه وخت دارین ) برین دنبالش و ببینینش . از این فصل داره گاااااااااااد میشه !!


راستیییی ! مامانم برای زدودن افسردگی حاکی از شروع مدارس برام یه کادو گرفت !! سری سیدی های آشپزی تیم مایزر !! آره من سهرابم !! نمیدونستین ؟؟من عاشق غذا درست کردن - و خوردنش البته - هستم ! این به نوبه ی خودش یه کادویی فوق العاد برای منه !! بهتون پیشنهاد میکنم برای تفریحم شده یه جور پیداش کنین و ببینینش چون دیوانه کننده است این پسرک دیوونه ی آشپز !!


کتاب سوم پندراگن هم چاپ شد . برین بگیرین تا از دست نرفته . من همین الان خریدمش .

ارباب حلقه ها رو هم وسط دوبرج ( کتاب دوم ) هستم .روزی بیست سی صفحه میخونم ؛  آهسته و پیوسته ! خیلیییی عالیه ! من حالا میفهمم نویسنده های فانتزی دنیا ( امروزی ها مثل رولینگ ، مه یر ، مک هیل ، حتی دارن شان ) اصلاً به گرد پای تالکین هم نمیرسن . یه چیز براتون بگم . این کتاب عمق زیاد و نوشتار فوق قوی ای داره . به طوری که باید از علم بالایی توی خوندن برخوردار باشین . علم تئوری نه ، یعنی اینه کتاب زیاد خونده باشین . وگر نه از خوندن کتاب خسته میشین . من خود بعد از خوندن بیست برگه احساس سنگینی میکنم . در صورتی که من دارن شان رو یه ساعته تموم میکردم !!( کل مجموعه رو نه ، هر جلد رو !!! )

در کل اگه از خوندن اربار حلقه ها چیزی سر در نیاوردین نرین جایی نین کتابش چرته و به درد نمیخوره و ... چون بهتون میخندن !! این کتاب یکی از آثار بزرررررررگ فانتزی دنیاست !!


برین فیلم مکیدن خون آشام ( vampire suck ) رو ببینین . یه هجو کامل از فیلم گرگ ومیش . یه خنده بازار باحال و وپ که اگه فیلم های 1 و2 گرگ و میش رو دیده باشین ازخنده روده بر میشین !!!


آهنگ love the way you lie  روهم گوش بدین و انجایی که ریحانا میخونه گریه کنین !! :دیییییی !! من که دیگه دارم عاشق این آهنگ میشم . ابر آهنگه( نظر شخصیه نیاین فحش ندین حالا !! )



حس کپی پیست بازی ندارم اما چون شمایین باشه . الان داستان رو براتون میذارم . اما باورتون نمیشه بقیه اش رو ننوشتم . قسمت سوم جالب تره اما اگر وقت کنم مینویسم !!


واسه خوندن داستان برین به ادامه ی مطلب !!____________________________________


کاش یه عالمه مرد ساهپوست بود تا ما رو مثل کرت راهنمایی کنن . حیفف !

 


چرا میره جلو ثانیه هی ؟

    متنفرم از ته دل من از اول مهر !


شروع مدارس آخر دنیا نیست . بالاخره بازم تابستون شاد و شنگول از راه میرسه . نگران نباشین !! شاد باشید و کتاب بخونین و آهنگ گوش بدین تا این روزای سخت بگذره !!! میگذره ... میگذره .... زندگی ما از زندگی کرت که سخت تر نیست !!




شاد و موفق و پیروز باشید !!



تا بعد !!



بدروووووود !!













ادامه مطلب ... مورخه :دوشنبه پنجم مهر 1389 | 21:10 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ای روزگار !!



دروووووود بر همه همراهان  تارنمای ما !!



ای خدااااااااااااااا ! بازم شکنجه گاه ! داره کارش رو از سر میگیره ! تازه اونم الان که ما ADSL دار شدیم !! یس ! همین طوره !!! وای گاد دوم دبیرستان باید کابوسی شوم تر از قبل باشه !!!


فعلاً نمی خوام مغزم رو با این افکار چرت درباره ی شروع مدرسه خسته کنم . بیاین یکم خوش بگذرونیم !! دارم قسمت جدید سریال V  رو دانلود میکنم ! چشم ورقا روشن ! چشم ورقا روشن !!!!


راستی !! درباره ی تبلت ها چیزی میدونین ؟ 

خوب چیز هایی که خودم میدونم رو براتون میگم ...

تبلت ها از ابتدا تبلت نبودن .  یکسری صفحه ی لمسی بزرگ و چند اینچی بودن که باهاشون ای بوک می خوندن . از کیفیت پایینی برخوردار بودن و کلاً زیادکاربر نداشتن . مخصوصاً اونم توی ایران !!

بالاخره سرکت های مختلف تصمیم به ساخت تبلت ها پیشرفته تر کردن . تبلت هایی که توانایی بلوتوث ، صفحات رنگی و کیفیت بالا ، قابلیت لمسی بالا ، پخش فیلم با کیفیت بالا ، پخش موزیک ، wi Fi پیشرفته ( که به درد وایرلس دارهاش میخوره ) و کلاً امکانات بالا ساخته شد. اولین تبلتی که باش آشنایی پیدا کردم i pad  اپل بود . کلاً من باهاش حال نکردم . با این که از نظر کیفیتی چیز فوقالعاده ای هست و امکانات خوبی داره ، اما .... بازی های انحصاری ، نرافزار های انحصاری  حتی  فرمت های انحصاری و قابلیت بلوتوث اپل به اپل باعث شد این دستگاه منزوی بشه . اونم توی ایران که هر خیلی ها هنوز نمی دونن تبلت چیه . 

تبلت ، این شبه لپ تاپ فوق لمسی  ، وسیله ای دوست داشتنی است که هر روز به امکانات های اون داره اضافه میشه و دیگه فقط یه ای بوک خوان ساده نیست . یک تبلت ایدهآل میتونه تبلت مایکروسافت باشه که ویندوز 7 داره و امکاناتی فوق توپ ، که متاسفانه تازگی های فهمیدم پروژه ی ساختش منتفی شد  ! البته بازم تبلت های خوبی در حال رونمایی هستن که میشه در ای بین به گالاگسی ( کهکشان ) محصول شرکت سامسونگ اشاره کرد که تا پایان سال میلادی منتشر میشه و جالبه بدونین من یه جا خوندم قیمتش بین 900 تا 1300 دلاره یه ی دیگه خوندم قیمتش بین 200 تا 300 دلاره ! گاد !! اگه حتی 900 دلار هم باشه می ارزه ، چون این تبلت درواقع خیلی از امکانات یک موبایل رو هم داره . حتی امکان برقراری تماس و عکس و فیلمبرداری با دوربین 3.2 مگاپیکسلی !!! البته خوشبختانه یا متاسفانه سیستم عاملش آندرویده که دیگه الان هر جایی سر و کله اش پیدا میشه !!!


500x_samgaltablife16.jpg





samgaltab11.jpg



این دستگاه خوشکل و دوست داشتنی جدید ترین رقیب آیفن هست که تا اواخر سال میلادی به بازار میاد و به خاطر پشتیبانی از GPRS به درد ایرانی ها هم میخوره . ولی بازم میگم واسه مایکروسافت یه چیز دیگه بود !!


واسه طرفدار های آیفون هم بگم درباره ی چیز هایی که گالاگسی داره اما ipad  نداره :


1 - رم گالاسی 512 اما واسه آیفون 256 

2 - گالاگسی دو تا دوربین برای عکاسی و استفاده بهعنوان وبکم داره اما آیفون هیچی !!

3 - گالاگسی رو میشه به عنوان تلفن هم استفاده کرد اما آیفون رو نه !

4 - جی پی اس گالاگسی بخیلی بهتره  !!

5 - بلوتوث گالاگسی به روز تر و بهتره !

6 - گالاگسی از برنامه های فلش پشتیبانی میکنه اما آیفون نه !

7 - با گالاگسی میشه انواع اقسام ای بوک ها رو خوند اما با آیفون فقط فرمت های i Books ! بازم انحصاری !!!



و حالا چیزایی که ipad  دار اما گالاگسی نداره !


1 - آیفون صفحه ی 9.7 اینچی  LED  داره اما صفحه ی گالاکسی 7 اینچی  TFT  است ! یعنی آیفون توی صفحه یه سر و گردن بالاتره !!

2 - آیفون برایپخش ویدئو میتونه 10 ساعت کار کنه اما گالاگسی فقط 7 ساعت !

3 -  شهرت و شاید قیمت کمتر ! نمیشه قیمت گالاگسی رو پیش پیش فرض کرد چون 300 دلار کجا .... 900 دلارکجاااااااااا !!! اما شهرت آیفون یک امتیاز بزرگ محسوب میشه !!



شاید امتیازات گالاگسی شما رو وسوسه کنه و ipad  رو یک رقیب بی جون فرض کنید اما نصف فن های تبلت برای کیفیت صفحه و باطری بیشتر دست  و پا خرد میکنن !!

اما توی ایران ( اصلاً از این حرف خوشم نمیاد ! مگه ایران چشه ؟؟؟ جواب : چش نیست ؟؟؟!!؟ )

اما توی ایران گالاگسی یه شبه لپ تاپ فوقالعاده و پر کاربردمحصوب میشه !!





خوب امیدوارم حال کرده باشین ! چون خودم در هنگاه پژوهیدن این مطالب خیلی حال ردم !!

یه چند تا عکس دیگه از گالاکسی هم توی ادامه  مطلب میذارم !! حتماً این خوشکله رو ببینین و از دستش ندید !




و حالا داستان جدید و دراماتیک من با توضیحات ثانویه .... حتماً بخونینش و نظر بدین ! همون طور که از افسانه ی دراکولا کلیییییییی استقبال به عمل اومد !! باو !!

این داستان با سانسور های خاص خودم در خدمتتون قرار میگیره !




»   خدا گی است ! «  



قسمت یکم



نویسنده : سهراب . د 






- : هی کِرت اون کارو نکن !

کِرت که اعصابش حسابی خورد هست ، به کارش ادامه میدهد . صدای فش فش پاشیده شدن رنگ اسپری بر روی دیوار مدرسه فقط سکوت شب را میشکاند .

بالاخره کار کِرت تمام میشود . کمی عقب تر می آید و با دستانی بر سینه با لبخندی تلخ به جمله ی روی دیوار نگاه میکند : (( خدای گِ**ی است !! ف** ! ))

تام که از نگرانی دل در دلش نیست زیر گوش کرت زمزمه میکند : هی پسر کارت خیلی احمقانه است ! تو دیوونه ای !

کرت پوز خندی میزند و می گوید : ف** ! باید یه شعر هم در این باره بگم ! مگه نه الویس ؟

تام که هر لحظه نگران تر از قبل میشود میگوید : فکر نکنم رفیقت ، الویس هم با این کارت حال کنه ! 

کرت از کودکی دوستی به اسم الویس داشت . شاید این اسم به علاقه ی او به الویس پریسلی بر میگشت ؛ اما هنوز که هنوزه ، با اینکه دیگه از مثل قبل عاشق الویس پریسلی نبود ، الویس بهترین دوست خیالی اش بود !

تام ادامه میده : فکر نمی کنی برای دوست خیالی داشتن یکم بزرگ شده باشی ؟

کرت به سرعت حالت تهاجمی به خودش میگیرد و میگوید : الویس بهترین دوست و راهنمای منه ! بش توهین نکن !!
و با غرور ادامه میدهد : من این رو فقط برای اینکه بهت ثابت کنم ...

ناگهان صدای آژیر پلیس تمام خیابان را در بر گرفت . دیگر سکوت شب مرده بود . کرت فریاد میزند : بدو تام ! فقط بدو !

هر دو پس به تندی با به فرار میگذارند . کرت به خاطر لاغر بودنش به تندی سرعت میگیرد ؛ اما تام که کمی چاق تر بود از او عقب می ماند . کرت در هر قدم ، سرعتش را به خاطر تام کم میکند . پلیس هر لحظه نزدیک تر میشد و صدای کشیده شدن چرخ هایش بر روی آسفالت ، سر هر پیچ به مانند زنگ هشداری بود !

کرت فریا میکشد : بدو تام ! اگر اونا ما رو بگیرن خیلی برامون بد تموم میشه !

اما تام که دیگر هیچ نفسی ندارد نقش بر زمین میشود . کرت به سرعت بر میگردد . به روی سر دوستش خم میشود و میگوید : هی پسر ، چه بلای سرت اومد !؟

تام که از درد به خودش میپیچد میگوید : پام پیچ خورد ! ف** ! خیلی درد داره !
اما ناگهان با حالتی جدی تر میگوید : تو برو کرت ! به خاطر من توی دردسر نیفت !

اما کرت که گره اخمانش حسابی کور شده است ، میگوید : تا اینجا با هم بودیم ! بقییه ش هم هستیم .

دوباره صدای جیغ چرخ ماشین پلیس و آژیر گوش خراشش در هم آمیخته میشوند . نور های آبی و قرمز چشم را کور میکردند . پلیس ها به تندی از ماشین پیاده میشوند . یکی از پلیسهای که جوان تر بود به سمت آنها حمله ور میشود و پلیس سیبیلو فریاد میزند . : دست هاتون رو بذارین پشت سرتون هم*جنس *بازای عوضی !

پللیس جوان به تندی به سمت کرت می آید و با کشیدن مو های بلوند و بلندش پسرک جوان را با صورت به کاپوت ماشین میکوباند . دست بندی آهنی را وحشیانه به دست هایش میزند و دوباره سرش را به کاپوت ماشین می کوبد. کرت با عصبانیت و از ته گلو فریاد میزند : ف** ! منو ول کن حر*وم زا*ده !

پلیس سیبیلو سمت کرت می آید و با کشیدن مو های او ، قامتش را راست میکند و زیر گوشش میگوید : حیف که پدرت رو میشناسم ! وگر نه دهنت سرویس بود !

صدای هق هق تام به گوش میرسد که به همان حالت وحشیانه بر دستانش دستبند زده بودند . 





_-_-_-_-_-_-_-_






اتاق بازجویی سرد و کم نور بود . انگاردر آنجا اختصاص دادن امکانات به زندانیان نیز جرم محسوب می شد ! کرت که با گستاخی ، در حال بازیابی غرور شکسته شده اش است صاف توی چشمان عمو جیک ، یا همون مرد سبیلو زل می زند ! جیک قهوه اش را مزه مزه میکند و با لحنی عصبانی میگوید : چیه پسر ؟! طلبکاری ؟ غلط اضافی کردی !

کرت با عسبانیت و خشم از پشت دندان های بر هم فشرده اش میگوید : من داشتم از دوستم حمایت میکردم و از اون حر*وم زا*ده های که بهم توهین کرده بودن انتقام میگرفتم !

جیک که دیگر تحمش به پایان رسیده بود میگوید : تو هم*جنس*باز نیستی . پس نیازی نیست که با اونا بگردی و ازشون حمایت کنی !

کرت که هنوز اخمش در هم بود می گوید : ای کاش بودم !

جیک فریادی میکشد و با صورتی که از خشم به مانند لبو سرخ شده بود میگوید : تو یه عوضی هستی پسر ! ای کاش برادر زاده ای مثل تو نداشتم !

با کوباندن در ، از اتاق خارج شد . صدای رفت و آمد های فراوان ، حاکی از شلوغ بودن سر پلیس در آن موقع شب بود . کرت صدای قدم ها را میشمرد . کم کم احساس کرد رطوبتی در کنار چشمانش حلقه شده است . او آن شب تحقیر شده بود . دوست داشت عمویش و آن مرد جوان را به آتش بکشد . تا قبل از آن فقط با فکر کردن به مادرش گریه اش میگرفت . اما انگار او برای خودش ، بیشتر از خودش غمگین است !

ناگهان کسی در کنارش با صدایی نازک میگوید : هی کرت ! به اون چیزا فکر نکن . تو مهربونی . نباید به کار های زشت فکر کنی !

کرت بغضش را قرو میدهد و میگوید : الویس شعار نده ! من حقیر شدم !

الویس به سمتش می آید و به چشمان کرت خیره می شود . کرت نیز لحظه ای به او نگاه میکند و بعد میزند زیر گریه . چند دقیقه دل سیر گریه میکند . 

بعد از اینکه به دبیرستان آمده بود کمتر گریه میکرد . اولین سال دبیرستان برایش مثل یک کابوس شوع شده بود . او در همان روز اول با پسر بلند بالا و چاقی دوست شد به اسم تام . تا مدتی نمی فهمید چرا کسی تمایلی برای دوستی با او و تام ندارد . تا اینکه پسرکی شر و عوضی روی تخته ی مدرسه نوشت : « پیوند دو هم*جنس* باز کلاس ، تام و کرت ، را تبریک میگوییم !! »

کرت نه تنها بعا از اینکه فهمید تام هم*جنس *باز است دوستی اش را با او قطع نکرد بلکه مصمم شد به او کمک کند تا برای خودش جایگاه مناسبی در جامعه پیدا کند . اما همین باعث شده بود که دیگر واقعاً ، هیچ کس تمایلی به دوست با آنها نداشته باشد و به عناصر نامطلوبی در مدرسه تبدیل شوند و تا این شب ، که کارشان تا به پاسگاه پلیس بکشد .

در دوباره باشدت زیادی باز میشود . همان پلیس جوان است . اشاره ای به کِرت میکن و با لحتی تحقیر آمیز میگوید : بیا بیرون پسر . شانس آوردی که امشب اینجا مهمون نشدی !!

کرت از جایش بلند میشود ، تفی روی زمین می اندازد و میگوید : تو یه حر*وم زا*ده ای !

ناگهان پلیس جوان ، با خشم به سمتش حمله ور میشود اما ناگهان صدایی کرت را نجات میدهد : جیسون ، زودتر کارشو برس بره ! من حوصله ی مسئولیت بی خودی ندارم .

پلیس جوا با صورتی کبود از خشم ، چشم غرره ای به کرت میرود و با خشونت دستبند را از دستانش باز میکند . و قبل از اینکه او از اتاق بازجویی خارج شود در گوشش زمزمه میکند : فکر میکنی من نفهمیدم کوپ عموته ؟

کرت با چشمان آبی و بی حسش به او خیره میشود و ناگهان میگوید : به درک که فهمیدی اون فقط به صورت خونی با من فامیله ! همین !

و پلیس جوان که انگار فکر هایی دیگر در سر داشت را گیج و مبهوت رها میکند و میرود .بدون هیچ توجه ی به اطرافش به تندی از آن مکان پر درد خارج شود .

مردم درود اداره ی پلیس ، در آن نیمه شب تاریک می آمدند و می رفتند ، مجرمان با دستان دستبند زده به دیوار های گچی ترک خورده تکیه داده بودند و با زیرکی به اطراف نگاه میکردند . شاید در رفتن راحت باشد . همان طور که در رفتن از هر چیز دیگر راحت است ! اصالت ، انسانیت و حتی آزادی ! 

بیرون از اداره ی پلیس هوا خنک و شب تاریک بود . انگار شب قدرتمند تر از نیرویی سکوتش را بر پیرامون تحمیل میکرد . کرت نیز کرخ ، بی حس و جدا از هر گونه اندیشه ی مشخص پاکشان به سمت سر پناهش به را می افتد . به هر قدم فکر هایی که در سرش دارد بیشتر از قبل آزارش میدهد . ناگهان الویس که در کنارش قدم بر میداشت میگوید : کرت ، الا میخوای بری خونه . میدونی چی انتظارت رو میکشه پس باید یکمی از همین الان آرامشت رو حفظ کنی .

کرت با اعتراض میگوید : یعنی حتی اگر سرم داد بکشه !

الویس هشدار میده : حتی اگه سرت داد کشید !

کرت با اخمانی در هم کشیده به سمت خانه ای که در سمت راست خیابان وجود داشت حرکت میکند . وقتی به جلوی در میرسد ، نفس عمیقی میکشد و با حفظ آرامش دستگیره ی در را میفشارد و به داخل خانه وارد میشود .

خانه کم نور بود . معلوم بود پدرش هنوز به خانه ی نیامده است که خانه در سکوت است . 

کرت با خوش حالی به سمت اتاقش حرکت میکند . به تندی از پله ها بالا میرود . اما ناگهان در هنگام رد شدن از اتاق پدرش صدایی به گوشش می خورد . سر صدایی در اتاق به گوش میرسد . به سمت در نیمه باز اتاق می رود و از لای آن به درون اتاق چشم میدوزد . در کمال وحشت می بیند مادر خوانده اش در اتاقش درحال مواد کشیدن است ! 

ناگهان از سر خشم ، در را با شدت باز میکند سر او فریاد میکشد : تو زنیکه ی عوضی ... نمی فهمی روی این تخت نباید این گه خوری ها رو انجام بدی ؟ اینجا تخت مادرم بود ... خیابون گرد عوضی ... برو گمشو ... کثافت حر*وم زا*ده ...

زن که آنقدر غرق در مستی هروئین بود فقط با لبخندی بیمار گونه و چشمان نیمه بازش به صورت شرمگین و بر افروخته ی کرت نگاهی می اندازد و جویده جویده میگوید : بیا اینجا پسرم ... بیا پیش من ... من مثل ما ما ما ما نیتم ! ... تو هم یه تیکه ای که میخوای بام بخوابی ...بیا بغل مامان ...

کرت که از حرف او بیش از پیش بر افروخته شده بود فریاد میزند : خفه شو معتاد عوضی ... هیچیه تو شبیه مادرم نیست !

لوییزا نگاهی به سیگار هروئینش میکند ، پکی دیگر میزند و از جایش بلند میشود .تلو تلو خوران به سمت کرت می آید . کرت وحشت زده قدمی به عقب برمیدارد . اما تاگهان لویزا که به کرت نزدیک شده بود به حالت سرگیجه به سمت زمین سقوط میکند . کرت به تندی به سمت او میرود تا از روی زمین افتادنش جلوگیری کند . لویزا که در آغوش کرت بود قهقه ای سر میدهد و به نئشگی میگوید : حالا من باهات ! 

کرت سعی میکند زن را از خود دور کند با اندوهی که در صدایش موج میزند می گوید : من از متنفرم ، لوییزا !

زن که محکم خود را به او چسبانده بود زیر گوش کرت میگوید : مادر تو هم یه بده ی حسابی بود پسرک حر*وم زا*ده !

کرت که دیوانه وار عصبانی شده بود سعی میکند او را از خود جدا کند اما ناگهان هر دو با هم زمین می خورند . لوییزا که به نظر از فرط نئشگی بیهوش شده بود با وزن زیادش به نسبت کرت ، روی او افتاده بود . کرت درحال جدا کردن او از خودش بود که نگهان در آستانه ی در مردی با شیشه ای مشروب ظاهر میشود .

شقیقه ی کرت با دیدن پدرش تیر میکشد . بلایی بزرگ بر سرش نازل شده بود . بدرش که مستی شراب از سرش پریده بود با نگاهی نفرت آلود به زن نیمه عر*یان و پسرش خیره میشود و با صدایی لرزان میگوید : کرت ... لوییزا ... کرت ... تو یه پسرک گستاخی . چطور جرئت کردی به زن من .. 

قبل از به پایان رسیدن جمله اش ، کرت که خود را از زیر بدن سنگین لوییزا خلاص کرده بود ، برای تبرئه ی خود می گوید : من هیچ کاری باهاش نداشتم ! اون داشت روی تخت ماما ... یعنی تو ... هروئین میکشید ... منم رفتم طرش که بگم از اونجا بلند شود اما ... یکدفعه ...

پدر کرت که از خشم عرق بر پیشانی اش جمع شده بود فریاد میزند : خفه شو پسره ی احق ... فکر کردی منم مثل خودت نفهمم ؟ آره بعدش یکدفه با کو*نش پرید روی ...

کرت با پرخاشگری فریاد میزند : آره ... اون این کار کثافت رو شروع کرد ... من بیگناهم ... من ...

پدرش مجال حرف زدن به او نمیدهد و فریاد میزند : خفه شو ... خفه شو ... خفه شو ...
از خونه ی من گمشو بیرون . بروو دیگه تا ابد اینجا پیدات نشه ... هیچ وقت !

کرت که بغضی در حال خفه کردنش است به تندی از آن اتاق شوم خارج میشود و به اتاق خودش می رود . در اتاقش را به شدت باز میکند . تمام پولش که بیشتر از چند دلار نبود را مچاله در جیبش می چپاند . کیفش را بر میدارد ، چند دفتر و خودکار درون کیفش میگذارد . سی دی پلیرش را نیز به همراه چند سی دی به درون کبفش می چپاند و در حالی که اشک های سردش را پاک میکند به تندی زیپ کیفش را می بندد . به سرعت به گوشه ی اتاقش میرود و کیف حاوی گیتارش را برمیدارد ، و با باری سنگن از اتاقش خارج میشود . 

به تندی گام برمیداشت . شاید بتواند هر چه زود تر از این خانه ی نفرین شده فرار کند . لحظه ای کنار اتاق پدرش می ایستد و به پدرش خیره میشود که در حال خوردن شراب انتهای شیشه است و در عین حال دستانش را روی پاهای لوییزا میکشد . از شدت خشم تفی جلوی در اتاق می اندازد و میگوید : تا روز قیامت پدر ... تا روز قیامت !!

و در حالی که صدای قهقه ی مستانه ی پدرش بدرقه اش میکند از خانه خارج میشود . شاید جایی در همین نزدیکی کسی باشد که بفهمد او چه میگوید . شاید فردی باشد که اشکش را از گونه اش پاک کند . شاید فردی باشد که او را در آغوشش بگیرد و به او بگوید ، دوستت دارم . 









_____________________________





(( پشتکار را باید از مردی یاد گرفت که ، یک شب یک جیرجیرک پیدا کرد و تا صبح به آن روغن مالید تا دیگر جیر جیر نکند !!!! باو !!))


خوب . این داستان دوم من ، بعد از افسانه ی دراکولاست . که امیدوارم ازش استقبال بشه . 

توی این داستان به صورت دقیق تری از آرایه ی « افعال نامتوازن » که ابداع خودم هست استفاده کردم . بهتره یه توضیح دقیق تر با مثال هایی بهتر براتون بزنم . اما قبلش باید بگم ، توی افسانه ی دراکولا از این آرایه افتضاح استفاده کردم و خودم ...کردم توش رفتم !! چون اولین باری بود که داشتم ازش استفاده میکردم . اما بعد از مشورت گرفتن از چند استاد نویسندگی و افراد مختلف ، تحت حمایت های اونها این داستان هم از این آرایه ی انحصاری و تازه ابداع شده حمایت میکنه !!


افعال نامتوازن : 

در افسانه ی دراکولا این قوانین کامل نبود برای همین شاید الان شما که اون داستان رو خوندیدن از این آرایه بیزار باشید اما بذارین بیشتر براتون توضیح بدم !!


حتماً شما تاءتر دیدین . اگر نه من یه توضیح کلی از صحنه و بازی بازیگران براتون میدم . معمولاً یک تا چند نفر ، در یک صحنه که بعضی مواقع پر از صحنه سازی های دقیق و گاهی پر از ابهام و تفکر برانگیز است . توی تاتر هایی که مفهوم بیشتر ابهام داره ، صحنه هم به صورت خاصی تزئین میشود . 
اما در تاتر هایی که داستانی قوی و روندی حدوداً خطی دارند ، صحنه ها پر از جزئیات ست . 

اما چیزی که در تمام این توضیحات بارز و پیداست این است که در اکثر تاتر ها صحنه عوض نمی شود ، بلکه افراد می آیند و می روند و حرف میزندد و تمام وقایع و تاثیرات از افراد است .

تا یه ساعت دیگر اگر کاری به صحنه نداشته باشیم و یا تا فردا هم صحنه همون است . پس ما چرا باید بیایم صحنه ای رو که بود و خواهد بود و البته هست رو با افعال اکنون ( = مضارع ) به کار ببریم ؟ 
اگر ما بیایم و افعال اکنون رو برای حرف زدن ها و انجام فعالیت ها به کار ببریم و از اون طرف محیط رو با افعال گذشته توصیف کنیم ، خواننده بهتر توی محطی قرار میگیره و به جای محیط چیز اصلی ، یعنی افراد داستان رو پیش می برند . وقتی کار ما نشستن کنار ساحل دریا و حرفزدن درباره ی جنگ هست ، نیازی نیست که بییم و دریارو با زمان اکنون توصیف کنیم . 

یکی از دوستان گفت تو با زیاد توصیف کردن تصورات ما رو از چیزی که توی ذهنمون است از بین می بری .
اما من میگم این فعل اکنون هست که این جنایت رو انجام میده ! ما می تونیم با دسته بندی افعال چیز های مهم تر رو توی چشم بیاریم و صحنه رو فقط یه محیط پشت سرمون قرار بدیم . 


یه دوستی ( مسی ) اومد گفت شما حق نداری افعال رو دسته بندی کنی!

همچین این حرف جفت پا اومد وسط ذوقم که تازه داره اشتهاش باز میشه !! خوب من میگم اگه قرار باشه همیشه از راه های قدیمی بریم و مثل قبل داستان ببنویسیم این فقط سوژه است که میتونه داستان رو از یک روندی نجات بده و کتاب ها هر روز کسل کننده تر میشن !

مبدونستی ، یکی از دلایل شهرت ادبی صادق هدایت به ابداع انواع قید جدید بود ؟؟؟؟ 
صادق هدایت قید ها رو با هم مخلوط میکرد و قید هایی ملموس تر و قشنگ تر میساخت!! کسی به ابداع اون اشکال نگرفت ؟ چرا خیلییییییییی !! اما ابداع بزرگی بود واسه خودش !!

یکی دیگه هم گفت زبان ما همین طوری هم داره مورد تعرض وتجاوز قرار میگیره شما دیگه با ابداعادتون خراب ترش نکنین !

خوب ما اگه پایه ی ادبیات رو خراب کنیم ، از نو می تونیم بهترش رو بسازیم پس بیاین با یکم نو آوری زبونمون رو جهانی تر و به روز تر کنیم !!


و یک نکته : من خودم خیلی به محیط سازی ها اهمیت میدم . فکر نکنین با این آرایه به محیط پردازی لطمه وارد میشه ؛ نه ، باعث مخلوط نشدن محیط و شخصیت میشه . باعث میشه ما همه چیز رو یه جا قورت ندیم . اول پیش غذا ، بعد غذا ! به ترتیب و به جا و به اندازه !!!






و حالا بحث من درباره ی داستانی که خوندیدن . 

شاید خیلی از شما ها داستان زندگی کرت کوبین ( خواننده و گیتاریست بزرگ راک گروه نیروانا در دهه ی نود ) رو ندونین . خوب من بعد از خوندن زندگی اون به نوشتن این داستان علاقه مند شدم . اما داستان زندگی اون کمی محدوده ، برای همین من در طرح اولیه کمی بهش شاخ و برگ دادم ؛ اما در نهایت در این نوشته که داستانی از طرح چهارمم است ، میتونین چیزی جدا از زندی کرت کوبین رو بخونین . با این حال اسم شخصیت من کرت هست و اسم دوستش هم تام که به احترام تام یورک از گروه ردیوهد توی داستان اومد . 

این داستان از خیلی جا ها الهام گرفته است ، بکارت ( داستان کوتاهه از لرد توی همین دک ) ، داستان زندگی کرت کوبین ، زندگی تام یورک ، زندگی خودم ، اشعار آزادی خواه و ... 


امیدوارم این داستان حسابی تحت تاثیر قرارتون بده !!!

_______________________________


خوب واینم داستانی که مدت ها منتظرش بودین !! بله ! یک الهام از زندگی خواننده و نوازندده ی بزرگ ... کرت کوبین !!!

منتظر قسمت بعدی هم باشین !! به درسه و دانشگاه و این مزخرفا فکر نکنین تا زندگی به کامتون باشه !!! 



ادامه مطلب فراموش نشه !!




شاد و پیروز باشید !


دوستتون دارم !!



بدرووووود !!!!!!


ادامه مطلب ... مورخه :سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 | 17:32 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

 

 

چیست فرق انسان با جانور ؟

            تا که مینازد به خود از آن بشر

 

آدمی را گر نبود این امتیاز

                       بود بیش از جانور غرق نیاز

 

هست این نیروی ممتاز بشر

                 عقل نورانی و آینده نگر

 

در شگفتم من چرا این برتری

            گشته بر او مایه ی وحشیگری

 

در طبیعت بی گمان هر جانور

                 هست در هنگام سیری بی خطر

 

من نمی دانم چرا نوع بشر

                 وقت سیری میشود خونخوار تر

 

هیچ شیری دیده ای در بیشه زار

                    جمع شیران را کشد بالای دار ؟

 

هیچ گرگی دیده ای بهر مقام

            گرگ ها کرده باشد قتل عام ؟

 

هیچ ماری دیده ای با زهر خود

                   کشته ها بر پا کند در شهر خود ؟

 

هیچ میمونی ساخته است بمب اتم ؟

                  تا که هستی را کند از صحنه گم ؟

 

دیده ای هرگز الاقی بار بر

                  مین گذار کار زیر ژای خر ؟

 

هیچ اسبی دیده ای غیبت کند

                 یا به اسب دیگری تهمت زند ؟

 

هیچ خرسی آتش افروزی کند ؟

                 یا گرازی خانمان سوزی کند ؟

 

هیچ گاوی دیده ای از اعتیاد

                 داده گاو و گاوداری را به باد ؟

 

پس چرا انسان با عقل و خرد

                 آبروی دام و دد را می برد ؟

 

پس بود دیوانه بی آزار تر

              زان که محروم است از عقل بشر !

 

مولوی استاد حکمت در جهان

                 کرده است این نکته را شیرین بیان

 

آزمودم عقل دور اندیش را

              بعد از او دیوانه سازم خویش را

 

زین سبب آن کس که مینوشد شراب

                       تا شود لایعقل و مست خراب

 

چون شود از عقل و هوشش بی خبر

                    ژس شرف دارد به خلق حیله گر

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

درود بر همه ی دوستان که در این مدت که نبودم منو تنها ...گ ...گ....گذاشتن !!

 

 

خوب ... اشکال نداره . رفقا خودشون هم وقت ندارن به بلاگشون برسن بعد ما منتظر خوندن نظر ها هستیم !!

 

امیدوارم از خوندن شعر دپسرده نشده باشید !! از این جا اگه نوشتن ژ خودتون بخونین پ ! چون کیبر کمی مشکل ژیدا کرد !

 

جاتون خالی !! جاتون خالی ! خیلییییییییییییی خالی !!

هفته ی قبل ساعت ۱۲ شب ( درسته ۱۲ شب !!) زدیم طرف عرفه کوه !! ساعت یک و نیم صبح بودیم ژای کوه ُ  چراغ ژیشونی ها رو سرمون کردیم و ۲۰ نفری حرکت کردیم بالا  . بعد از کلی سختی و ناهمواری های راه رسیدیم بالا !! ساعت ۵و نیم صبح بود . هوا سرد و یخ بود . خیلیییییییییی سرد ! منم فقط یه تی شرت با یه سویشرت داستم ! یعنی سرما در حد مرگ !! از فکر کردن به اون زمان هم سردم میشه ! اییییییه !

بالاخره رسیدیم به قله و منم اولین قله ی کاملم رو فتح کردم !!! خیلی هیجان انگیز بود !

جایی که ما بودیم خیلی از سطح زمین بالاتر بود . برای همین زیر قله ابر ها مثل دریا جمع شده بودن . آفتاب از دل ابر های دریا مانند اومد بالا ! همه ی دریای ابری غرقخون شده بود و بالاخره  موهای طلایی و بلند خورشید همه جا پخش میشود !!

بالاخره به تندی میایم پایین و ساعت ۱۲ ظهر خسته و کوفته میرسیم به حموم که وسط آب داغ .... آب قطع میشه !!!

کلاً از بچگی بد شانس بودم !!

 

و اینک قسمت آخر افسانه ی دراکولا !!! دا دا دا دام ! ررررریییییییینگ !!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ--ـ--ـ-ـ-------ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-------ـــــــ******

میز شام بلند بالا و رنگین بود . به سان میهمانی ای پر زرق و برق و لبالب از خوراک های جور واجور . گوساله ی کباب شده ، مرغ های شکم پر ، جگر گوساله ، ماهی های به سیخ کشیده شده ، برنج های زعفرانی ، شراب های سرخ دو صد ساله ، نان های سفیده داغ و پنبه سان و ...

همه و همه از بهترین ها بودند . بلکه بانو کاترین ، باید سر افراز از پس این میهمان سخت گیر بر می آمد . که البته ، این هم جزو افکار پوچ ، اما القا شده به خدمتگزاران بود .

در دو سر میز کاترین و کنت بلک نشسته بودند . کنت بلک با آرامشی خاص ، در حال بریدن تکه ای از گوشت گوساله بود . کاترین هم با جدا کردن گوشت تکه ای مرغ از استخوانش سرگرم بود .

تا اینکه کاترین با لبخندی طبیعی به کنت بلک گفت : خوب کنت عزیز ، امیدوارم تا به امشب ، در همین زمان کوتاه ، از میهمانداری ما راضی بوده باشید .
اما من ، تصمیم دارم برای آشنایی بیشتر شما با بزرگان شهر و نواحی اطراف ،جشنی مختصر برگزار کنم !!

کنت بلک که به ظاهر از تصمیم او شادمان شده بود لبخندی زد و گفت : بله ، آشنایی به افراد مهم ... این کار ، از کار های مورد علاقه ی من میباشد !

سپس جامی از شراب سرخ بالا گرفت و گفت : برای شادمانی بانو کاترین و جاودانگی او !

وجمله ی آخر را بلند تر و با لحنی خاص گفت و سپس جامش را یک نفس سر کشید . و هیچکدام از خدمتکاران دور و بر میز متوجه اضافه شدن مایعی تیره رنگ به جام شراب مرد و کاترین نشدند .

صدای باران هنوز به گوش میرسید . دانه های کنجکاو باران ، برای رسیدن به سالن خود را به شیشه ی زخیم پنجره می کوبیدند . انگار به راستی واقعه ای مهم در دل شام آن شب قرار داشت ، که حتی قطرات باران هم می خواستند در شنیدن بحث سهیم شوند !!


مرد پاهایش را در نزدیکی آتش پر شور شومینه دراز کرده ، و به راحتی بر روی مبل لمیده بود . لیوانی بزرگ به دست داشت که مایعی غلیض و تیره رنگ درونش بود . هنگامی که شراب و خون در هم آمیخته شوند ، طعمی بی نظیر به دست خواهد آمد !

چقدر برای لحظه های آینده برنامه ریزی کرده بود. چقدر نقشه ها را دقیق و پشت سر هم ، با نظم چیده بود ؛ و فقط ثانیه ها را میشمارد تا لحظه ی موعود فرا رسد . وچقر نزدیک به چشم می آمد آن لحظه ...

دانگ ... دانگ ... دانگ ... دانگ ... و هشت بار دیگر نیز ، این صدا به گوش میرسد . نیمه شب بود . مرد بدون استرس منتظر بود . مرد فکر میکرد ، در رفتار های اول ، هر دو کمی بازیگری میکردند تا دیگری را فریب دهند ! اما حالا که با هم همپیمان شده بودند ، به هم اطمینان داشتند .

بالاخره در با صدای جیری جیری پیشاپیش ورود فردی را گزارش داد . کاترین سرکی به درون اتاق کشید . مرد که از حضور او خوش حال شده بود ، گفت : خوب بانوی من ! نمیایین داخل ؟

کاترین با وقار خاص خودش به داخل اتاق شد . نگاهی به مر کرد و گفت : خوب ، کی قراره کارشون رو بسازی ؟

مرد که از شنیدن کلمه ی انتقام دلش به هیجان آمه بود ، گفت : هر وقت آمدند به اینجا . فقط یک چیز دیگر . فردا باید باهم اسباب یکسری کار رو فراهم بیاوریم . قراره برنامه ی ویژه ای برایشان برگزار کنم !

کاترین لبخندی رزیلانه زد و گفت : تو فردا انتقامت را از افرادی که فرمانده ی مرگ خانواده ی تو بودند خواهی گرفت !

مرد هم لبخندی تلخ زد و گفت : همین طوره ! پس شبت خوش !

کاترین چشمکی برای مرد میزند و با لبخندی خیره کننده می گوید : شبت خوش !


***#***

مردان و زنان اشراف زاده سراسر سرسرا را پوشانده بودند . انگار خوش حال بودند که توانستند یک شب را در جایی با دیگر اشراف زاده گان محل تفریح خود کنند !

کاترین مرد را به طرف یک پیر مرد با سیبیل های سید و کلفت ، کله ی طاس و عینکی تک شیشه ای برد وگفت : کنت رافائل ژانکسی روبرتو . اهل اسپانیا ، که به تازگی به شهر ما آمده اند . ایشون ازافرادی هستند که کمک مهمی به کشتن خانواده ی خون آشام کردند !

کنت روبرتو با خنده ای مصنوعی با مرد دست داد و با لحنی خشک گفت : از دیدار با شما خرسندم ، کنت بلک ! گرچه درباره یپیشینه ی شما اطلاعات زیادی ندارم !

مرد هم با لحنی نیش دار میگوید : پس برای اطلاعات ضعیف شما متاسفم ، کنت !

کنت روبرتو که جا خورده بود آنها را ترک میکند تا تفریحی شادی آور برای خود پیدا کند . کاترین با لبخندی محو زمزمه کرد : تو خیلی پر روهستی ! فکر نمی کردم چنین جوابی به او بدهی !

مرد هم گفت : اون مرد زبون درازی بود ! پسرش همون پسرک 12 ساله بود . درسته ؟

کاترین پوزخندی میزنه و میگه : آره ، همون که بسیار چاق هم بود !

کاترین تمام افراد را به مرد معرفی کرده بود . دل در دل مرد نبود . انگار دوست داشت همان لحظه همه را بکشد .اما نفس عمیقی کشید و بر اعصاب خودش مسلط شد و زیر گوش کاترین زمزمه کرد : فکر نمی کنی وقت شام باشه ؟

کاترین دندان قروچه ای کرد و گفت : همین حالا ، کنت بلک !

دوری زد و به طرف پنی رفت تا بگه شام رو بیارن . پنی که چیز مشکوکی حس میکرد به کاترین گفت : بانوی من ، شما فکر نمی کنین خوردن این غذا ... می خوام تو هینی به کنت کرده باشم ، اما ...

کاترین نگرانی را با چشمان آبی یخ کرده اش از دل پنی زدود و گفت : کنت بلک بهترین آشپزی هست که تا به حال دیدی ! من خودم تعریفش رو بار ها شنیدم ! اون بهترین آشپزه !


پنی هم مانند یک روبات زمزمه کرد : اون بهترین آشپزه !
سپس لبخندی غیر طبیعی بر لب آورد و گفت : همین الآن سفره ی شام ، به دستپخت کنت بلک ، آماده میشه ، بانو کاترین !

دل کاترین اندکی برای پنی سوخت . در این مدت هیچ کسی نتوانسته بود از زیر تاثیرات ذهنی او در رود . و با همین تاثیرات ذهنی توانسته بود کاری کند که آن روز آشپزی به عهده ی مرد گذاشته شود . تا او غذای مورد نظرش را برای میهمانانش درست کند .

بالاخره همه سر میز شام جمع شدند . دستمال سفره ها بر گردن و قاشق چنگال ها در دست ، منتظر بودند تا کنت بلک – که میهمانی به افتخار او بود - سخنرانی قبل از شام را تمام کند . کنت بلک پشت صندلی ایستاده شروع به حرف زدن کرد :
من مدت ها است که منتظر شما هستم . این مدت برایم مانند چند سال گذشت . اما من عجله نکردم . هیچ کس نباید در راهش عجول باشد . امشب ، برای تهیه ی این شام ، من زحمت زیادی متحمل شدم و نیروی زیادی خرج کردم ، به تنهایی ! و همه ی این کارم برای لذت بعد از آن بود !
لطفاً شروع کنید !

مرد ها و زن ها ی به اصطلاح با شخصیت به سمت خورش های لذیذ حمله و شروع به خوردن کردند . البته نه مثل قحطی زده ها ؛ بلکه بد تر از آنها !

کوشت های کباب شده را به دندان میکشیدند و خورش های لذیذ را قاشق قاشق قورت میدادند . انگار چیزی در غذا بد که آنها را جذب کرده بود . انگار دستپخت آشپز ، بسیار فوق العاده تر از چیزی که توقع داشتند بود !

بالاخره همه میهمانان مانند یک عالمه توپ های پر از باد وگنده که هیچ توانایی حرکت نداشتند روی صندلی هایشان ولو شدند .

کاترین به عنوان ساغی جام همه را پر از شراب سرخ کرد و خود به کنار کنت رفت با صدای بلند گفت : برای سلامتی کنت بلک !

و همه شرابشان را سر کشیدند . اما ، ناگهان سکوتی عجیب کل سرسرا را فرا گرفت . صدا شکستن چندین لیوان و شیشه ی دیگر در محیط پیچید .

همه ی میهمانان ، در اثر خوردن شراب از هوش رفته بودند . کاترین به تندی در ها را قفل کرد و راه های فرار را بست و مرد هم میهمانان را با طناب هایی محکم با صندلی هایشان سفت بست .

کاترین و مرد به کمک هم میهمانان را با نظمی خاص به صورت نیم دایره ای چیدند . انگار نقشه ی شریرانه ی مرد هیچ نقصی نداشت .

میهمانان کمکم به هوش آمدند . با غرغر سر از روی شانه هایشان بلند میکردند و خواب آلود چیز هایی می گفتند .

ناگهان مرد با صدای رعد آسا فریاد زد : به گووووووووش باشیییید !

میهمانان اشراف زاده تازه فهمیده بودند در چه وضعیتی گیر افتاده اند .و با سر و صدا و یا جیغ داد حرف های بی ربط به هم میگفتند . مرد وباره کار دفعه ی قبلش را تکرار کرد ! این بارهمه ساکت میشوند . چون صدای مرد به صورت غیر قابل طبیعی بلند بود !

مرد دست به سینه در مقابل نیم دایره ی میهمانان ایستاده بود . با لبخند تلخ و سردی که بر لب داشت ، گفت : این طور که معلومه غذای لذیذی خوردید . خوش حالم ! میدونین من چجوری اون غذا رودرست کردم ؟
رفتم چند تا حیوان بیشعور و ضعیف شکار کردم و با گوشت خوشمزشون براتون غذا پختم !

یکی از اشراف زاده ها که حسابی از جایش ناراحت بود گفت : گوشت کدوم حیوون ؟

مرد فریاد زد : توله سگ های شما ! من توله سگ ها ی بیشعور شما رو گول زدم و کشیدمشون طرف جنگل ، و سلاخی کردنشون برای من از هر کاری لذت بخش تر بود ! و برای مرگ هر کدوم از فرزندانتون مدت ها پایکوبی کردم .
مثل اجیر شده های شما که برای مرگ عزیزان من پایکوبی میکردند !

واکنش های اشراف زاده های حیرت زده با فریاد و گریه و فحش دادن های رکیک به همراه بود . بالاخره مردی فریاد زد : تو کی هستی که با چنین قدرتی برای جنگ با ما اومدی ، ای پست فطرت ؟

صدایش آشکارا میلرزید . مردی بود با مو هایی خاکستری و صورتی پر از زخم . باید فرمانده ای جنگی می بود .

مرد که از ناراحتی آنها شادمان شده بود فریاد زد : دراکولا ! خون آشام کبیر ! مردی که برای هیچ و پوچ خانواده اش مرد ! اون هم به دست شما ! و این انتقامی بود که من ازش دم میزدم !

و خنده ی رعد آسایش تمام سالن را می لرزاند . اما ناگهان صدایش قطع شد و روی زمین افتاد . پشت سر جسم بیهوش او کاترین با چهره ای در هم کشیده با چوبی در دست ایستاده بود . به سرعت خنجری از نقره را از لای لباسش بیرون آورد و آن را در شکم دراکولا فرو کرد . جسم بیهوش او را به سرعت به مانند یکی از میهمانان اسیر روی یک صندلی نشاند و او را با طنابی محکم به صندلی بست .

به تندی گوشه ای از فرش زیر پایش را کنار میکشد و دری را که زیر فرش به صورت مخفی قرار داشت باز کرد . به در مخفی داخل شد و از زیر زمین با بی حالی گونی ای سبک بیا خود بیرون آورد .

طوری که انگار گونی ای مدفوع را در دست دارد در جلوی چشمان میهمانان که هنوز از حیرتشان چیزی کاسته شده نبود در گونی را باز کرده و کلی گل های رنگی را از داخل گونی روی سر و صورت و اطراف دراکولا ریخت . خنجر را به تندی از شکم او بیرون کشید و تا توانست از او دور شد .

ناگهان دراکولا به هوش آمد . صورتش زرد شده بود و نفس نفس میزد . با صدایی ضعیف گفت : کاترین ، اینجا چهدخبره ؟ کجای ؟

کاترین با صدایی امیدوار کننده گفت : من نزدیکت هستم الان میایم و نجاتت میدهم .
اما بعد با صدایی خشن گفت : نمی خواهی چشمانت را باز کنی جناب دراکولا !؟

چشمان قرمز دراکولا بدون هیچ درخششی باز میشود ، اما رنگ چشمانش دوباره مثل قبل سبز شد . با صدایی ضعیف گفت : گل شاه پسند ! نه !!نه !! من که کمکت کردم ؟

کاترین قهقه ای سر داد و گفت : خوب جناب دراکولا ! خوب گول منو خوردی ! من تونستم گیرت بندازم !

دراکولا با ضعف گفت : فقط بگو چرا !؟

کاترین روی زمین نشست . طوری که به هم اشراف کامل داشته باشد و سپس شروع کرد به حرف زدن : یک شب قرار شد به قصر دراکولا حمله شود . اشراف زاده ها مردم رو تحریک کرده بودن تا برای شورش بر کاخ دراکولا اماده بشن ! بالاخره وقت موعود فرا رسید . دراکولا داشت از قصرخارج میشد . فقط یه نفر باید سر راهش سبز میشد تا اون سر گرم شود و زود برنگردد .
من پیشنهاد دادم که به جای طعمه بروم و این افراد خرفت هم که دیدن یک نفر خودش داوطلب شده به تندی قبول کردن !
اون شب من الکی خودم رو به غش زد تا دراکولا خودش من را بیهوش نکند . هنگامی هم که دراکولا روی سرم خم شده بود اونو با تاثیرات مغزی ، تحت تاثیر قرار دادم .
باید اقرار کنم هنگامی که آدم بودم که هیچ کس نمی توانست مثل من تو را گیر بیندازد . چون هیچ آدمی نمی توانست مثل من موج مغزی بفرسته !!
بالاخره دراکولا به طرف من جذب شد و نقشه های من تا امشب که در واقع شب انتقام منه به خوبی گذشت !

دراکولا باز هم ناله کنان تکرار کرد : مگه من با تو چه کردم ؟

کاترین از جاش بلند شد و گفت : آرام آرام به آنجا هم میرسیم !
یادت هست چند سال قبل اقرادی برای مرگ تو بهت حمله کردند ؟ تو همه را قتل عام کردی . اما همه ی آن حمله زیر سر این افراد ، که خود را شورای ریشه کنی خون آشام ها اسم میدادند بود . آن موقع هم پدر بیچاره ی من تسلیم رای این گروه مفت خور فرمانده ی حمله به تو شد . و تو او را کشتی !

دراکولا با پوز خندی ضعیف گفت : من از مرگ غمگین نیستم . چون انتقام خودم رو گرفتم . منو بکش تا برگردم پیش خانواده ام. تو با کشتن من تمام گناهانم را پاک ...
هیچ حرف دیگری ، از دهانی که بر کله ی دراکولا ، در آن سوی سالن پرتاب شده بود ، بیرون نیامد !

خون فواره میزد . انگار تمام خون هایی که او خورده بود ، یک جا از بدنش بیرون می ریخت. کاترین نفس نفسی زد و زمزمه کرد: وجود این افراد چیزی جز مرگ به همراه ندارد .

اما آنقدر زمزمه اش بلند بود که به گوش همه ی میهانان برسد .

کاترین بدون هیچ توجهی به عجز و التماس مردان و زنان چاق ، سر آنها را گوش تا گوش برید . مردان و زنانی که برای دادن انتقام دراکولا گوشت فرزندانشان را خوردند و برای دادن انتقام کاترین سرشان را دادند !

سالن پر بود از سکوت و البته خون و سر های بی بدن ، یا بدن های بی سر ! به راستی مهم بود ؟

******

سالهای سال گذشت . کاترین که مانند یک خفاش از قصر و سرزمینش گریخته بود ، با دادن وعده ی جاودانگی، افراد حریص را تبددیل به خون آشام هایی وحشی میکرد . و به آنها آموزش وحشیانه کشتن ، خون ها را تا انتها خوردن و البته خون آشام کردن ، میداد .

همه ی خون آشام های بعد از او ، او رابه نام دراکولا میشناختند .


دراکولایی بی رحم و وحشی !


_____________________





امیدوارم از پایان داستانم خوشتون اومده باشه . هیچ چیز درباره ی داستان نمیگم تا شما بپرسید و جواب بدم .

پس ، پیروز باشید !


بدرود !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

حالا منتظر داستان بعدی ، یعنی داستان (( خدا گ*ی است ! )) باشید !

 

یک داستان جنجالی و عجیب ! یک داستان پر هیچان و دراماتیک !! کاری فوق العاده از ... سهراب . د !!

 

 

پیروز باشید !!

 

 

 

بدرود !!

 

 

 

 

 

 

 

مورخه :یکشنبه هفتم شهریور 1389 | 14:49 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

افسانه ی دراکولا ( 3 & 4 )



دروووووود به همه فن های من که بی نظر نمیذارنم !


چی گفتم !



چطورین ؟ خوبین ؟ خوش میذگره ؟


منتظر بودم ADSL  گرفتم بیام کلی مطلب بذارم اما طاقت نیاوردم !

راستی چشم حسودا از حدقه بیاد بیرون رفتیم کوه ! البته کوه نبود کوووووووووووووووووه بود !!!!!  قله ی آرنگ جنب دماوند ! بالارفتن از اون کوه خیلی سخت بود ! واقعاً خودمم الان باورم نمیشه من تا ارتفاع 3500 متری از سطح زمین نزدیک به 30 کیلومتر سربالایی رو طی کردم !! از خودم تعریف نمی کنم چون کسایی که اونجا بودن خیلی راحت مسیر رو طی کردن ، اما من زور زورکی و کشان کشان !!


بالاخره ! رفتیم دیگه !! خیلی خوش گذشت . منظره ای که به دماند داشتیم فوق العاده بود ! 



یه چیزی ... نمی دونم درباره ی گروه نیروانا که خواننده اش کرت کوبین بود چیزی می دونین یا نه من یکسری از شعر هاشو با معنی پیدا کردم ، براتون میذارم شاید خوشتون بیاد . البته تا آهنگشو گوش ندین حالشو نمی برین !



--------------------------

Something In The Way

Underneath the bridge

زیر پل

The tarp has sprung a leak

تله تقّی صدا کرد

And the animals I've trapped

و حیواناتی که در تله افتاده اند

Have all become my pets

همگی به حیوانات خانگی من تبدیل شده اند

And I'm living off of grass

و من تنها با علف خودم را سیر می کنم

And the drippings from the ceiling

و چیزهایی که از آسمان می آید

But it's ok to eat fish

ولی خوردن ماهی ها اشکالی ندارد

Cause they haven't any feelings

چون آنها احساسی ندارند

Something in the way

یک چیزی در راه هست

Something in the way

یک چیزی در راه هست

----------------------------------

Come As You Are

Come as you are, as you were

همانطوری که هستی بیا ، همان طور بودی

As I want you to be

آن طور که می خواهم باش

As a friend, as friend , as an old enemy

مثل دوست ، مثل دوست ، مثل یک دشمن قدیمی

Take your time, hurry up

قدر وقت ات را بدان ، عجله کن

The choice is yours don’t be late

باید انتخاب کنی ، وقت زیادی نداری

Take a rest, as a friend, as an old memory

کمی استراحت کن ، مثل یک دوست ، مثل یک خاطره قدیمی



______________________________

خوب بریم سراغ داستان « افسانه ی دراکولا !!!!



______________________________



به نام پروردگار 



افسانه ی دراکولا

( قسمت  سوم و چهارم )



نویسنده : سهراب . د




درختان را احساس میکرد . می دوید ومی دوید ومی دوید ومی دوید و ...
احساس میکرد دنیا برایش تیره و تار شده است . همه چیز برایش بی معنی است . صدای فرزندانش ، همسرش ، سوختن چوب در شومینه ، قلپ قلپ خوردن خون تازه ، همه در مغزش آشوبی به پا کرده بودند . سرش گیج رفت و با شدت هر چه تمام تر به تنه ی درختی کهن سال برخورد کرد .
خودش نفهمید چقدر ، اما انگار زمان زیادی بود که نقش بر زمین افتاده است . از تاریکی هوا فهمید شب است .خوش را بغل میکند . خود را می فشارد . سرمایی تا مغز استخوانش حس میکند . سرمایی غیر قابل تحمل سرمایی که فقط با فکر کردن به یک چیز کمرنگ میشد ، انتقام !
حال اودیگر هیچ چیز احساس نمیکرد .سنگین گام برمیداشت . زیر پایش جای پای خشونت میماند و از چشمانش شرارت میبارید . دستان مشت شده اش برای حمله آماده بود ؛ برای انتقام . حال او دیگر هیچ حس نمیکرد ، جز انتقام ...
راه میرود و راه میرود تا بعد مدتی طولانی ، نیمه شب ، هنگام بدوکامل ماه ، به کنار جاده میرسد . خاطراتی از شب قبل در ذهنش شکل میگیرد . 
لبخندی آزار دهنده اما دلنواز بر صورتش نقش میبندد . طرح انتقام او میبایست بی نظیر باشد . مانند خود او .
دستی بر انگشتر دست چپش نیکشد و زبا لحنی محزون زمزمه میکند : سارا تو از خشونت متنفری ؛ و من این را میدانم . اما چه کنم که خشونت تو را از صحنه ی زنگی بر کنار کرد . در راه انتقام خون بی گناهان هم ریخته خواهد شد . همان طور که خون تو بی گناه ریخته شد . خون ... خون ... خون ... . اما این فقط انتقام است که مرا آرام میکند . پس مرا ببخش ، سارا...
سرش را بالا مگیرد و رو به ماه نعره میکشد : سوگند می خورم تا هنگامی که انتقام خون خانواده ام را از آن مردم بد صفت نگیرم شبی سر به خواب نگذارم .

***
در برابر او کاخی ، نه بزرگ تر از کاخ خودش قرار داشت . معلوم بود کاخی است ازآن اشراف زاده ای بزرگ . زیرا این شهر آنقدر سرمایه دار نبود که چنین کاخی در بر داشته باشد . کمی در اطراف کاخ قدم برداشت . ظهر داغی بود و او سیر از خون . شاید در شرایطی عادی او بسیار آشکار مینمود ؛ اما او می توانست کاری کند که هیچ کس تا وقتی دنبالش نباشد او را نبیند . بالاخره در ضلع جنوبی کاخ می ایستد . به پنجره ای چشم می دوزد . در آنسوی پنجره دختری جوان روی نشیمنی در رو به روی آئینه نشسته بود و ندیمه ی سیاه پوست او در حال شانه کردن موهای اون بود .
در کثری از زمان جای مرد ، کبوتری سفید در حال پرواز بود . کبوتری با چشمان خون فام . کبوتر بالی میزند و و بر لبه ی پنجره مینشیند . دختر اشراف زاده به محض دیدن کبوتر وقار خود را از دست میدهد و با هیجان می گوید : آه خدای من ... چه پرنده ی زیبایی ...
ندیمه ی سیاه پوست با صدایی کلفت می گوید : بانوی من ، این پرنده هم برای دیدن زیبایی شما آمده است . » گوشزد میکند « اما شما نباید مانند دختری نوجوان بر خورد کنید ، بانو کاترین . شما تنها بازمانده ی پدرتان هستید و در این مدت کوتاه و بعد از آن اتفاق که در جاده برای شما افتاد به مانند یک فولاد آبدیده شده اید . 
کاترین با بد اخلاقی می گوید : من تازه 19 سال دارم و هیچ نمی خواهم مانند بانو های باسن گنده ی اشراف زاده فقط به فکر لباس های زربافت باشم . من می خواهم مهم باشم . فقط مردان نمی توانند مهم باشند . 
ندیمه با دلسوزی میگه : شما مهم ترین اتفاق دنیا هستید . فقط باید برای اثبات جایگاه خود در سرزمین تلاش کنید . 
کاترین تائید میکند : می خواهم اسمم در تاریخ این سرزمین برجسته باشد . وگر نه اصلاً برای چه به دنیا آمدم ؟ غذا خوردن و خوابیدن و پوشیدن لباس های رنگارنگ ؟
ندیمه دستی به مو های کاترین میکشد و میگوید : شما می توانید ، بانو من .
کاترین نیز لبخندی زیبا بر لب می آورد و با محبت میگوید : تو بهترین دوست من هستی ، پنی .
ندیمه تعظیمی میکند و میگوید : اگر اجاز بدهید بروم .
کاترین هم میگوید : برو ، پنی .
بعد از بستن در کاترین کتابی را از روی میزش بر میدارد و آن را باز میکند . ناگهان صدایی از کنار دستش می شنود . در کمال تعجب می فهمد کبوتر سفید هنوز در کنار پنجره ایستاده است و به زیبایی به او خیره شده است . لبخندی از سر تعجب بر لب می آورد و زمزمه میکند : تو خیلی زیبایی ، اما چرا اینقدر به من علاقمند شدی ؟!
کبوتر به داخل اتاق پر میزند . کاترین با شگفتی به او خیره میشود اما این شگفتی در کسری از زمان دو چندان شد . به جای کبوتر در اتاقش مردی سیاهپوش ، بلند بالا با چشمانی قرمز و مو هایی آشفته و بلند و سیاه قرار داشت . مردی که زیبایی خیره کننده در عین وحشب برانگیز بودن داشت . ناگهان صحنه ای در ذهنش جرقه میزند . و قبل از اینکه جیغ بکشد ناگهان حس خاصی به او دست میدهد . مرد به راحتی و فقط در یک نگاه مغز او را تحت کنترل قرار داده بود . اما کاترین ذهنی آماده داشت . زمزمه وار می گوید : من ... تو ... مرا رها کن !
مرد در کمال شگفتی می فهمد که کاترین کنترل خودش را باز پس گرفت و بدون هیچ وحشت به او خیره شده است . با صدای تاثیر برانگیزش می گوید : کاترین ... زیبا ... جسور ... دانا ...
کاترین حرف او را قطع میکند و با جسارت تمام میگوید : من همه چیز را از آن شب به یاد دارم . تو خون مرا خوردی . من بیدار و به هوش بودم . 
مرد بیشتر شگفت زده می شود و با لبخندی تحسین برانگیز میگوید : تو بسیار شجاع هستی . و می توانی آدمی مهم و مشهور در تاریخ تمامی جهان باشی . تمامی سرزمین ها . فقط باید به حرف من گوش بدی .
کاترین چشم هاش را ریز میکند و میگوید : یعنی تو میتونی کمکم کنی ؟
مرد ساهپوش با چشمانش او را برانداز میکند ، کمی به او نزدیک می شود و گونه ی کاترین را با دستانش نوازش می کند و زیر گوشش زمزمه میکند : بهتر از هر کس دیگری . 
کاترین برای جدا شدن از دست او هیچ کار نمیکند و فقط میگوید : اگر قبول نکنم چه می شو ؟
مرد دندان های سفیدش را نمایش میدهد و می گوید : من می تونم تو را به راحتی کنترل کنم . اگر دیدی الان توانستی از دستم در بروی به خاطر این بود که منمقدار ناچیزی از قدرتم را بر تو چیره کردم . دو برابر این قدرت مغزتو را از بین می برد . می توانم کاری کنم که هر کار خواستم برایم انجا دهی . اما برایت ارزش قائل شدم . چون از تو خوشم آمد .برای همین مثل یک آدم بهت پیشنهاد دادم . و تو میتونی قبول کنی . نظرت چیه ؟
کاترین با تردید میگه :چی توی سرته ؟
مرد انگشتانش را روی لب های کاترین می کشد و میگوید : انتقام !
کاترین با نگرانی می پرسد : آیا به کسی آسیب می رسد ؟
مرد با نیشخندی میگوید: مثل جواب های قبلی صادقانه می گویم ، من به دنبال کشتار هستم .
چشم های کاترین مملوء از نگرانی میشود . زمزمه میکند : باید فکر کنم .
مرد سیاهپوش با خنده ای بی صدا مگوید : دختر عاقلی هستی . 
ناگهان در به صدا در می آید و صدای پنی از پشت در به گوش می رسد : بانوی من ، می تونم بیام تو .
مرد زیرگوش کاترین زمزه می کند : امشپ هنگامی که ماه در آسمان بالا آمده است پشت کاخ تو زیر درخت کهنسال . خوب فکرات رو بکن ... شهرت ...
در باز می شود و پنی به داخل اتاق می آید . قلب کاترین فرو می ریزد اما پنی بدون ترس و با نگرانی به سمت او می آید و می گوید : بانوی من ، چرا رنگتون پریده ؟
کاترین با بیرن پنجره نگاه میکند و می بیند کبوتری سفید و زیبا اما ایندفعه شیطانی در حال پرواز است . 


شب سرد دیگری از راه رسیده بود . درخت پیر صاحب میهمانی بود . میهمانی خونسرد ، که در ذهنش هزاران نقشه داشت . نقشه هایی به خشونت تنه ی درخت پیر . مرد زیر درخت سخت در فکر بود . احساس تنهایی می کرد . یاد روز هایی می افتاد که با خانواده اش دور میز چوب بلوط گوساله ای بیگناه ، اما چاق و خوشمزه را به دندان میکشیدند . شاد بودند و هیچ غمی در دنیا نبود که بر آنان چیره شود . او مردی قدرتمد بود و هیچ کس نمی توانست آسیبی به او خانواده اش بزند . اما چه شد که ناگهان که چنین بلایی سر خانواده اش امد ؟ چرا نتوانسته بود از خانواده اش مراقبت کند ؟

غرق در افکارش بود ، که صدایی او را به خود آورد . سر بر گرداند ، کاترین را که لباسی زخیم بر تن داشت ، در مقابل خود دید . سعی کرد گره اخمش را باز کند و حالت بی رحمانه ای به صورتش دهد . ذهنش را از افکار پاک کرد ، تا این کار برایش آسان تر شود . اما دلش مانع این کار میشد .

بالاخره به خود آمد . نگاه سردش را تاثیر برانگیز بر چشمان کاترین دوخت . اما کاترین هیچ واکنشی از خود نشان نداد . مرد سرش را تکان داد و گفت : واقعاً چه فکری در سر داری ؟

واکنش های او بی اثر شده بود ، لااقل بر روی کاترین . اما از خود هیچ ضعفی نشان نداد . انگار باید قبل از هر انتقامی حساب دخترک را برسد ، تا ادب شود . 

در چشم به هم زدنی رو به روی کاترین ایستاده بود ، و گردن سفید و بی حفاظ کاترین را می فشرد . کاترین پوزخندی میزند . مرد به نفس نفس افتاده و تمام صورت مرمرینش از خشم برافروخته و سرخ شده بود . لحظه ای حس کرد چقدر حقیر است که دختری از آدم به او میخندد . دختر را رها کرده و از خشم مشتی به زمین کوباند . کاترین که بر زمین افتاده بود با صدا خندید و با صدایی ضعیف گفت : تو برای مرگ خانواده ات ناراحتی ! انسان ها را مقصر میدانی و این فکرت تو را ضعیف کرده است .

مرد آب دهانش را قورت داد . چهار زانو رو به روی دخترک روی زمین نشست . به او خیره شد و به آرامی زمزمه کرد : قبول ، تو در جنگ اعصاب پیروز شدی . 

کاترین روی زمین نشست و کمی به صورت او خیره شد .انگار با دیدن او آرامش میگرفت . زمزمه وار گفت : من به تو کمک میکنم . اما شرطی دارم ، باید کاری کنی که من هم مثل تو شوم .

مرد مانند یک مجسمه بی حرکت بود . لحظه ای کوتاه اما بلند تامل کرد و پاسخ داد : تو شخصیت پیچیده ای داری دختر ، تو ...

کاترین با تحکم حرفش را قطع کرد و گفت : اسم من کاترین است .

مرد بیشتر به او خیره شد . همین طور که به او خیره شده بود گفت : کاترین ، کاترین ، کاترین ... از تو سوالی دارم .

کاترین فکش را سفت کرد و با جرات گفت : بپرس .

-: مردم تو برای چه به کاخ من حمله کردند ؟ 

کاترین ادای افرادی را که بسیار متعجب هستند را در آورد و گفت : تو ... تو ... این سوال عجیبی بود ! تو از مردم باج و خراج میگرفتی . شب ها در جاده ها اونها رو شکار میکردی و خون اونها رو می خوردی ، توقع داستی اونها تا ابد در بند تو بمانند ؟

مرد با تاسف سرش را تکان داد و گفت : فکرش را میکردم روزی چنین اتفاقی بیفتد . اما مردم از من می ترسیدند . فکر نمی کردم آن روز نزدیک باشد . 

کاترین با دلسوزی گفت : از دست دادن اعضای خانواده بسیار سخت است .

مرد با کنجکاوی پرسید : پدر تو چگونه مرد ؟

کاترین با اخمی در هم کشیده گفت : در جنگی سخت و با بی رحمی کشته شد .

مرد این بار پرسید : تو برای چه به من کمک میکنی ؟

چشمان کاترین در تاریکی شب و زیر روشنایی ستارگان برقی زد. او زمزمه وار گفت : قدرت ، قدرتی بی نهایت ،مثل تو !

مرد با تاسف سری تکان داد و گفت : هیچ کس در این سرزمین علاقه ای به من ندارد . هیچ کس علاقه ای به نوع من ندارد . خانواده ی من را به آتش کشیدند . ومن نیز فقط به یک دلیل زنده ام ، انتقام .

با گفتن کلمه ی آخر برافروخته شد . کاترین جرات کرد و دستی به صورت او کشید و با مهربانی گفت : من تو را کمک میکنم . من تو را .. دوست دارم !

مرد که کمی آرام شده بود و گفت : وقتی مردم را دیدم که از به آتش کشیدم خانه و خانواده اما شادمان شده اند ، دوست داشتم همان لحظه به میان آنها روم و تک تک آنها را سلاخی کنم . اما ... من نمی توانستم آن همه مرد قوی و مسلح را از پای در بیاورم !

کاترین با دلسوزی او را دلداری داد : اما انتقام خیلی زود فرا میرسد . من و تو ،انتقام خانوه ات را از آنها میگیریم ! 

مرد خود را از پشت روی زمین انداخت و دراز کش ، روی زمین به آسمان بی کران خیره شد . کاترین هم به آرامی در آغوش او غلتید و زیر گوش او زمزمه کرد : من بعد از کمک کردن به تو ، در فکر مشهور شدن هستم . می خواهم کاری کنم در تمام قرون اسم من بر سرزبان ها بچرخد . کاترین ، کاترین ، کاترین ، کاترین ، همانی که از همه بهتر بود ، این کار را کرد ، اون کار را کرد ، و هیچ وقت از اذهان پاک نشوم .

مرد با لحنی اطمینان بخش گفت : من هم تو را کمک میکنم . 

نزدیک به طلوع خورشید بود . چتر سیاه شب کم کم جایش را به دامن سفید روز میداد . ستاره ها رنگ پریده و خاموش میشدند .

بالاخره کاترین از آغوش مرد بیرون می آید و میگوید : مرا مثل خودت کن !

مرد بعد از چند روز غم و اندوه و خنده های الکی ، لبخندی راستین بر لب آورد و گفت : همین الآن ، کاترین !

با ناخن بسیا تیزش خراشی بر کف دست خودش انداخت . خراشی عمیق ، که باعث شد خون از آن ناحیه به شدت بیرون بزند . به سرعت دست کاترین را در دست گرفت و بدون توجه به خونی شدن دست و لباس او به تندی خراشی ژرف بر کف دست او به جا گذاشت . سپس به تندی با دستش دست کاترین را می فشارد . . به طوری که انگار با با هم دست داده بودند . 

صورت کاترین به مانند گچ سفید شده بود . مرد با اطمینان به او گفت :از لحظه ای دیگر باید برای شکار به نقطه ای پست برویم . تو در این لحظه شدیداً به خون نیاز داری .

» زمانی نه چندان دور در میان جنگلی سرسبز و نه چندان دورتر از کاخ کاترین . «

دختری بر زمین چنبره زده بود و مرد با لذت به او خیره شده بود . قورت ... قورت... قورت ...قورت ... آآآآآه ه ه ه ه .
کاترین سر از جسد مرد تبر زن بر آورد . لبانش خیس از خون و صورتش سفید به سان برف بود . چشمان آبی رنگش روشن تر از و نورانی تر نیز شده بود . 

مرد با هیجان گفت : تو واقعاً استعداد بالایی در این کار داری . 

کاترین که مانند مرد هیجان زده بود گفت : این تازه برای چاشت بود .

و هردو با شدت زیر خنده زدند . کاترین بعداز کمی تامل میگوید :تو چجوری می خوای بیای پیش من ؟

نمایان بود که مرد کاملاً برای جواب این سوال آماده است. گفت : تو الان به من پولی میدهی ومن با کالاسکه ای پر زرق و برق و لباسی شاهانه و خدمت کار به کاخ تو می آیم . تو هم برای استقبال من می آیی و می گویی : منتظر شما بودم ، کنت بلک ! قبلش هم باید همه رو از اومدن من خبر کنی . من فردا میام . من دوست قدیمی پدر تو هستم ، که برای اظهار تاسف از مرگ او اومدم پیش تو ! 

کاترین ذوق زده گفت : تو خیلی باهوشی ، کنت بلک !!

اما ناگهان با ترسی ساختگی گفت: من از کجا می تونم خون گیر بیارم ؟!

مرد لبخندی زد و گفت : امشب میایم و میبرمت شکار . فقط یک نکته ، مواظب برخورد هایت با دیگران باش . من دوست ندارم تورا هم از دست بدهم !


_____

خوب ... امیدوارم با داستان حال کنین . برین کتاب بخونین ... آلبوم جدید محسن یگانه رو هم گوش کنین ... بعد 8 ساعت خواب هم داشته باشین و در آخر 


شاد و پیروز باشید !!



بدرود !!




مورخه :سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 | 3:0 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

افسانه ی دراکولا




دروووووووووود !


خوب دوباره اومدم !! چه خبر بر و بکس خودمون ؟ نظر نذارین بازم دوستتون داریم !! بلی ! 

اونقدر دفعه قبل واسه برنامه ی کوه و دریا ما رو نفرین کردین که این هفته الکی برنامه مون واسه سواد کوه کنسل شد !!!


خوب زدم تو کار داستان کوتاه !  توی دارم شان فنز میذارم اما چون کسی اونجا دنبالش نمیره همین جا هم میذارم !! بخونین درباره ی دراکولاست  .




_____________________________________



به یاد پروردگار 



نویسنده : سهراب . د




افسانه ی دراکولا 


 « قسمت اول و دوم »




مردی در میان جاده افتاده بود . شب سردی بود . جز صدای زوزه ی باد که درمیان شاخ و برگ در ختان کنار جاده افتاده بود فقط گه گاهی صدایی جغدی به گوش میرسید .جغد هایی که به دنبال شکار بال در شب می گشودند . مثل بسیاری دیگر از جانوران . 
بالاخره صدای سم چندین اسب در فضا می پیچد . به همراه آن صدای کشیده شدن چرخ ها و جیر جیر کالاسکه ای نیز محیط آرام جاده را فرامیگیرد . با نزدیک شدن میهمان ناخوانده صدای چند بال بال زدن نیز به گوش میرسد . حیوانات جنگل میهمان نوازان خوبی نبودند .
کالاسکه ران با صدای شیهه ی اسب ها با چشما خواب آلود کالاسکه را نگه میدارد . اسب ها بی تاب بودند . از بینی آنها بخار گرم بر میخواست . اما به نظر نگران میرسیدند .
مرد کلاسکه ران کمی چشمانش را ریز میکند . اما به محض اینکه فهمید کسی در میان جاده افتاده است خواب از چشم و ذهنش می پرد و چند بار نا خود آگاه و از سر تعجب پلک میزند . 
صدا زنانه ای از داخل کالاسکه بلند میشود : ارنست ، چرا توقف کردی !
مرد که هنوز حیرت زده بود فقط می گوید : نگران نباشید بانوی من . 
و غر غر کنان پیاده میشود تا به کمک فردی که روی زمین افتاده بود بشتابد .و یا در واقع او را از سر راه کنار ببرد !!
به سرعت روی زمین زانو میزند و دست روی نبض مرد وسط جاده میگذارد . نبض ضعیف و خفیف میزد . ناگهان همان صدای زنانه ایندفعه نزدیک تر و واضح تر میگوید : وای خدای من ! ارنست ما باید به اون مرد بیچاره کمک کنیم !
ارنست هم توی دل غر میزند : فقط دلش برای غریبه ها میسوزد !
زن نزدیک میشود و به صورت مرد بیهوش چشم میدوزد . لحظه ای کوتاه اما طولانی به او خیره میشود . حس میکند مبهوت او شده بود . چرا که مرد صورتی آسمانی داشت . با این که صورتش درمانده و بیهوش بود اما زیبایی خیره کننده ای در صورت او دید .
ارنست به میان رویای زن پرید و گفت : بانوی من باید با او چه کنیم ؟ فکر می کنید چه بلایی سر او آمد !
زن به آرامی دستی به میان مو های مرد بیهوش میکشد و میگویید : او را می بریم تا معالجه ...
ناگهان جیغی بلند می کشد و از پشت زمین می خورد . مرد کالاسکه ران باتعجب به او نگاه میکند اما در کسری از زمان بویی به مشامش می رسد . سرش کمی گیج میرود و قبل از آنکه چیزی بفهمد از هوش می رود . اسبها رم میکنند و با وحشب و بدون نظم و ترتیب و به سختی فرار می کنند . 
بانوی جوان از ترس بیهوش می شود . فقط دختری که ندیمه ی زن بود باقی مانده بود . دختری سیاه پوست و چاق . به سرعت پا به فرار میگذارد . اما برای مرد بیهوش که حالا به هوش آمده بود و با چشمانی سرخ به ندیمه ی در حال فرار خیره شده بود رسیدن به دخترک چاق آسان تر از هر کاری بود . دختر فقط لحظه ای فردی را در جلویش دید . مردی سراسر سیاهپوش و بلند قامت . و بعد ... هاه ... نفس مرد در صورتش دمیده و او به خوابی عمیق فرو می رود .
مرد سیاهپوش تکانی به بدنش میدهد تا خشکی عضلاتش که حاصل از خواب زیر هوای سرد بود از بین ببرد . البته او بالابلسی نازک تر هم می توانست ساعت ها در این هوای سرد دوام بیاورد . به راحتی .
به افراد بیهوش نگاهی می اندازد . با دستان سفید و ظریفش که به ظرافت دست یک مجسمه ی مرمرین بود گردن هر سه فرد را بررسی میکند .
وقتی به بانوی جوان میرسد لیسی به لبش میزند و لباس بانو را تا بالا سینه از پایین می کشد . به صورت زیبایش خیره می شود . به این اندیشه فرو می رود که بالاخره باید به جمعیت نوع خودش اضافه کند . اما قبل از اینکه اندیشه ی دیگری او را از خوردن شامش بازدارد با دندان های با هیچ صدای و با ظرافت هر چه تمام تر به رگ های کردن بانو فرو می رود . کمی از خون بانو می خورد . به فکر این بود که خونش را تا ته بکشد اما حسی او را از این ار باز داشت . آن زن به او علاقمند شده بود . 
از پشت یک بوته در کنار جاده کیفی بیرون میکشد . در تاریکی ای که مردمان عادی از طریق نور ماه و ستارگان به چند قدمی خوداشراف دارند او هیچ پروایی از تاریکی ندارد . 
چهار شیشه از کیف بیرون میکشد و به راحتی و در عرض چند دقیقه تمام خون مرد و مقدار زیادی از خون ندیمه را در شیشه ها میکند . روی شیشه هانوشته بود : ادوارد ، ریچارد ، جولیت ، سارا
بالاخره برای آخرین بار به افرادی که روی زمین افتاده بودند نیم نگاهی می کند ، کیف را به روی دوشش می اندازد و با قدم هایی نرم و دویی آهسته شروع به دویدن به اعماق جنگل میکند و ناگهان دیگر هیچ اثری از او نبود . 
باد به صورتش تازیانه میزد . اما این تازیانه برای او مانند نسیمی خنک بود .از میان درختان بی هیچ سر و صدایی می دوید . درختان و یا دیگر موانع را احساس میکرد . نمیدید بلکه وجودشان را از صد ها متر قبل حس می کرد . 
شدیداً شهوت گریبانگیرش شده بود. از وقتی به چنین موجودی تبدیل شده بود علاوه بر حرص خون ، شهوتش دوچندان شده بود . اما هسر زیبایش نیز چیزی برایش کم نمی گذاشت و البته این حس برای همسرش هم وجود داشت !! با این حال تصویر بانوی بیهوش و یاد او چیزی دیگر از و می خواست . 
آنقدر در حال فکر بود که تا زمانی که بوی شدید سوختگی سرش را درد نیاورد آن را حس نکرد . وقتی به خود آمد فهمید بوی سوختگی به شدت او را آزار میدهد . در کمال تعجب نیز فهمید هر چه پیش می رود بوی سوختگی نیز بیشتر می شود . برای ارضای کنجکاوی اش سرعتش را دو برابر می کند . کم کم آفتاب در حال طلوع بود و او نیز خواب آلود تر میشد . اما دلشوره ای نا خود آگاه گریباگیرش شده بود . دلشوره ای بی خود و بی هدف . 
بالاخره از دور تپه ای نمایان می شود . تپه ای که قلعه ای بر فراز آن مشب بر آسمان کوبانده بود . قلعه ای که او و خانواده اش پس از طرد شدن از مردم به آن پناه بردند . آنجا متروک و خالی بود اما او و خانوده اش آنجا را زیبا ساخته بودند و به آنجا « خانه ی ما » لقب داده بودند . خانه ای که گرمای وجود افراد درونش از گرمای هر شومینه ای داغ تر و برای او عزیز تر بود . خانه ای که اکنون در حال سوختن و کم کم ویران شدن بود . 
مردمی روستایی مانند کرم هایی در زیر سنگ ، دور قلعه ول ول می خورند و در هم می لولیدند و فریاد شادی سر میداند . آنها برای مرد حتی به اندازه ی کرم های زیر سنگ هم ارزش نداشتند . 
مرد با خشمی بی نهایت دندان هایش را به هم می ساید و مشتی به درختی که در کنار دستش بود میزند . تنه ی محکم درخت از وسط شکافته و درخت به شدت سقوط میکند . مرد چنان فریادی میزند که کل تپه را صدایش پر میکند آنقدر بلند که همه با سکوتی خوفناک به آن گوش میدهند : مردم نفرین شده ، منتظر انتقام دراکولا باشد . 


درختان را احساس میکرد . می دوید ومی دوید ومی دوید ومی دوید و ...
احساس میکرد دنیا برایش تیره و تار شده است . همه چیز برایش بی معنی است . صدای فرزندانش ، همسرش ، سوختن چوب در شومینه ، قلپ قلپ خوردن خون تازه ، همه در مغزش آشوبی به پا کرده بودند . سرش گیج رفت و با شدت هر چه تمام تر به تنه ی درختی کهن سال برخورد کرد .
خودش نفهمید چقدر ، اما انگار زمان زیادی بود که نقش بر زمین افتاده است . از تاریکی هوا فهمید شب است .خوش را بغل میکند . خود را می فشارد . سرمایی تا مغز استخوانش حس میکند . سرمایی غیر قابل تحمل سرمایی که فقط با فکر کردن به یک چیز کمرنگ میشد ، انتقام !
حال اودیگر هیچ چیز احساس نمیکرد .سنگین گام برمیداشت . زیر پایش جای پای خشونت میماند و از چشمانش شرارت میبارید . دستان مشت شده اش برای حمله آماده بود ؛ برای انتقام . حال او دیگر هیچ حس نمیکرد ، جز انتقام ...
راه میرود و راه میرود تا بعد مدتی طولانی ، نیمه شب ، هنگام بدوکامل ماه ، به کنار جاده میرسد . خاطراتی از شب قبل در ذهنش شکل میگیرد . 
لبخندی آزار دهنده اما دلنواز بر صورتش نقش میبندد . طرح انتقام او میبایست بی نظیر باشد . مانند خود او .
دستی بر انگشتر دست چپش نیکشد و زبا لحنی محزون زمزمه میکند : سارا تو از خشونت متنفری ؛ و من این را میدانم . اما چه کنم که خشونت تو را از صحنه ی زنگی بر کنار کرد . در راه انتقام خون بی گناهان هم ریخته خواهد شد . همان طور که خون تو بی گناه ریخته شد . خون ... خون ... خون ... . اما این فقط انتقام است که مرا آرام میکند . پس مرا ببخش ، سارا...
سرش را بالا مگیرد و رو به ماه نعره میکشد : سوگند می خورم تا هنگامی که انتقام خون خانواده ام را از آن مردم بد صفت نگیرم شبی سر به خواب نگذارم .

***
در برابر او کاخی ، نه بزرگ تر از کاخ خودش قرار داشت . معلوم بود کاخی است ازآن اشراف زاده ای بزرگ . زیرا این شهر آنقدر سرمایه دار نبود که چنین کاخی در بر داشته باشد . کمی در اطراف کاخ قدم برداشت . ظهر داغی بود و او سیر از خون . شاید در شرایطی عادی او بسیار آشکار مینمود ؛ اما او می توانست کاری کند که هیچ کس تا وقتی دنبالش نباشد او را نبیند . بالاخره در ضلع جنوبی کاخ می ایستد . به پنجره ای چشم می دوزد . در آنسوی پنجره دختری جوان روی نشیمنی در رو به روی آئینه نشسته بود و ندیمه ی سیاه پوست او در حال شانه کردن موهای اون بود .
در کثری از زمان جای مرد ، کبوتری سفید در حال پرواز بود . کبوتری با چشمان خون فام . کبوتر بالی میزند و و بر لبه ی پنجره مینشیند . دختر اشراف زاده به محض دیدن کبوتر وقار خود را از دست میدهد و با هیجان می گوید : آه خدای من ... چه پرنده ی زیبایی ...
ندیمه ی سیاه پوست با صدایی کلفت می گوید : بانوی من ، این پرنده هم برای دیدن زیبایی شما آمده است . » گوشزد میکند « اما شما نباید مانند دختری نوجوان بر خورد کنید ، بانو کاترین . شما تنها بازمانده ی پدرتان هستید و در این مدت کوتاه و بعد از آن اتفاق که در جاده برای شما افتاد به مانند یک فولاد آبدیده شده اید . 
کاترین با بد اخلاقی می گوید : من تازه 19 سال دارم و هیچ نمی خواهم مانند بانو های باسن گنده ی اشراف زاده فقط به فکر لباس های زربافت باشم . من می خواهم مهم باشم . فقط مردان نمی توانند مهم باشند . 
ندیمه با دلسوزی میگه : شما مهم ترین اتفاق دنیا هستید . فقط باید برای اثبات جایگاه خود در سرزمین تلاش کنید . 
کاترین تائید میکند : می خواهم اسمم در تاریخ این سرزمین برجسته باشد . وگر نه اصلاً برای چه به دنیا آمدم ؟ غذا خوردن و خوابیدن و پوشیدن لباس های رنگارنگ ؟
ندیمه دستی به مو های کاترین میکشد و میگوید : شما می توانید ، بانو من .
کاترین نیز لبخندی زیبا بر لب می آورد و با محبت میگوید : تو بهترین دوست من هستی ، پنی .
ندیمه تعظیمی میکند و میگوید : اگر اجاز بدهید بروم .
کاترین هم میگوید : برو ، پنی .
بعد از بستن در کاترین کتابی را از روی میزش بر میدارد و آن را باز میکند . ناگهان صدایی از کنار دستش می شنود . در کمال تعجب می فهمد کبوتر سفید هنوز در کنار پنجره ایستاده است و به زیبایی به او خیره شده است . لبخندی از سر تعجب بر لب می آورد و زمزمه میکند : تو خیلی زیبایی ، اما چرا اینقدر به من علاقمند شدی ؟!
کبوتر به داخل اتاق پر میزند . کاترین با شگفتی به او خیره میشود اما این شگفتی در کسری از زمان دو چندان شد . به جای کبوتر در اتاقش مردی سیاهپوش ، بلند بالا با چشمانی قرمز و مو هایی آشفته و بلند و سیاه قرار داشت . مردی که زیبایی خیره کننده در عین وحشب برانگیز بودن داشت . ناگهان صحنه ای در ذهنش جرقه میزند . و قبل از اینکه جیغ بکشد ناگهان حس خاصی به او دست میدهد . مرد به راحتی و فقط در یک نگاه مغز او را تحت کنترل قرار داده بود . اما کاترین ذهنی آماده داشت . زمزمه وار می گوید : من ... تو ... مرا رها کن !
مرد در کمال شگفتی می فهمد که کاترین کنترل خودش را باز پس گرفت و بدون هیچ وحشت به او خیره شده است . با صدای تاثیر برانگیزش می گوید : کاترین ... زیبا ... جسور ... دانا ...
کاترین حرف او را قطع میکند و با جسارت تمام میگوید : من همه چیز را از آن شب به یاد دارم . تو خون مرا خوردی . من بیدار و به هوش بودم . 
مرد بیشتر شگفت زده می شود و با لبخندی تحسین برانگیز میگوید : تو بسیار شجاع هستی . و می توانی آدمی مهم و مشهور در تاریخ تمامی جهان باشی . تمامی سرزمین ها . فقط باید به حرف من گوش بدی .
کاترین چشم هاش را ریز میکند و میگوید : یعنی تو میتونی کمکم کنی ؟
مرد ساهپوش با چشمانش او را برانداز میکند ، کمی به او نزدیک می شود و گونه ی کاترین را با دستانش نوازش می کند و زیر گوشش زمزمه میکند : بهتر از هر کس دیگری . 
کاترین برای جدا شدن از دست او هیچ کار نمیکند و فقط میگوید : اگر قبول نکنم چه می شو ؟
مرد دندان های سفیدش را نمایش میدهد و می گوید : من می تونم تو را به راحتی کنترل کنم . اگر دیدی الان توانستی از دستم در بروی به خاطر این بود که منمقدار ناچیزی از قدرتم را بر تو چیره کردم . دو برابر این قدرت مغزتو را از بین می برد . می توانم کاری کنم که هر کار خواستم برایم انجا دهی . اما برایت ارزش قائل شدم . چون از تو خوشم آمد .برای همین مثل یک آدم بهت پیشنهاد دادم . و تو میتونی قبول کنی . نظرت چیه ؟
کاترین با تردید میگه :چی توی سرته ؟
مرد انگشتانش را روی لب های کاترین می کشد و میگوید : انتقام !
کاترین با نگرانی می پرسد : آیا به کسی آسیب می رسد ؟
مرد با نیشخندی میگوید: مثل جواب های قبلی صادقانه می گویم ، من به دنبال کشتار هستم .
چشم های کاترین مملوء از نگرانی میشود . زمزمه میکند : باید فکر کنم .
مرد سیاهپوش با خنده ای بی صدا مگوید : دختر عاقلی هستی . 
ناگهان در به صدا در می آید و صدای پنی از پشت در به گوش می رسد : بانوی من ، می تونم بیام تو .
مرد زیرگوش کاترین زمزه می کند : امشپ هنگامی که ماه در آسمان بالا آمده است پشت کاخ تو زیر درخت کهنسال . خوب فکرات رو بکن ... شهرت ...
در باز می شود و پنی به داخل اتاق می آید . قلب کاترین فرو می ریزد اما پنی بدون ترس و با نگرانی به سمت او می آید و می گوید : بانوی من ، چرا رنگتون پریده ؟
کاترین با بیرن پنجره نگاه میکند و می بیند کبوتری سفید و زیبا اما ایندفعه شیطانی در حال پرواز است . 



____________


خوب حال کردین ؟اگر یه ذره بی تربیتی داشت به لطف خودتون ببخشین . همه بر اساس تحقیقات بود . البته خودم خیلی ابتکار به خرج دادم . از خودم تعریف نکنم اما تو دارن شان فنز استقبال شد . 

خوب ما دیگه بریم سراغ کار و زندگی و زن و بچه و این حرفا !!! :دی !!



شاد و پیروز باشید !!



بدرود !



مورخه :شنبه نهم مرداد 1389 | 1:49 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

greta


بهترين لحظات زندگي

 

1.      عاشق شدن

2.      آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

3.      بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

4.      برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

5.      به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

6.      به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

7.      از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه!

8.      آخرین امتحانت رو پاس کنی

9.      کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

10. توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی

11. برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی

12. تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه!!!

13. بدون دلیل بخندی


14. بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه

15. از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی!

16. آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره

17. عضو یک تیم باشی

18. از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

19. دوستای جدید پیدا کنی

20. وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین

21. لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

22. کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

23. یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

24. عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

25. یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

26. یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و باز هم بخندی......

__________

درود بر همه !


در این نوشتار من تلاش دارم هر کس به زمانی از زندگی خود برگردد و علاوه بر بازنگری خاطرات خود ، اهدافی که در زندگی، برای خود مشخص کرده بود را به یاد آورد .

نقطه ی عطف ( داستانی ) : لحظه ای از داستان را گفته میشود که داستان در اوج خود قرار میگیرد . داستان از چند نقطه ی عطف کوجک و یک نقطه ی عطف بزرگ و کلی تشکیل میشود . ( به طور نمونه در حماسه ی دارن شان اولین نقطه ی عطف جزئی پیدا کردن تبلیغات سیرک و نقطه ی عطف کلی خون آشام شدن دارن بود )

اما « نقطه ی عطف » مورد نظر ما در این نوشتار چیز دیگری است . چیزی که به ما میگوید بهر چه آمده ایم . 
تعریف من از این نقطه ی عطف کلی و حفظ کردنی نیست . نقطه ی عطف در زندگی زمانی هست که از اون موقع تصمیمی بزرگ در زندگی ما شکل گرفت و یا زندگی و شخصیت ما در جریان آن قضییه عوض شد ، به قول معروف « آدم دیگری شدیم » !
همون طور که از اسمش پیداست زمانی بود که زندگی و شخصیت ما در آن لحظه به طور کلی ، زیر و رو و متحول شد .

امیدوارم با نوشتار دوستان بی پرده به بیان اون نقطه ی عطف بپردازند و البته درسی که از اون گرفتن . چون علاوه بر تجدیدخاطرات برای فرد شریک شدن دوستان در تجربیات شما هم مهمه . 

منتظر توجه شما هستم !

_________________________________

خووووب ! درود به همه !!

چه خبر ها ؟ خوبین خوشین ؟ آره دیگه اونقدر داستان نوشتن درگیری داره که آدم به وبلاگ خودش هم دیر به دیر وقت می کنه سر بزنه ! عجب روزگاری شده ها !!


دوستان جاتون خالی ! رفتیم دریا از ساعت 7 صبح تا 10 شب . اول کلی فوتبال و وسطی بازی کردیم . در این بین یه جوجه کباب هم زدیم ! ای حال داد !!  بعدش هم از برادر گرامی داش بهراد بازی « پوکر » یاد گرفتیم که بعداً بریم به بقییه بگیم دلت بسوزه من یلدم و تو بلد نیستی !! کلی خوش بگذشت و اینا دیگه !

ای بابا دیدی چی شد !! نه ؟ منم ندیدم !! چی شد ؟!!؟!


خوب من چند روز پیش یه فیلمی دیدم . گرتا . با بازی هیلاری داف محصول سال 2008 . کم پیش میاد یه فیلم منو تحت تاثیر مستقیم قرار بده . نمیدونم اما کلاً توی فیلم یدن خیلی سخت گیر هستم  . هر فیلمی روی من تاثیر نمیذاره . حالا از فیلم بگم .

این فیلم داستان یک دختر هست که مادرش برای تعطیلات فرستاد پیش پدر بزرگ و مادر بزرگش که توی یک شهر درب و داغون و پر از پیر و پاتال زندگی میکنن و خودش با نامزدش رفت برای خوش گذرونی ! گرتا اسم هسپیلاری توی فیلم هست . دختری شر و بیش فعال که تصمیم داره یکسری کار های جالب رو توی زندگی انچام بده و بعد خود کشی کنه ! 

این نکته منو جذب کرد . اون یه نوجوون 17 ساله مثل من بود .معمولاً ای ذهنتیت توی تموم نوجوون های این سن و سال است . این فکر که زود تر بمیرم و اینا اما ... منم یه زمانی فکر می کردم بعد از اینکه کتاب هام کامل چاپ شد مفید ترین کاری که میتونم بکنم اینه که بمیرم . هیلاری داف خیلی قشنگنقش دخترک بیش فعال و گستاخ رو بازی میکرد و در تمام لحظات همذات پنداری با اون به صورت ککامل در بیننده شکل میگیره . نمی دونم چرا مردم اینقدر دنبال مفهوم های پیچیده در فیلم و یا دیدن آلپاچینو توی فیلم هستن . چرا هیچکس به فیلم هایی که با بودجه های کمتر و اکران های محذوذ تر به بازار میان توجه نمیکنن ؟ از نظر اقتصادی امتیاز این فیلم هیلاری داف بود اما چرا هیچکس ارزش این فیلم رو درک نکرد ؟ این فیلم رو یه عدده نوجوون که این مشکلات رو دارن یا از سر گذروندن می فهمن . چا ؟ چون که یه منتقد 50 ساله چه میدونه از بحران های نوجوونی . به صورت تجربی حس کردش اما مسلماً امروز دیگه نمی تونه اون نوجوون رو درک کنه . پس فیلم رو از نظر منطقی قبول نمیکنه !!

من نمی تونم کلاً با منتقد ها کنار بیام . هر کس اسمش منتقد باشه از همه بدنر نقد میکنه . 

بهتون پیشنهاد میکنم این فیلم رو ببینید . گرتا . شاید از اون بهره ببرین . 


پ.ن 1: بنویسین ! بخونین الان تابیتونه از دستتون در بره تمومه !! این آخرین شانسه !!!( چه جمله ی !!)

پ.ن 2:راستیییییییییییییی مامان جان ما مجوز ADSL رو گذاشت کف دستم . دمش گرم ! هوراااااااااااااااااااا !!

پ.ن3: ای خداااااااااااا ! ما مصلاً خواستیم نویسنده جدید بیاریم ! فعلاً که بیخیل شدن نویسنده ها نیومده استفا دادن !!: دی !

پ.ن 4 : هیشکی منو دوست نداره !! چرا هیشکی واسه من نظر نیذاره ؟؟

پ.ن آخر : اون متن آبی بالا موضوع یه تایپبک هست که تویدارن شان فنز گذاشتم .. شما هم راجع بهش فکر کنین . جیالبه . من واسه خودمو بعداً میذارم !!


شاد و پیروز باشین!!!


بدرود !!!

مورخه :دوشنبه چهارم مرداد 1389 | 3:11 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

درووووووووووود به همه !!


خوب انگار همه خوبن !!

منم خوبم !!


راستییییییییییی.. رفتیم کوه !! جاتون خالی این جمعه رفته بودیم کوه . بابامون در اومد . ساعت 5 صبح از  خونه زدم بیرون 9 شب برگشتم !

اول 3 ساعت تو راه بودیم . از شاهی با مینی بوس (!) رفتیم 80 کیلومتر ی تهران . توی مینیبوس ( این چجوری نوشته میشه !!! ) یه چرت اساسی  زدیم اما به خاطر لنگ های درازمان کلی زجر متحول شدیم . پام خیلی درد گرفت . 

بالاخره رسیدیم . کوه نبود اما خیای بلند بود . کون مانند بود . همون اول من قله رو به نفر نشون دادم گفتم می خوایم بریم اون بالا ؟ گفت : نه بابا .. 

بعد از 5 ساعت کوهپیمایی رسیدیم همون نه بابا ه !!! خیلی حالا داد اما چند زخم دیدیم و بالاخره مجبور شدیم چند قلپ هم از آب رودخونه بخوریم که هنوز آن لحظه ی مخاطره آمیز لرزه بر اندامم میندازه !!!

یه رفیق هم پیدا کردیم که فهمیدیم فانیل ورقاست . پرهام یا همون عمو پرهام !!! خیلی  مرد با صفا و شادی بود . خیلی حال کردیم با هاش !

در کل خیلی حال داد اما تا دیشب پای راستم گرفته بود و درد میکرد . چهارمین انگگشترم که سوغات سرعین بود هم توی کوه گم کردم !!! خیلی زد حال خوردم ...



خوب خوب خوب ... جدیداً سایت دارن شان فنز یه کتاب برای دانلو گذاشت به اسم « میرا » . 

کتابی فوق العاده . در 40 صفحه ی PDF قابل دانلود از لینک زیر :

http://www.mediafire.com/?mwzf0n0urmj


یه کتاب که خیلی ها اون رو به مزرعه ی حیوانات تشبیه کردن . این کتاب یک بار قبل از انقلاب توی ایران چاپ شد . اما الان ممنوع شده و همه کتاباش خمیر شده . 

توی این کتاب مردمی هستم که در مربعی بزرگ زندگی میکنن . دیوار های انتهایی این مربع رو سراسر قیر گرفته و هیچ راه فراری نیست و البته برای مردم اونجا هم تفکری از خارج مربع نیست . تمام دیوار ها از شیشه است . تنهایی جرم و جفت بودم جرمی سنگین تر است . همه ی مردم باید در جمع هایی بیشتر از 2 نفر باشند . گریه کردن و تعریف  داستان های غمناک گناهی نا بخشنوده . طوری که مرتکب شدن این گناه ها مجازات اصلاح رو به دنبال داره . فردی که غمگین باشه به اتاق اصلاح میره و ماسکی به صورتش چسبیده میشه که اونو وادار به خندیدن میکنه و کمکم جذب پوستش میشه و اون برای همیشه به فردی دیگه تبدیل میشه ....

این کتاب رو به همه توصیه میکنم . خیلی قشنگه ... خیلی خیلی خیلی ...



توی دارن شان فنز توی یک انجمن که سالش بود : « چرا تعصب ؟» شروع به کار کردم . به دادن چند نظر جو متشنج اونجا آرم شد ، همه دعوا ها تموم شد و تازه داریم به نتیجه هم می رسیم .  من اصلاً کارم همیشه درسته !!!!!!!!!!


40 صفحه از کتابم کامل کامل شد .... یعنی فقط پنج شیشم کتابم مونده !! هوراااااااا !!!!


نمی دونم دیگه چی دلم می خواست بنویسم ... اها راستی ... دیروز اینجا بارون اومد . خیلی توپ بود . خیلی قشنگ و زیبا بود !!! هی جوونی !!


دارم شدیداً می خونم و مینویسم . حالا هم دارم برای تاسیس یه سایت کار میکنم زیاد توی اینترنت هستم و مادرم هم راضی نمیشه ADSL بگیرم . نمیدینم پول اینترنت رو چجوری بدم . دوست دارم یه سایت درباره ی صلح بزنم . میخوام کمی مردم رو به انسان دوستی ترغیب کنم .اینترنت جای خیلی خوبیه . اما باید موقعیتش پیش بیادو تازه کلی همکار داشته باشم . کار سختیه اما میشه . 


حس ندارم برم دفتر شعرم رو بیارم چند بیت براتون بنویسم . اگه تونستم بازم میام و  شعرم رو به این مطلب اضافه میکنم ...

شاد و پیروز باشین . راستی به جای نظر های خون خوارانه یه چند تا نظر درست حسابی بذارین واسم . سهراب دوستت داریم ...خیلی باحالی...جیگرتو... ! به جاش همه میان فحش میدن به ما !!! چیششش !!

ای خدا هیشکی منو دوست نداره ...هیشکی...




بدروووووووووووووووووود !!!!!!!











مورخه :چهارشنبه سی ام تیر 1389 | 3:20 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

حافظ !!؟!؟

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافظ، توی صف اتوبوس 

گفتم سلام حافظ، گفتا علیک جانـم 
گفتم کجا رَوی؟ گفت والله خود ندانـم 

گفتم بگیر فالی، گفتا نمانده حالی 
گفتم چگونه ای؟ گفت در بند بی خیالی 

گفتم که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟ 
گفتا که میسرایم شعر سپید باری 

گفتم ز دولت عشق؟ گفتا که کودتا شـُد 
گفتم رقیب؟ گفتا بدبخت کله پا شـُد 

گفتم کجاست لیلی، مشغول دلربایی؟ 
گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی 

گفتم بگو ز خالش، ان خال آتش افروز 
گفتا عمل نموده دیروز یا پریروز 

گفتم بگو ز مویش، گفتا که مِش نموده 
گفتم بگو ز یارش گفتا وِلَش نموده 

گفتم چرا، چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟ 
گفتا شَدید گشته معتاد گرد و افیون 

گفتم کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟ 
گفتا خریده فسطی تلویزیون بجایش 

گفتم بگو ز ساقی حالا شده چکاره؟ 
گفتا شده است منشی در توی یک اداره 

گفتم بگو ز زاهد آن رهنمای منزل 
گفتا که دست خود را بردار از سر دل 

گفتم ز ساربان گو، با کاروان غمها 
گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا 

گفتم بکُن ز مَحمِل یا از کجاوه یادی 
گفتا پژو، دوو، بنز یا گُلف نوک مدادی 

گفتم که قاصدت کو آن باد صبح شرقی؟ 
گفتا که جای خود را داده به فاکس برقی 

گفتم بیا ز هُدهُد جویم راه چاره 
گفتا به جای هُدهُد دیش است و ماهواره 

گفتم سلام ما را باد صبا کجا بـُرد؟ 
گفتا به پُـست داده، آوُرد یا نیاوُرد؟ 

گفتم بگو ز مُشکِ آه.ی دشت زنگی 
گفتا که اُدکـُلن شُد در شیشه های رنگی 

گفتم سراغ داری میخانه ای حسابی 
گفت آنچه بود از دَم گشته چلوکبابی 

گفتم بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان 
گفتا نمی هراسی از چوب پاسبانان؟ 

گفتم شراب نابی تـُو دست و پات داری؟ 
گفتا که جاش دارم وافور با نگاری 

گفتم بلند بوده موی تو آن زمانها 
گفتا به حبس بودم از ته زدند آنها 

گفتم شما و زندان؟! حافظ ما رو گرفتی؟ 
گفتا ندیده بودم "هالو" به این خرفتی!

مورخه :چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389 | 16:6 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

تک ستاره !!

درووووووووووود بر اسپانیش ها !!!!


اولِ ِیییییییییییی ! اولییییییییییی ! 

و بالاخره فرزندان بارسلونا به کمک هم اسپانیا رو قهرمان میکنن !!!!!!!!!! 5 گل ویا - 1 گل پویول و 2 گل اینیستا  !!!!!!!!!! و قهرمانی بعد از 120 دقیقه ی طاقت فرسا و شکست  در  هم شکاننده ی برزیل !!!! و قهرمانی !!!


اسپانیا 1 - هلند 0 !!!


و اینک قهرمانی !!!! اسپانیا !!


امسال قهرمانیه جهان ، چند سال بعد پر افتخار ترین تیم دنیا !!!!!!!! اسپانیا !!

مورخه :دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 | 2:30 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

و این پایان خوش !

درووووووووووود به همه !


دارم شدیداً روی کتابم کار می کنم .ویرایش اول و دوم 5 فصلش رو نموم کردم . داره به نبت خوب پیش میره و خوش حالم !!! از امروز دیگه می خوام سخت تر کار کنم . یه ذره تنبلی کردم !!


جاتون خالی دو شب قبل ما یه مهمونی گرفتیم ! من فکر کردم الان یکی میاد و مطلب میذاره میگه ، اما انگار من خودم باید دست به کار بشم !! آره ... جونم براتون بگه که... آهها...ما ( متشکل از من  ، ورقا ، سولماز ، درنا و سحر !!)جمع شدیم تتا یه مهمونی برای پدر مادر ها بگیریم ! از ساعت 4 شروع به پختن لازانیا ( 3 تا ظرف !!) جوجه کباب دیگی ( یه عالمه ) کردیم و کیک که خودم تهنای تهنا درست کردم ! یه چیزای توپی شد .کلی غذا و یه مهمونی باحال ! بالاخره بعد از هلاک شدن در ساعت نه خانواده ها یکی یکی از راه رسیدن و کلی بخور بخور و دستتون درد نکنه ! چه جالب بود که پدر ومادر ها طبق عادت بعد از تموم شدن غذا ظرف ها رو جمع کردن . مهمونی خیلی علی ای بود !!!


اسپانیا 10 - هلند 0  !!!!!!!!!


امسال قهرمانی جام جهانی چند سال دیگه پر افتخار ترین تیم دنیا !!!


شاد باشیید !!


بدرود !

مورخه :یکشنبه بیستم تیر 1389 | 16:11 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ما هم بالاخره ... آره دیگه !

درود به هم !


من برای سومین بار این مطلب رو تایپ می کنم !!

در پی جریان فیلتر شدن سه سایت مورد علاقه ی آهنگ های راک و متال که مورد علاقه ی من بودند تصمیمی جدی و شخصی و سریع گرفتم !!


یه وبلاگ باز کردم که اگه روزگاری حدایی نکرده خدایی نکرده خدا اون روز رو نیاره چشم شیطون کر گوش شیطون کور ( یا بالعکس !!) وبلاگ پر بازدید ما فیلتر شد بریم اونجا سکنی بگزینیم . 

اینو محض احتیاط زدم حالا نگران نباشین حالا حالا ها در خدمتیم ! 


اسپانیا قهرمانه !!!


 برزیل هم امروز حذف شد ! هه هه هه هه ه ههه  !!!!




وبلاگ یدکی ما ! :


http://2ham-2ham-2.blogfa.com


شادباشید !


بدرود !

مورخه :شنبه دوازدهم تیر 1389 | 1:35 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

شاید برای ما هم پیش بیاید

درود بر همه 


این مطلب رو در حالی میذارم که برای دانلود آهنگ به سه سایت محبوبم سر زدم و دیدم دو تا شون بعد از ما ها تلاش فیلتر شد یه تصمیمی بدون مشورت دوستان وبلاگ گرفتم . 


اگر روزی دیدید خدای نکرده خدای نکرده چشم شیون کر گوشش کور ( یا بالعکس !!) وبلاگ ما فیلتر شد بیاین به وبلاگی که امشب زدم . فقط ما تا این  وب فیلتر نشده از اون  استفاده نمیکنیم . 


این تصمیم رو بعد از دیدن فیلتر شدن های پیا پی چند سایت معتبر گرفتم و از اون جایی که ما خیلی طرفدار داریم گفتم ما هم یه سایت زیر مجموعه داشته باشیم !!!!!

سایت دوم ما :


http://2ham-2ham-2.blogfa.com




شاد باشید 



بدرود !


مورخه :شنبه دوازدهم تیر 1389 | 1:24 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ویژه مطلب 2ham-2ham ) قسمت اول )

 درود و صد درود بر یاران همیشه همراه !؟

نه بابا ...!!!!

سامبولی بَلِیکم بر اَلاَجمعین !

 اینجوری بهتر شد !!! خوووووووووب چه خبر ! ؟! سلامتی ؟ آره بابا !

همون طور که منتظر بودید ( میدونم بودین !!! ) امشب ، در حضور مهتاب خانوم قراره ویژه مطلب  وبلاگ در هم برهم (!) تو ( ) سهراب !خدمت شما قرار بگیره ! هووووورااااااااااا ! جییییغ !! سووووت !! بلبلی ! کامان ! نه رقص نه ، جان جیگرت بیخیال ، جو نگیره !!!!

حالا واسه شروع میخوام از امشب شروع کنم و تا آخرین مطلبم برم و بعد قبل از اون و کلی چیز رو از بعد از دو مطلب قبلیم براتون بگم . در این بین شعر های خودم رو که به تازگی بهشون رسیدم براتون میذارم !

 

اول با یه شعر قشنگ از خودم شروع می کنم . این شعر استارتش تو تعطیلی بین 14 خرداد تا 16 خرداد وسط درگیری های امتاحانات ترم خورد و چند رور پیش کامل شد !!

 

وقتی که من بچه بودم میخواستم دنیا رو آباد کنم

                وقتی که من بچه بودم می خواستم دل همه رو شاد کنم

وقتی که من بچه بودم میخواستم همه جا صلح باشه

                                 دست تموم مردم دنیا یه شاخه گل

وقتی که من بچه بودم می خواستم هیچ جنگی نباشه

                         می خواستم کاری کنم که هیچ مرگی نباشه

اون زمان فکر می کردم همه ی مردم خوبن

                         اون زمان فکر می کردم همه با هم دوستن

اون زمان ندیده بودم مرگ و درد رو

                              اون زمان ندیده بودم جنگ تلخ رو

نمی دونستم برادرا هم همدیگر رو می کشن

                             مردم الکی رو به هم چاقو میکشن

 یا اینکه از گرسنگی بچه ها می میرن

                               یه سری پول یا مفت از جیب ملت میگیرن !         

 نمی دونستم مردم اهل جهل میشن

                           برای کشتن پدرشون هم متوصل زهر میشن

 اون موقع دنیا رنگ و وارنگ بود

                           اون موقع دنیا برام خیلی قشنگ بود

فکر می کردم بهشت همین جاست                                                                                                                            نمی دونستم این جهنمه که اینجاست 

      نمی دونستم همین جاست                                                                                                                         مردم نمی تونن بگن یه حرف راست                                                                اون زمون چه زود گذشت !                                                                                                                                     بهشت کاغذیم دود شد و رفت                                                           نمی دونستم اون روزا هرکی زور داشته باشه بهتره   

                              فکر می کدرم این حرفه نیکه که برتره !    

   اون روزا لبخند همیشه بود                                                                                                                          اما امروز لبخند رفت و تبدیل شد به دود  

 فکر نمی کردم اون زمان دوستا هم خنجر بکشن رو به هم                                                                                نمی دونستم مردم می تونن گناه کنن رو به روی هم           

   اون موقع دنیا رنگ و وارنگ بود                                                                                                                           اون زمان دنیا برام خیلی قشنگ بود                                                    اون زمونا چه زود گذشت                                                                                                                         بهشت کاغذیمون دود شد و رفت                                                                    چه خوب میشه اگه برگر دیم به دنیای بچگی                                                                                                  به اون دنیای خوب و پر از سادگی

بعله ! ما اینیم دیگه !  جاتون خالی داشتم با این شعر آهنگLithium از آهنگ های کرت کوبین رو گوش میدادم ! چه روانی ای بود این پسر !                                                                                                                                                                                                                         جاتون خالی امشب ماه کامل بود و من از غروب حالم بد بود . بدون شوخی وقتی ماه کامله من به حالت سادیسم گونه ای عجیب میشم ا( او اوخ صدای کرت کوبین گرفت اینقدر جیغ زد !! ) امشب هم دعوت شدیم خونه ی دائی بزرگه و از اونجا که پسر دایی ها خونه نبودن و پسر خاله نیز همین طور ترجیح دام دیر تر برم . یک کم « سرخ پوست مرده : رستگاری » بازی کردم . بازی کابویی فوق العاده ای بود و من بعد یه زمانی بازی بهم اساسی  حال داد . داشتم می رفتم خونه دایی چند بار ماه رو دیدم و حسابی به وجد اومدم . بالاخره شب با بحث ها و پر حرفی ها گذشت . ما که اهواره نداریم اما برنامه ی پارازیت رو به خاطر اجراش دوست دارم . به نگاه کردم و حال داد . شام هم دایی جان حال داد و چند تا پیتزا سفارش داد . ما هم یکی بخور یکی ببر کردیم و الان نصفه شب منتظرم خواب ها سنگین بشه برم یک برش بزنم به بدن !!!!!!!!!! اما مهم ترین اتفاق امشب بعد از ماه !

مهم امشب : خونه ی دایی جان ما مکان زایمان یه گربه شد و امشب من در آخرین لحظات به این موضوع پی بردم و در حین اینکه همه در حال تماشای باغچه بودن یکی از بچه گربه ها رو پیدا کردم ....... خداااااااااااااااااااااااااااااااا ! چطوری اینقدر این موجود رو ملوس آفریدی !؟؟؟در حال ناز و نوازش گربه کوچولو که کلش توی کف دستم جا شده بود و با ناز روی کف دستم جا خوش کرده بود فهمیدم پن شیش نفر دارن تماشام میکنن !!! همه از اینکه گربه آروم توی دستم بود به وجد اومده بودن و البته از زیبایی گربه هم !شاید یه ربع گربه رو ناز کردم .  عاشقش شده بودم . دایی گفت ببرش . از اونجای که می دونستم مادرم قبول نمی کنه دلیل دومم رو رو کردم و گفتم : اگه گربه رو ببرم خونه تا صبح پیشش بیدار می مونم و نازش میکنم و از زنگی و خواب میفتم ! اما اونقدر گربه رو ناز کردم که تمام کمبود محبت هاش رو تا آخر عمرش جبران کردم ! برادر رو هم پیدا کردم . اون مثل آبجیش سفید نبود و قهوه ای بود !اما یه چشمش مشکلداشت . کور بود . اونقد دلم براش سوخت ... خیلیییییی ! اونم کلی ناز کردم . و بالاخره به سختی از گربه ها دل کندم . گفتم دلم براشون تنگ میشه . دایی هم گفت : به ما که سر نمیزنی به بهونه ی گربه هم شده یه سر پیش ما بیا !

احساس کردم از ماه انرژی گرفتم و دادم به گربه ها و آرومشون کردم که توی دستم نه بهم چنگ انداختن نه گاز و نه فرار . آروم و راحت توی دستم نشستن و خمیازه کشیدن !!! مهتاب مورخه :پنجشنبه دهم تیر 1389 | 17:43 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ویژه مطلب ( ادا مه ی بالا )2ham-2ham

 

 ( ادا مه ی بالا ) 


راستی شما درباره ی « محسن نامجو » چی می دونین ؟ 

خب من هم باهاش آشنایی نداشتم . تا چند روز پیش محمد جواد رفیقم رو دیدم و از اونجایی که یکی از طرفداراش بود چند تا از آهنگ هاش رو بهم داد : ( سه راه آزری ) ، ( گلادیاتور ها » یا فقیه خوشکله « ) ، ( همش ) و یکی از جنجال های او که خواندن سوره ی شمس از قرآن که به صورت بسیاز زیبا با صدای و ریتم قشنگ و آهنگ مناسب اجرا میشه اما از اونجایی که این کار حرام اعلام شد اون رو مدت زیادی به یکی از نقل مجالس موزیکی و غیر موزیکی کشاند . و البته به دادگاه !!

اون متولد سال 1355 در تربت جام است اما از شش سالگی به مشهد و بالاخره به تهران رفت ( با خانواده ) و در 12 سالگیی در تهران نزد استادان خوب و کار درست نت خوانی را یاد گرفت . برای تحصیلات دو ترم زبان را خواند اما نیمه کاره آن را رها و به رشته ی تاتر گروید اما در ادامه بعد از دو ترم تاتر آن را هم بیخیل و سراغ موسیقی در دانشگاه رفت بعد از پنج ترم با ناراحتی مسیرش را تا مدت درازی از دانشگاه جدا و به یادگیری های تجربی پرداخت .

 می گوید : زبان را به خاطر تاتر و تاتر را به خاطر موسیقی و موسیقی را به خاطر جو بد محیط دانشگاه ول کردم !                                                                                                                            اون اهل و علاقه مد تلفیق است و سبک های مختلف رو مخصوصاً فولکلور های ایران رو با راک مخلوط کرده و با اشعاری که یکی در میان از سعدی ، حافظ و خودش است موزیک های عجیب و غریب می سازد . یه شعر از کار های محسن نامجو و می نویسم با توضیحش که بفهمین منظورم از عجیب چیه !!!!!!!

 

یکروز به شیدایی در زلف تو آویزم
خود را چو فرو ریزم با خا خا خاک درآمیزم
وگرنه من همان خاکم که هـ هـ هـ هـ هستم.

 

البته یک تکه بین‌اش هست که آن تکه‌ی آخرش را می‌خوانم.

 

دریای خزر گردم خواهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم خواهی تو اگر جونم
صد سینه سپر گردم خواهی تو اگر جونم
یک‌روز بصر گردم یک‌روز نظر گردم
ای وای ای وای ای وای ای وای

 

گرگی تو و میش‌ام من
جمعا به تو آویزیم
آب است و سریشم من
جمعا به تو آویزیم

 

اگزاس و دیازپامی
جز زلفت آرامی
چون زلف تو ناآرامم
رسوا و پریشم من
سشوار سشوار سشوار سشوار

 

دریای خزر گردم، هی، خواهی تو اگر جونم

خوب شاید الان نظرتون یه جور دیگه شده باشه ! ها ؟ کی تو  شعرش به خاظر اینکه دخترای امروزی موهاشون رو با سشوار صاف می کنن عربده میزنه : سشوا ، سشوار ، سشوار ، سشوار !

حسن نامجو این کارو میکنه . دنبالش برین . آهنگ هاش رو مخصوصاً » سه راه آذری « ر دانلود کنین و هر جایی می تونین اطلاعات خوبی درباره اش به دست بیارین !!1

 

خوب از محسن نامجو می گذریم و در پایان میام سراغه ... نمایشگاه کتا ! البته با تاخیر موجه

ببین رفیق حدوداً 40% کتاب های نمایشگاه کاملاً قرآنی و 20 % در رابطه با این موضوعات بودن !!!!!!!! خوب اگه از این 60 % بگذریم می رسیم به حدود 20 % کتاب ها که نبودن . مثلاً من نمایشگاه رو متر کردم اما فقط یه جا در جواب : آقا کتاب » کمدی الهی « رو دارین ؟؟؟! بهم گفت : از نمایشگاه جمعشون کردن . اگه خیلی دوست داری برو از فلان خیابون فلان کتاب فروشی بگیر !!!!!!!!!!!!

یه 20 % موند که ما کتاباش رو خریدیم ! هر کدوم تو ذهنم باشه نام می برم !

خانه ی شیا طین ، انتشارات پلیکان ، نویسنده آرزو مهبودی ( مویدی

داستان های وحشت ، از نویسندگان بزرگ جهان ، گردآوری و ترجمه : بهاره پاریاب 

جنبه های رمان نویسی ، از ادواردمورگان فوستر ، انتشارات نگاه 

سیلماریون ، از : جی . آر . آر تالکین 


بقییه ی کتاب هایی که گرفتم بیشتر درباره ی رمان نویسی بود . نما یشگاه خوب بود اما یه چیز اوقاتم رو هم تلخ و در عین حال شیرین نیز کرد ! دیدن آرمان آرین و مصاحبه با آن برای وبلاگ در هم بر هم !!!!!!!!!!!!!! هورررررررررراااااااااااااااااااااااا





مصا حبه ی من ( سهراب ) با آرمان آرین :  





سهراب ( به اختصار س ): سلام و خسته نباشید !


آرمان آرین ( به اختصار آ ) : ممنون !


س : یه سوال به نسبت تکراری ، چطور شد شما علاقه مند به نویسندگی شدید ؟


آ : خوب ، به نظر من نویسندگی چیزی که آدم بشه نیست ، در واقع چیزیه که آدم باید باشه ! مثل هر کار دیگه ای . آدم باید احساسش کنه  و در همون مسیر حر کت کنه و مشکلی رو از جلوی پای پشریت یا به هر حال از جلوی پای ملت خودش بداره تو همون زمینه ی کاری ؛ حالا می خواد پزشک باشه ، مهندس باشه و یا هنرمند باشه !


س : شما چه خدمتی کردیم با این داستان هاتون ؟!؟!


آ : والله فکر می کنم این میان یکی از نیاز های اساسیه جامعه ی ما بلکه  همه ی جوامع درواقع کهنی که پیوند خوردندبه جوامع جدید جهان، ماجرای هویته ! مانیاز به هویت ملی اساسی داریم برای جوون ها و نوجوون هامون . هویت اساسی که در واقع ترکیبی است از شاخصه های ملی و دینی .ما به هر دوی این ها به تعادل و توازن نیاز داریم .تمام وشش من در کتاب هام ، در همشون ، در بین خطوط داستان و حتی درمیان قسمت هایی که داستان نیست بلکه فلسفه ای را بیان میکنه تمام کوشش من حقیقت این هویته .


س :منظورتون اینه که مثلاً وقتی من میرم کتابخونه و میبینم چند نفر دنبال کتاب اوستا می گردند و می گیرند و خونند این یعنی نشونه ی خوب ؟


آ :نشونه ی خوب این نیشت که افراد کتاب مشخصی رو بگیرند و بخونند نشونه ی خوب  اینه که فرد به پیشینه ی خودش درواقع بع گذشته و هویت خودش به مکتوباتی که وجود دارند و خاک می خورند متوجه بشه و با درایت به سرلغشون بره .در کتاب های من کم نیست توجه به قرآن . آیات قرآنی که در کلام سیمرغ قرار گرفته شده اون آیات کاملاً قابل ارجاعه و و من می دونم که هر سی کهاین کتاب ها رو می خونه متوجه میشه که باید به سراغ هضم کتاب ها ها در زمینه ی دینی باشه قرآن یا در زمینه ی ملی می خواد باشه شاهنامه استدر هر کتاب دیگه ای ، باید بره به سراغ در واقع اصل ها و یه مقدار از این حاشیه ها کم بکنه تا بتونه اصل موضوع رو درک بکنه .


س: حالا شما چه توصیه ای دارید برای دوستان ما که نویسنده هستن ؟


آ :کتابی رادر همین نشر ( پارسیان و من ، اشوزدنگهه )  به اسن « نوشتن دباره ی نوشتن » یا « چگونه می نویسم »یکسری نکته هایی است که من با کمک این نکته ها کتاب های خودم رو نوشتم . یعنی درس هایی خصوصی ست که به زودی در اختیار همه ی علاقمندان قرار خواهد گرفت .  

س : شما چه نویسنده ای رو توصیه می کنید به دوستان ما ؟


آ : دکتر اسلامی ندوشن رو در این جا توصیه میکنم .کتاب هایی نظیر : ( روز ها ) ، ( صفیر سیمرغ ) ، ( ایران را از یاد نبرید ) رو دوستان برای بخش هویت و خرد خودشون مطالعه کنن .

س : خیلی ممنون متشکر .

آ : خواهش می کنم . خوش حال شدم.




خوب خوندینش ؟!! اینم مصاحبه ی ما با مرد تیم میلی نویسندگان ایران

بعد از این مصاحبه من فهمیدم این نویسنده ی عزیز هیچ فکر در بالا بردن سطح فانتزی کشور نداره و تنها از فانتزی برای هدفش یعنی هویت شناسوندن استفاده میکنه و بعد از فهمیدن این موضوع به کلی نظرم در باره ی اون عوض شد . درباره ی اون تجدید نظر کنید . ما باید قهرمان و مدافع فانتزی ایران باشیم و اگر آرمام آرین فانتزی رو کم طرفدار و خالی از خواننده می دی به سمتش نمی رفت تا خواننده جذب کنه بلگه به سمت سبک پر طرفدار می رفت تا به بحث درباره ی هویت بپردازه !!


       می خواستم یه شعر دیگه بنویسم اما دیگه ساعت 5 صبح داره میشه و مهتاب هم رفت . پس منم می رم بخوابم . امیدوارم از ویژه مطلب من راضی باشید و تونسته باشم بعد از یه مدت کم کاری قولنج این وبلاگ و شما رو گرفته باشم و برای نویسنده های جدید انگیزه ایجاد کرده باشم !!!!!!!!!

 

 پیش به سو قهرمانی اسپانیا



 


شااااااااااااد باشین !




بدروووووووووووووددددددد !



 

مورخه :پنجشنبه دهم تیر 1389 | 17:37 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

دروووووووووووود بر همه !!

خوبه خوبه ! حالم رو میگم ! شما چطورین ؟!؟!؟ خوب باشین !

من بد قولی کردم و به خوبی میدونم و تمام نا رفیق ها هم یه سر نزدن که بگن سهراب .... برادر ...کجایی ؟!! باشه ما هم دیگه خطاب به کسی مطلب نمیذاریم !! اصلاً برا خودم مطلب میذارم !!


خوب مطمئنن اگه بدونین من دارم از کافی نت هتلمون تو سرعین مطلب میذارم حسابی شگفت انگیز ناک میشین !! بله الان چند روزه تو مسافرت در نواحی شمال غرب هستیم . خیلی حال میده جا ی همتون خالی . راستی کتاب ارباب حلقه ها رو تموم کردم . جلد اولش رو البته !!!!! تو تابستون تمومش میکنم !!


راستییییییییییییی تابستون ما مبارک !


خووووووووووب کلی وقت واسه الواتی ... ببخشید ... تفریح وجود داره که باید با جان و دل ازش استفاده کنیم !! کلی روز !! ای خدا چقدر منتظرش بودم !! حالا که رسید از دستش نمیدم !!!! شما هم ندید !!!


و اما دوتا خبر توپ !!!!

اولی :بله ... ما قراره برای جذاب تر شدن مطالب و یه جورایی منتوع تر شدن و 2ham-2ham ی تر شدن مطالب ویلاگ دوتا نویسنده اجیر کنیم !! یوهوهوهاهاهاها !!!!


و دومی : منتظر باشید ... منتظر ... منتظر ... چون قراره یکی از وقایع بزرگ تاریخ نویسندگی رخ دهد . یکی از اتفاقات نادر که ... غیر قابل توصیفه !!!


منتظر باشید که سهراب بزرگ ( خود من !!!!) تا انتهای تابستان امسال نگارش های داستانیه کتاب : مدیوم سفید ااز مجموعه کتاب های : ارواح

به پایان رسیده و به دست انتشار سپرده میشه تا سال 1390 این کتاب منتشر

شده و در دست شما قرار میگیرد و سهراب بزرگ ( بزرگ فامیلیم نیست ها

!!!) حمایت گر فانتزی مدرن ایرتن اولین کتابش رو در راستای حمایت از فانتزی ایران

چاپ میکنه . این کتاب اولین فانتزی تمام تخیلی - فلسفی در ایران قراره باشه که

بر مبنای یکی از بهترین شخصیت پردازی و محیط سازی ها نوشته شده !!! ( چقدر

از خودم تعریف کردم !!! اما الکی نبود ها !!! همش اطلاعات دقیق از کتابم بود !!)


خوب این دو تا خبر تازه اولشه از همین الان مژده ی ویژه مطلب رو بهتون میدم . منتظر مطلب اساسی پر باحال که در هفته ی آینده در وبلاگ قرار میگیره باشین !!!!!!!!!!!!!!!!!!1



------------------------------------------------------------------------------


من از دو سه مطلب پایین هیچ شکایتی ندارم . من از همون موقع که این وبلاگ رو به صورت گروهی با دوستام تاسیس کردم هیچ نگران نبودم . نمی دونم منظورم رو رسوندم یا نه...پ

اما ما همه آدم و با هم برادر و یا خواهر هستیم و همه برابریم

هیچ شعاری رو وارد نمی دونم و این حرف رو از ته دلم میزنم .

 من یک مسلمونم اما دلیلی نداره نتونم با کسی که یک آدم ... 

یک بشره درست کار و راستگو است ولو از دین و ماهیت و کشور و 

رنگ پوست دیگه ای باشه دوست باشم . من آزادم و این انتخاب رو کردم .

لان هم چند دوست بسیار بسیار خوب دارم و هر گونه آزار و اذیت

 اونها آزار و اذیت منه !!!



شاد و آزاد باشید !!!!!!!!!


بدرود !!

مورخه :سه شنبه یکم تیر 1389 | 19:15 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

سلااااااااااااام !

چه خبر خوبین ؟! اشک شوق از چشم هام داره جاری میشه ...آه گاد من !!! چقد دلم برای این چار دیواری اینترنتیمون تنگ شده بود .... اششششششششک !!....فووووووووووووووووت ... اوهو اوهو اوهو ... خاک همه جارو گرفته . ای گاد من ... باور می کنین چند روز پیش رفتم نمایشگاه کتاب ...هورراااااااااااااا ... تهران بود م. یه هارد یک ترابایت خریدم مامان ... باقلوا ... توپ !! فرداش رفتم کلی کتاب خریدم . بعداً براتون لیستشو میذارم . تاززززززززززززززززززززززززززه آرمان آرین رو هم دیدم باهاش مساحبه کردم و اینا دیگه !!! اما مصاحبه رو میذارم برای اول تابستون . اون موقع کلی هیجان ( پارسی سورپرایز !!) براتون تدارک دیدم . اینو دارم میذارم از تنهایی در بیام !

باورتون میشه امروز صبح خودمو به مریضی زدم مدرسه رو جیم کردم !!!پدر و مادرم دو روزه با داداشم رفتن تهران . من خونه تهنای تهنام .. من موندم تهنای تهناااااااا ... اما تا نیومدن می خوام این مطلبو بذارم تمومشه بره پی کارش !!!!

راستیییییییی الان داشتن قسمت چهادر فصل 6 لاست رو میدیدم . اوففففففففف  چی شده .... هر ندیده ضرر کرده اساسی .

الان دارم آهنگ numb ( بی حس ) از لینک این پارک   رو گوش میدم . فوقالعاده است . قدیمی اما موندگار . یه آهنگ بی نظیر ه هم آرومه هم تند هم خشن هم نرم . اگه لینک دانلودش رو پیدا کردم میذارم . ایناهاش . اگه مشکل داشت بگین یکی دیگه بذارم . 

این = http://www.4shared.com/audio/pD3hMPyy/Linkin_Park-Numb.html?cau2=403tNull

 یا= http://www.4shared.com/audio/SiMPlfHr/04-jay-z_and_linkin_park-numb-.html?cau2=403tNull


هر دو تا برای دانلود همین آهنگه . به پیوند جدید هم سر بزنین خوبه . 



 چند وقته ناجور شعر میگم .  موقع درس خوندن به ذهنم هجوم میارن مثل این :

هر ثانیه هست مثل یه بشکه نفت

                                                    هر ثانیه رفت ، یک بشکه رفت

ثانیه راحت میره از دست

                                       برو که از این دنیا خوردی رو دست

نذار زندگیت بگذره راحت

                                   نذار زندگیت بشه بی اهمیت

بدون وجودت تو دنیا با ارزشه

                                                 نذاز یادت با تو توی قبر دفن بشه

فکر فردا باش و آینده 

                                 تا یادت باشه تا ابد پاینده 



اینم به افتخار آشور کله نور افکن :

اتل متل توتوله ، آشور کله چجوره ، کله داره نور افکن  ، برو مو از کلش بکن ، آشور که مو نداره ، باباش هم خبر داره !!!!!

آشور ( مخفف اسم واقعی ) معلم پرورشی عزیز و ماه تابان مدرسه ی ماست ( چون کچله کلش مثل نور افکن یا ماه تابان خودمون مدرسه رو روشن میکنه ) . این معلم عزیز آدم افتضاحیه و از فرط بد بودن و خباثت روح گرامی ایشون جزو محبوب ترین معلم ها ببخشید منفور ترین ، معلم ها قرار می گیرند . 

یه شعر هم دیروز سر کلاس ایشون به ذهنم اومد . خاطر نشان کنم من هر دو جلسه یک بار با ایشون سر کلاس بحث می کنم . چون از حرف های این فرد اصلاً خوشم نمیاد . جلسه قبل ( دیروز ) نخواستم بحث کنم اما از حرف های ایشون یه شعر به ذهنم اومد :


دیوانه ام و از دیوانگی دیوانه شدم 

                                          چون عاقل بودن سخت تره از دیوانه بودن !!!!!!


قبول دارم شعر نیست . اما حس واقعی من همینه . اما بعدش نوشتم : 


بلند شو و پنجره رو واکن 

                                آزادی رو از همون جا صدا کن 


کاش میشد اینقدر شعار گونه نباشه .... ای کاش ...


هیچی دیگه حرفام ته کشد اما این یه تیکه از من داشته باشین :



زندگی مثل یه آب زلال و روشنه .توی یه آبگیر قشنگ و زلال . چند حالت داره ، یا خورده میشه ، یا بخار میشه و یا میگنده .

اگه خورده بشه از تموم زندگیت بهره ی کامل بردی و زندگیت به خوبی  گذشت .

اگه بخار شد از زندگیت هیچ استفاده ای نکردی و هیچ تاثیری  نداشت .

اگه گندید... زندگیت گندید ... تموم زندگیت خراب و فاسد شد و در انحراف تموم شد . اثرات بدش هم ... باقی موند .


بس بیاین از آب زلال و پاک زندگی به خوبی استفاده کنیم . 


شاد و سرزنده باشین و.........


بدروووووووووووووووووود 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------





برین دارن شان فنز مطلب من راجع به فیلم دستیار یک خون آشام رو قسمت مقالات بخونین .




مورخه :چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 | 17:15 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

جاده

دروووووووووووووووووود بر همه ی شما دوستان !


چطورین خوبین ؟ باشین !

چه خبر کتاب خوندن ها به راه ؟ هی خدا عید هم داره تموم میشه . آخه چراااااااااااااااااا !؟!؟!؟!؟! من نی خوام ! 

راستی من یه مقاله گذاشتم دارن شان فنز درباره ی شیتان . اونها هم قبول کردن گذاشتن تو سایت برین ببینین .

مبارک باشه ! مبارک ! سه روز پیش نامزدی پسر داییم بود .  خیلی حال داد . یه سری فشفشه برای ورودشون زدیم انداره و شبیه قوطی پپسی بود اما خییییییییییییلی با حال بود . وقتی تموم شدن همه جا رو دودشون گرفته بود . داییم خیلی حال کرد . همه کیف کردن . بعد ما هم اونروز تحت دستور مامانی رفتیم سلمونی گفتیم آقا بزن اون فشن خوشکله رو ! آقا حسین هم گفت آفرین سهراب ! داری راه میفتی دمت گرم ! یه تیپی زد . یه تیپی زد که اصلاً فقط خودم شیش بار رفتم جلو آئینه خودمو دیدم . یارو داشت میزد عینک چشم نبود با جزئیات نفهمیدم چی کار کرد اما عینک گذاشت از خنده داشتم توی سلمونی روده بر میشدم !آخ که من چقدر خوش تیپم !!!!!!!!!

یه دفعه وسط عروسی مارو بردن خانومونه ! به زور گفتن بیا تو ! رفتیم تو یه چیز دادن دستمون . یه وسیله هیت اگه زیرشو بچر خونی با صدا بوف بلندی ازش خده کاغذ و ریزه کاغذ های طلایی و مامانی بیرون میزنه . منم فقط بلد بودم چه خوریه . چشمو درویش کردیم رفتی تو فقط میشنیدم همه به مادرم میگفتن : این پسرتونه ؟ این سهرابه ؟ این پسرتون سهرابه ؟ بالاخره به زور یه کار کردم من ... من ...من ...من... برقصم ! البتته وقتی آخر شب مهمونا رفتن و جمع خانوادگی شده بود . بازم چا نفر غریبه بودن . هیچی اما در کل خیلی حال داد . عروسی توپی بود !!!!!!!!!!!!!!


هیچی دیگه همین. فقط یه مطلب میذارم انصافاً تا آاخرش بخونین . نظرم ندادین اشکال نداره . اما بخونین . ارزششو داره . 


  

 

همه ی ما خودمان را با این متقاعد می کنیم که اگر ازدواج کنیمزندگی بهتری خواهیم داشت ، وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد ، با به دنیا آمدن بچه های بعدی زندگی بهتر خواهد شد ...

ولی وقتی می بینیم بچه مان به توجه  دائم نیاز دارد خسته می شویم بهتر است صبر کنیم تا بزرگتر شوند . فرزندان ما که به سن نوجوانی میرسند باز کلافه می شویم چون دایم باید با آنها سر و کله بزنیم . مطمئناً وقتی بزرگتر شوند و به سنین بالاتر برسند خوشبخت می شویم .

با خود می گوییم زندگی وقتی بهتر می شود که :

همسرمان رفتارش را تغییر دهد

یک ماشین شیک تر داشته باشیم

بچه هایمان ازدواج کنند

به مرخصی برویم

و در نهایت بازنشسته شویم .

حقیقت این است که برای خوشبختی هیچ زمانی بهتر از همین الان وجود ندارد . اگر الان نه پس کی ؟ زندگی همواره پراز چالش است .

بهتر است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه ی این مسائل شاد و خوشبخت زندگی کنیم .

خیال می کنیم زندگی ما ، همان زندگی دلخواه ، زمانی شروع می شود که موانعی که سد راهمان هستند کنار برویم :

مشکلی که با آن دست و پنجه نرم می کنیم

کاری که باید تمام کنیم

زمانی که باید بررای کای صرف کنیم

بدهی هایی که باید پرداخت کنیم ...

بعد از آن زندگی ما زیبا و لدت بخش خواهد بود .

بعد از اینکه همه ی اینها را تجربه کردیم تازه می فهمیم که زندگی همین چیزهایی است که ما آنها را موانع می شناسیم .

این بصیرت به ما یاری میدهد که جاده ای به سوی خوشبختی وجود ندارد.

                          خوشبختی خود همین جاده است .

پس بیاید از هر لحظه لذت ببریم .

برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بشینیم . در انتظار فارغ التحصیلی  ، بازگشت به دانشگاه  ، کاهش وزن ، افزایش وزن ، شروع به کار ، ازدواج ، شروع تعطیلات ،  صبح جمعه ، وام جدید ، خرید ماشین نو ، باز پرداخت قسطها ، بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان ،مردن ، تولد مجدد و ...

خوشبختی یک سفر است نه یک مقصد . هیچ زمانی بهتر از همین حالا برای شاد بودن وجود ندارد . زندگی کنید و از حال لذت ببرید . اکنو فکر کنید وو سعی کنید و به سوالات زیر پاسخ دهد .

1 - پنج نفر ز ثروتمند ترین افراد جهان را نام ببرید .

2 –  برنده های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید .

3 –  آخرین ده نفر که جایزه ی نوبل را بردند چه کسانی بودند .

4- آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید .

 نمی توانید پاسخ دهید ؟ نسبتاً مشکل است ، این طورنیست ؟

نگران نباشید هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد .

روزهای تشویق به پایان می رسد .

نشانه های افتخار خاک می گیرند .

برندگان به زودی فراموش می شوند.

             اکنون این سوال ها را جواب دهید .

1 – نام سه معلم خورا که در تربیت شما موثر بودند را به یاد آورید .

2 – سه نفر از دوستانتان که در مواقع نیاز به شما کمک کردند نام ببرید

3 – افرادی که با مهربانیشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیدند نام ببرید .

4 پنج نفر که از همصحبتی با آنان لذت می برید به یاد آورید .

حالا ساده تر شد . این طور نیست ؟

افرادی که به زندگی شما معنی بخشیدند ارتباطی با « ترین ها » ندارند . ثروت بیشتری ندارند . بهترین جوایز را نبرند .

آنها کسانی هستند که به فکر شما هستند ، مراقبتان هستند .

همان هایی که در همه شرایط کنار شما میمانند .

               کمی بیندیشید ، زندگی خیلی کوتاه است  .

               و شما در کدا لیست قرار دارید ؟ نمیدانید ؟

 

اجازه دهید کمکتان کنم .

شما در زمره ی مشهور ترین نیستید .اما از جمله کسانی هستید که برای در میان گذاشتن این پیام در خاطر من بودید .

  

متی پیش در المپیک سیاتل 9 ورزشگار دو و میدانی که هر کدام دچار نوعی عقب ماندگی ذهنی یا روحی بودند بر روی خط شروع مسابقه ی دو صد متر ایستادند . مسابقه با صدای شلیک گلوله شروع شد .

هیچ کس آنچنان دونده نبود . اما هر نفر می خواست در مسابقه شرکت کند و برنده شود . آنها در ردیف های سه تایی شروع به دویدن کردند .

پسری پایش لغزید و چند معلق زد و به زمین افتاد و شروع به گریه کرد . هشت نفر دیگر که صدای گریه  ی او را شنیدند حرکت خود را کند کرده و از پشت سر به او نگاه کردند .. ایستادند و به عقب برگشتند ... همگی...

دختری که دچار سندرم دان ( ناتوانی ذهنی ) بود کنارش نشست و او را بغل کرد و ازش پرسید : « بهتر شدی؟ »پس از آن هر نه نفر دوشادوش یکدیگر تا خط پایان گام برداشتند .
تمام جمعیت روی پا ایستادند و کف زدند . این تشویق ها مدت زیادی طول کشید .  شاهدان این ماجرا هنوز درباره ی این موضوع حرف می زنند .

چرا ؟

زیرا همه ی ما از  اعماق وجودمان میدانیم که در  زندگی چیز مهم تری از برنده شدن خودمان وجود دارد  .مهم ترین چیز در زندگی کمک به سایرین برای برنده شدن است . حتی اگر به قیمت آهسته تر رفتن و  تغییر نتیجه ی مسابقه ای باشد که ما در آن شرکت داریم  .

  اگر این پیام را با عزیزانمان در میان بگذاریم شاید موفق شویم تا قلبمان را تغییر دهیم ، شاید هم قلب شخص دیگری را ....

 

     «شعله ی یک شمع با افروختن شمعی دیگر خاموش نمی شود . »

                                                                                                                                               خوب چطور بود ؟                                                                                                                   

شاد باشید 



بدرود 

مورخه :سه شنبه دهم فروردین 1389 | 15:26 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

دروووووووووووووووووووووود !

بر همه ی شما دوستان عزیز . عید شما مبارک و دل های شما شاد و تنتان سلامت . شادی روز افزون و جیب هایتان پر عیدی باشد . کم که با احتساب بالا کشیدن پول داداش دانیال 120 تومن دارم . تصمیم دارم یه هارد ایترنال یک ترابایتی بگیرم . هزاااااااااااااار گیگ ! شنیدم با 110 تومن ردیفه ! 


خوب ، چند وقت هست داش محسن درباره ی کتای گرگ و میش ( شفق ) توی وبش نوشت . ما هم تحقیق و کاوش کردم و نتایجی به دستمون رسید . فعلاً آبجی ون هل سینگ و سحر ( خواهر سولماز ) هم دارن این کتابو می خونن . من  این کتابو نخوندم اما یکسری نقد که در رابطه با این کتاب توی دارن شان فنز خوندم رو توی وب میذارم . حتماً بخونین . 





من به عنوان یک کتاب‌خوان خود را موظف دانستم که در حد توانم دیگران را از پرستش کورکورانه‌ی گرگ و میش بیدار کنم. برای مقابله در برابر حمله‌های طرفداران آماده‌ام. اگر پس از خواندن این مقاله فقط «یک نفر» اقرار کند که این کتاب‌ها در عین لذت‌بخش بودن، شاهکار ادبی نیستند، در کار خود موفق بوده‌ام.
لطفا این نقد را فقط نقد کتاب اول یعنی گرگ و میش بدانید. هرچند که من کتب بعدی را خوانده‌ام و این ایرادات بر‌ آن‌ها هم وارد است؛ اما تمرکز من بیشتر بر کتاب اول است.

گرگ و میش و پرستشی کورکورانه
دنیا با خون‌آشام‌ها جادو شده است.
سری جدید کتب استفنی میر با اسم «گرگ و میش» ماه‌ها در صدر کتب پرفروش بودند. این کتاب‌ها در میان رسانه‌ها و دخترانی که به دنبال کتاب‌های عاشقانه‌ی پیچش‌دار هستند، غوغا به پا کرد. استفنی میر «جی‌ کی رولینگ جدید» نام گرفت و از شهرت باورنکردنی و آینده‌ای که به دنبال موفقیت شگفت‌انگیزش به دست آورد لذت برد.
من هم مثل دیگران میان این دو نویسنده‌ی ستایش‌ شده شباهت‌هایی می‌بینم-شباهت‌هایی که همه از بی‌تجربگی در نویسندگی برمی‌آیند.

پیش از همه چیز باید اعلام کنم که من هم از طرفداران گرگ و میش هستم. اما آن‌ها را شاهکار ادبی نمی‌دانم.
در ادامه به شمارش معکوس 10 نکته‌ی هولناک دربار‌ه‌ی این سری کتب می‌پردازیم.

نکته‌ی دهم
برخی از فصول در شرایط عجیبی به اتمام می‌رسند، و در شرایط عجیب‌تری آغاز می‌شوند.
مثل اینکه در انتهای فصل بگوییم:‌«او به خانه آمد و لباس‌هایش را در کمد جارختی گذاشت.» روند داستان معمولا با حالتی این چنینی قطع می‌شد. در کتاب‌های بعدی این مشکل کم‌رنگ‌تر شد اما در «گرگ و میش» به کرات تکرار شده بود. شاید به نظر احمقانه بیاید که بگوییم جزئیات به این ریزی روند داستان را مختل می‌کنند. اما به من اعتماد کنید: این مشکل تکان‌دهنده‌ست.

نکته‌ی نهم
تکرار...تکرار...تکرار
ادوارد زیباست. از لحظه‌ای که بلا ادوارد را می‌بیند این توصیف را می‌شنویم. دفعه‌ی بعد که بلا ادوارد را می‌بیند یاد‌‌آوری‌ای در رابطه با خوش هیکلی او داده می‌شود. و باز هم همین طور. و باز هم همین طور.
و ما پس از آن بارها و بارها همین مسئله را می‌شنویم. استفنی میر کاراکتر اصلی یعنی بلا را مجبور می‌کند که روی ظاهر ادوارد تمرکز کند و در مورد زیبایی او بنویسد. به جرات می‌گویم که در طول این رمان نسبتاً کوتاه، بیش از 50 بار به زیبایی ادوارد اشاره شده که البته این اشارات هر کدام یک پاراگراف کامل را به خود اختصاص می‌دادند. مسخره ست!
نکته‌های دیگری هم من را آزار می‌دهند. مثلا برخوردهای تنش آمیز بلا و پدرش. خانم میر‍! ما متوجه شدیم که بلا نوجوانی اعصاب‌خوردکن است که پدرش را دوست ندارد و ترجیح می‌دهد آنجا زندگی نکند. اما آیا لازم است ما شاهد صحنه‌ای تکراری در مکانی تکراری (که میز شام است) باشیم!؟

واقعا بهتر است استفنی میر ارزش بیشتری برای خوانندگانش قائل شود.

نکته‌ی هشتم
ضعف در داستان
مثال: در انتهای کتاب، وقتی که ادوارد بلا را می بوسد، قلب بلا برای لحظه‌ای متوقف می‌شود. او به یک مانیتور وصل است و پس از 5 یا 10 دقیقه که پرستار به اتاق باز می‌گردد تا وضعیت او را بررسی کند، به اطلاعات روی مانیتور نگاه می‌کند و می‌گوید:‌«عزیزم، احساس اضطراب داری؟ یکمی ضربان قلبت بالا رفته.» مسئله‌ی دیگر آنجاست که وقتی که ایست قلبی اتفاق می‌افتد، زنگ خطر دستگاه به صدا در می‌آید و پرستارها در اتاق بیمار جمع می‌شوند. در ضمن، چگونه ایست قلبی «افزایش ضربان قلب» نامیده میشه!؟ نیاز به مدارک دانشگاهی پزشکی ندارم که اعلام کنم این حرف خزعبلی بیش نیست.

نکته‌ی هفتم
شخصیت پردازی آنقدر ضعیف است که حتی می توان گفت وجود خارجی ندارد.
نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی من، اورسن سکات کاردست. در مقایسه با شخصیت پردازی‌های او، هر نویسنده‌ی دیگری درجه دو محسوب می شود. اما تلاش‌های میر – یا بهتر بگویم، نبود تلاش – شدیداً ناامید کننده‌اند. این شخصیت‌ها می‌توانستند بهتر خود را نشان بدهند اما آن‌ها همان شخصیت‌های ساده‌ای هستند که در هر کتاب دیگری می‌توان از آن‌ها استفاده کرد. بسیار ناامید کننده بود. (تکرار می کنم، شاید این مورد تنها به خاطر علاقه‌ی شدید من به کار اورسن سکات کارد باشد.)

نکته‌ی ششم
بلا، کاراکتر اصلی، به عنوان یک انسان کاملا باورنکردنی‌ست.در کتاب ادعا شده که بلا فردی درجه دو و معمولی است، و در دبیرستان شهر بزرگ محل زندگی‌اش هیچ پسری به او علاقه ای نداشته است.اما از لحظه‌ای که او وارد شهر کوچک دور افتاده‌ای می‌شود، همه‌ی پسرهای شهر شیفته‌ی او می‌شوند. انگار که آن‌ها انسان‌های عقب مانده‌ای هستند که بلا برای آن‌ها یک الهه است! می‌دانم که کاراکتر اصلی باید بهترین بهترین‌ها باشد (وگرنه دلیلی ندارد داستان حول زندگی او باشد!!!) و می‌دانم که فرض بر آن بوده که بلا آنقدر زیبا و ساده لوح و بی‌تقصیر است که از علاقه‌ی پسرها به خودش تعجب زده و گیج شده است. اما مسئله اینجاست که...هر مردی که از کنار او می‌گذرد او را دوست دارد؟ چرا؟ و حتی از ابراز علاقه‌ی نفر چهارم هم شگفت زده می‌شود؟ چرا؟ این بخش از داستان حس واقع گرایی را پایمال می‌کند!

نکته‌ی پنجم
بلا زیادی چشم غره می‌رود.
چرا!؟ هرگاه بلا پاسخی که می‌خواهد را نمی‌گیرد، یا دیر میگیرد، به طرف مخاطب چشم غره می‌رود. ظاهرا استفنی میر فکر می‌کند وقتی که کسی چیزی را که می‌خواهد دریافت نمی‌کند باید به دیگری چشم غره برود. یا شخصیت اصلی کتاب فردی عصبانی و دوقطبی‌ست یا اینکه استفنی میر نویسنده‌ی افتضاحی‌ست. از آنجایی که تا به حال گزینه‌ی اول در هیچ کتاب پرفروشی دیده نشده، من ترجیح می‌دهم که به گزینه‌ی دوم تکیه کنم.

نکته‌ی چهارم
بلا نشان می‌دهد که زنانی که برای فمینیسم مبارزه می‌کنند، وقتشان را تلف می‌کنند.
بلا کمرو، فروتن‌ست و اصلا باهوش نیست. او به مردی می‌رسد که به سختی او را می‌شناسد و علت این جاذبه فقط زیبایی ادواردست. در ادامه، در کتاب دوم، با رفتن ادوارد بلا در هم می‌شکند و اصلا به برگشتن به زندگی عادی و فراموش کردن این مسائل فکر نمی‌کند. او به ادوارد اجازه می‌دهد که همه کار برای او انجام دهد: برایش غذا بپزد، زندگی‌اش را نجات بدهد، او را به تختش ببرد، پیش از خواب برایش لالایی بخواند، حتی به او اجازه می‌دهد که او را روی کمرش حمل کند و به خانه ببرد (و با توجه به این مسئله که ادوارد به مراتب از او قوی‌تر است، این کار او تحقیرآمیز است.) او تفریح و دل مشغولی دیگری جز «دوست داشتن ادوارد» ندارد! انگار که بلا سگ زبان‌بسته‌ای‌ست که ادوارد انسانی است که می‌خواهد به او غذا بدهد و او هم باید آرام باشد وگرنه غذا نمی‌گیرد.
فکر نمی‌کنم واژه‌ی «منزجر کننده» بتواند شدت تنفر من از آنتی-فمینیست بودن این داستان را توصیف کند. 

نکته‌ی سوم
ادوارد از هر ویژگی‌ای که او را انسان یا واقعی نشان دهد به دور است.
ادوارد باید کامل باشد...و واقعاً هم اینگونه است. از همه‌ی جهات. نه تنها او دارای خوش تیپی فوق العاده و گیج کننده‌ای است، بلکه در باطن هم مانند الماسی درخشان است. او هیچ نقطه ضعفی ندارد. (البته جز عشقش به بلا، اوققق) او هیچ مشکل اخلاقی ندارد و همیشه به شدت مودب است و همیشه در هر حرفی را در جای خود می‌زند. ضریب هوشی او به سقف می‌رسد! به چند زبان زنده‌ی دنیا سخن می‌گوید و پیانو می‌زند و تنها دل مشغولی او در زندگی خوشحال کردن دختر مورد علاقه‌اش و حمایت از خانواده‌اش است.
میر، نظرت در مورد یک یا دو نقص برای ادوارد چیست؟ نقصی که او را موجودی واقعی جلوه دهد. چون در حال حاضر ادوارد نمونه‌ی کوچکی از مرد آرزو‌های همه‌ی زن‌هاست. کامل بودن باعث نمی‌شود که کاراکتری واقعی به نظر بیاید. تناسبی بین خوبی‌ها و بدی‌های او –مثل تناسبی که در زندگی روزمره با آن سروکار داریم-نیاز است تا او را از روی صفحه‌ی کاغذ بلند کند و در دل ما بنشاند!
البته خوب، میر به مرد آرزو‌ها علاقه دارد و این نکته واقعا مزخرف‌ست.

نکته‌ی دوم
مردی 100 ساله عاشق دختری 17 ساله می‌شود
ادوارد از 100 سال بیشتر دارد، و زمانی که او در 17 سالگی مرد (بخوانید: خون‌آشام شد.) سال 1918 بود. بله، او تا ابد در بدن پسری 17 ساله باقی ماند. البته، مغز و ذهن او آنقدر جوان باقی نمانده‌ست.
و حالا او عاشق چه کسی می‌شود؟ او عاشق بلا، دختری ساده و بی آلایش می‌شود و در این 100 سال یک میلیون دختر دیگر با همین صفات متولد شده‌اند.
از لحاظ جذبه‌ی فیزیکی مشکلی وجود ندارد. یک بدن 17 ساله می‌تواند بدن 17 ساله‌ی دیگری را دوست داشته باشد. منطقی ست. اما مشکل آنجاست که این روابط بین مردی که از لحاظ ذهنی، احساسی و تجربه یک قرن بالاتر از دختر 17 ساله است، کمی ترسناک به نظر می‌آید.
خون‌آشام‌های دیگری، هم‌سن او بودند که او می توانست با آن‌ها ارتباط برقرار کند و حتی رابطه‌ای عمیق ‌تر و بامعناتر داشته باشد زیرا آن‌ها احساس و تفکر و تجربه‌ی یکسانی دارند. و کل این ماجرا منطقی نیست که باعث بوجود اومدن نکته‌ی هولناک دیگه‌ای میشه.

نکته‌ی اول
عشق آن‌ها عشق واقعی نیست.
عشقی که میان بلا و ادوارد در جریان است چیزی جز جاذبه‌ای سطحی و پوچ نیست. هیچ‌کدام از آنها علاقه‌ای به مبارزه برای رسیدن به احساسی واقعی نیستند. البته به طور طبیعی ادوارد مجبور است در مقابل خواسته‌ی غریزی‌ش به نوشیدن خون ایستادگی کند چون در غیر این صورت بلا کشته می شود! هیچ کدام از کاراکترها ملموس نیستند و عشق آن‌ها هم ملموس نیست. آن‌ها هیچ چیز یکسانی را دوست ندارند به این دلیل که هیچ کدام در کل به چیز خاصی علاقه ندارند! آن‌ها نظرات یکسانی در فلسفه ندارند چون دانسته‌های آن‌ها در حد یک قاشق چای خوری است! تنها علتی که برای جاذبه‌ی بین این دو شخص دیده می‌شود بوی خوب بلا و زیبایی ادوارد است و بس.
وبلاگ نویسی می‌گوید:«عشق ادوارد به بلا مثل این است که عاشق کیک شکلاتی شوی. کیک بوی خوبی می‌دهد اما تو نمی‌توانی آن را بخوری.»

این داستان، داستان زیبا و رمانتیک و عاشقانه‌ نیست. داستان دو کاراکتر سطحی‌نگر و عقب افتاده‌ست که به دلایل سطحی و بچگانه عشق خود را رها نمی‌کنند. حتی به خاطر امنیت فیزیکی خودشان!!
منزجرکننده‌ست .


منبع : www.darrenshanfans.ir    __ مقالات ___ ترجمه mahdokht  از سایت squidoo.com


امیدوارم این کتابو مطالعه فرموده و نظرتون رو بام بگین . منم الان دارم « ارباب حلقه ها » رو میخونم و وقت ندارم برم سراغ این کتاب . اما هر وقت تونستم این کتابو میخونم . البته این سایت هم یهذره یه طرفه نوشته . البته فکر کنم . . . . .

منم فقط کپی پیست کردم !!!!! 




شاد و موفق و بارسلونا ( پیروز ) باشید !


بدروووووود !




مورخه :پنجشنبه پنجم فروردین 1389 | 15:9 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

نوروز مبارک

سلام

سه ساعت دیگه عیده .من هم داره از طرف  2ham-2ham نوشته میشه . یعنی

 من وبلاگم  ! آره جان ! از طرف خودم دارم مینویسم .                                

             امسال من پر از مطلب بودم . کمتر بیکار شدم . اما نسبت به قبل ، یه

 ذره گرد و خاک روم نشست .  اما امسال یه ساله شدم ! بزرگ شدم .این

 نویسنده های بی بخار که برای من یه کیک تولد نگرفتن ! اما عیب نداره . فقط می

 خواستم توی این مطلب به هم این رسم مبارک و باستانی اصیل ایرانی رو تبریک

 بگم و بگم امیدوارم موقع وبلاگ تکونی تون مارو از پیونداتون پاک نکرده باشین  (

 عادل این sms : امیدوارم موقع خونه تکونی نزدیک عید دلت مارو ازش بیرون ننداخته

 باشی !!!!!!)                 امسال با همه ی خوبی ها و بدی ها ، با همه رفته ها و

 امده ها گذشت .             پس دست به دعا ببریم   :  


                         خدایا ...                                            

    

                                        شکرت . بابت زندگی که به ما دادی .

                                        شکرت به خاطر آرامشی که در وجود ما    

                                       قرار دادی . شکرت بابت  دوستانی که به                                                       ما دادی و در آخر  . . .                           

                                     شکرت برای این سرعت اینترنتی که به

                                     ما دادی بعضی کشور ها اینترنت ندارن ما

                                                باید واسه همینیکه داریم خدا رو شکر کنیم !                                                                                                                                                                                                                                                                        شاد و موفق و پیروز باشید !          

                                                                                                                                       سال جدید را خوب و خوش و پر بار شروع کنید و...      

                                                                                                      بدرود !

مورخه :شنبه بیست و نهم اسفند 1388 | 17:27 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

سقوط آزاد با مغز !

سلاااااااااااام !


چند وقت پیش یه مطلب در رابطه با سبک های متال گذاشتم که زیر مطالب ورقا مدفون شد . 

اما امروز می خوام در باره ی چند تا از گروه های متال بنویسم . 


متالیکا :

گروه آمریکایی و عامه پسن اما حرفه ای متالیکا که سالها با افتخار آهنگ هایی متحول کننده در سبک هوی متال بیرون داد . گروهی که امروز زیاد کار نمی کنه و فقط 4 نفر از گروه در قید حیات هستن .  بقییه هم سنشون بالاست . 


بیوگرافی متالیکا : 

اصلیت : آمریکا

سبک : هوی متال 

مدت فعالیت : از سال 1981


پیشینه

در ۲۸ اکتبر سال ۱۹۸۱ لارس اولریک نوازنده درام به جیمز هتفیلد نوازنده گیتار و خواننده پیشنهادی می‌کند که جیمز نمی‌تواند آن را رد کند: « من برای گروهم، بر روی آلبوم جدید اسلیگل جائی برای یک آهنگ دارم».

حقیقت این است که لارس تا آن زمان گروهی نداشت ولی آنروز ، هنگامی که جیمز به او پیوست این گروه دیگر شکل گرفته بود.آن دو اولین آهنگ را با یک دستگاه ارزان قیمت ضبط کردند در حالی که جیمز وظیفه خواندن و نواختن گیتار «ریتم» و «باس» گیتار را به عهده گرفت، لارس نواختن «درام»را به عهده گرفت و به تنظیمات موسیقی کمک کرد و نقش گرداننده را داشت. سرانجام ران مک گاورنی برای نواختن باس گیتار به گروه پیوست و دیو ماستین وظیفه نواختن گیتار را اتخاذ کرد، گروه اسم خودمانی متالیکا به معنی «یورش متال جوان » را اتخاذ کرد و شروع به اجرای برنامه در منطقه لس آنجلس کرد و در گشایش کنسرت گروه‌هایی چون ساکسون قطعاتی اجرا می‌کرد. آنها سرانجام دمویی تمام عیار به نام «نبود زندگی تا چرم» ضبط کردند. این دمو توسط داخل و خارج توسط لارس و دوستان خرید و فروش کننده نوارهای متالش پخش شد. « نبود زندگی تا چرم » توجهی نسبت به جمعیت زیر زمینی متال برانگیخت و گروه علاقه مندانی خصوصا در سانفرانسیسکو و نیویورک یافت. گروه دو برنامه در سانفرانسیسکو اجرا کرد. تماشاچیان آنجا، از تماشاچیان «آنجایند که دیده شوند» لس آنجلس، دوستانه تر یافت. آنجا همچنین توجه گروه خوب و آینده دار تروما خصوصا نوازنده باس آنها یعنی کلیف برتون را جلب کردند. سرانجام متالیکا به شمال ایالت نقل مکان کرد و کلیف به گروه پیوست.

در نیویورک یک نسخه از « نبود زندگی تا چرم» به صفحه فروشی جان زازولا که به درستی بهشت متال نام داشت راه یافت. زازولا به سرعت متالیکا را استخدام کرد که به شرق بیایند و چند برنامه اجرا کرده و آلبومی ضبط کنند. گروه به نیویورک رفت، تنها برای اینکه به اطلاع گردانده/تولید کننده خود برسانند که: «نوازنده لید گیتارمان باید برود» رادی مارک ویتاکر گیتاریست گروهی را در سانفرانسیسکو پیشنهاد کرد و در اول آوریل ۱۹۸۳ کرک همت به متالیکا پیوست. آلبوم اول متالیکا «همه شان را بکش» در اواخر ۱۹۸۳ انتشار یافت.


به دنبال انتشار «
همه شان را بکش» گروه به اجرای کنسرت در شهرهای مختلف پرداخت. در سال ۱۹۸۴ آلبوم دوم با نام «بر آذرخش بران» ضبط و منتشر شد.این آلبوم در حالیکه لحن معترضانه «همه شان را بکش» را حفظ کرده بود، هم از لحاظ موسیقی و هم از لحاظ مفاهیم شعری از آلبوم اول پخته تر بود. قابل توجه ترین آهنگ از میان ۸ ترانه «بر آذرخش بران » ترانه چهارم بود، یعنی «رنگ باختن به سوی سیاهی». این آهنگ که الهام گرفته از دزدی وسایل گروه در اوایل همان سال در بستون بود، به شکل نسبتاً ژرفی به موضوع شکست و ناکامی می‌پردازد . ترانهٔ دیگر از «سفینه عشق اچ-پی» و فیلم «ده فرمان» الهام گرفته شده‌اند. گروه قرار داد دیگری با موسسه بزاگ مدیریت «کیو-پرایم» و درست بعد آن با کمپانی معروف ضبط الکترا بست.


در ۱۹۸۶ آلبوم سوم متالیکا « 
استاد خیمه‌شب‌بازی »انتشار یافت و گروه به همراه آزی آزبورن به اجرای تور پرداخت. متالیکا به بلنداهای تازه می‌رسید.آلبوم جدید به رتبه ۲۹ دست یافت و از حضوری ۷۲ هفته‌ای در جدول پر فروش‌های آمریکا لذت برد. هنگامی که بازوی جیمز در ورزش اسکیت بورد شکست، گروه با افت کوچکی مواجه شد. جان مارشال تا بهبودی جیمز به گروه پیوست. با تور آزی کل گروه به اروپا رفت و تدارک سفری مخاطره انگیز را به خاور دور را دید. همه امیدوار بودند جیمز بتواند وظیفه خود را در نواختن گیتار به عهده گیرد ملی در اولین برنامه اروپایی مارشال به جای جیمز گیتار نواخت و جیمز در ۲۶ سپتامبر ۱۹۸۶ برای انجام وظایف خود دوباره به گروه پیوست. این آخرین باری بود که گروه با کلیف برنامه اجرا کرد. صبح روز بعد اتوبوس حامل اعضای گروه به طور غیر قابل کنترلی سرخورد و واژگون شد! در این حادثه کلیف برتون کشته شد. شاید بهتر همان بود که متالیکا در همان جا کناره گیری می‌کرد. زیرا کلیف از اعضای اصلی گروه بود. او علاوه بر نوازندگی باس، برای گروه مثل معلم و مربی بود. او فرزانگی موسیقیایی و نگرش «خودت باش» را در اختیار گروه میگذاشت. اما همان شناخت صحیح از کلیف، خود عاملی بود که گروه تصمیم به ادامه دادن بگیرد. پس متالیکا منهای یک نفر ادامه داد.... !



ادامه ی مطلب...












ادامه مطلب ... مورخه :چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 | 23:15 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |
مطالب قدیمی‌تر
https://graph.facebook.com/USER_ID/subscribers?access_token=...