X
تبلیغات
2ham-2ham

دروووووووووووووووووود !

چطورین همه ! ؟ خوبین !؟ امیدوارم باشین !

چه خبر ! چی کار می کنین ؟ 

احساس کردم داره از مجلهی مجازی که تصمیم در انتشارش دارم استقبال میشه ! بله !  تو رو خدا استقبال کنین باهم یه کارش میکنیم . میریم از مدیر دارن شان فنزهم کمک میگیریم منتشرش می کنیم ! خیلی خوب میشه . فقط به یه ذره وقت گذاشتن احتیاجه . همین !! حمایت ! حمایت ! 




امروز هم چون حس متال مون زده بالا داریم سرطان متال میگیریم گفتیم از این سب بسیار زیبا برای شما هم بنویسیم . این مطلب رو از یه وب کپی می کنم . عالی و کامله ! خیلی جالبه .  اگه چیزی داشتم خودم اضافه میکنم  . 




سبک شناسی متال


نام برد.

هوی متال این سبک در اواسط دهه ۷۰ و پس از نفوذ هارد راک موجود در بریتانیا به امریکا شکل گرفت و در واقع همان هارد راک ولی با سلیقه امریکایی بود که در آن‌جا به آن کورد‌های سنگین تر و شعرهای اعتراض‌آمیز‌تر اضافه کردند و سبک جدیدی به نام هوی متال را به وجود آوردند. این سبک ریشه گرفته از بلوز و راک است که در آن بلوز کمرنگ شده و دیگر فراز و نشیب ریتم‌ها در آن از بین رفته ولی همان اثر روانی و حتی قوی‌تر را در شنونده به وجود می‌آورد. در این سبک هم مانند بقیه سبکهای راک گیتار نقش محوری دارد.

از گروههای و خوانندگان موفق این سبک می‌شود به این موارد اشاره کرد:

Ozzy Osbourne - Manowar - Black Sabbath - Motorhead - Iron Maiden - WASP


ترش متال Thrash Metal: این سبک را اصلی‌ترین سبک مشتق از هوی متال می‌دانند. گیتاری پرخاش‌گر، سرعتی، تکنیکی، جوی سنگین که عموماً چیزی نا‌موزون و فراتر از ملودی می‌نوازد. چیزی که شاید در اوایل کار با Speed Metal یکسان به حساب می‌آمد. اما گروههايی مثل متالیکا و مگادث که جزو بهترین‌های این سبک بودند چیزی فراتر از این را به نمایش گذاشتند که شامل ریفهای قوی گیتار بود.

از گرههای موفق و معروف این سبک می‌شود به موارد زیر اشاره کرد:

Megadeth - Metallica - Slayer - Testament - Sepultura - Pantera - Kreator


پاور متال Power Metal :پاور متال سبكی بسيار ريتميك و ملوديك و با سرعت نسبتاً بالا در جمع سبك های موسيقي متال به شمار مي آيد. از ويژگي هاي اين سبك مي توان به آواز بسيار ملوديك با صداي نسبتاً زير و شفاف, و در عين حال قوی و قدرتمند، استفاده از گيتار سولو های هم‌زمان و به كار بردن Double Bass Drum اشاره نمود. البته گروه هايی نيز چون Children of Bodom يا Kalmah موسيقي ملوديك اين سبك را با سبك آوازی موسيقی ملوديك دث متال درآميخته‌اند. فضای اين موسيقی عموماً حالتی حماسی و سرشار از انرژی دارد و داستان‌های فانتزی از جمله مهم‌ترين تم های مورد علاقه موسيقی‌دانان پاور متال به شمار می‌آيد.

Hammerfall- Blind Guardian - Symphony X - Children Of Bodom - Mob Rules - Iced Earth


دوم متال Doom Metal: سبکی که سهم تکنیک را در آن بسیار بالا می‌دانند. سبکی بسیارآرام، وحشت آور و با یک حس سنگین. از گیتاری سنگین برای القای این حس در این سبک استفاده می‌کنند.دووم متال دارای چند زیر شاخه می باشد که از آن جمله می توان به : Drone Doom. Funeral Doom. Sludge Doom. Black Doom. Experimental. Death Doom. Traditional Doom. Stoner Doom. Gothic Doom. اشاره کرد. از گروههای و خوانندگان خوب این سبک می‌شود موارد زیر را نام برد:

Morphia - Anathema - Desire - Paradise Lost - My Dying Bride - Dawn of Dreams - Shape Of Despair - Monolithe - Void Of Silence - Khanate - Disembowelment - Unholy - Worship


آلترناتیو متال Alternative Metal: به عقیده بسیاری از کارشناسها Alternative را شاید بتوان مستقل تر از باقی سبکهای متال در نظر گرفت. سبکی که از دل هوی متال که در حقیقت هسته مرکزی موسیقی متال است بیرون آمده است. سبکی که همان گیتار هوی متال را دارد اما کمی با خواست عمومی منطبق‌تر است. با توجه به نوع موسیقی که ارائه می‌دهد از سبکهای دیگر متال بیشتر در دید عموم مطبوع واقع می‌شود. سبکی که در بدو ورودش در بردارنده Garage Punk، Funk، Rap، Industrial و چندی دیگر بود. این سبک را به درست یا غلط گاه NEW METAL و یا AGGRO METAL هم نام می‌برند.ريشه اصلی موسيقي Alternative Metal برخلاف ساير سبك های اصيل موسيقی متال، در موسيقی Grunge نهفته شده است و بدين سبب بسياری آن را به عنوان يك زير شاخه از موسيقی اصيل متال نمی‌شناسند.

از گروههای برجسته این سبک می‌شود به موارد زیر اشاره کرد:

Korn - System Of A Down - Slipknot - Godsmack - Static-X


دث متال Death Metal: سبکی‌ست که از دل Thrash بیرون آمده است. دارای موسیقی که سعی بر نشان دادن جنبه‌های مرگ، درد و وحشت از نظام اخلاقي يهودا - مسيحي دارد. موسیقی که اشعار حزن‌انگیز آن با صدای بلند و خشن ادا می‌شود. موسیقی که سرشار از ملودی‌های زیبا و قوی است و از مشخصه‌های آن، سولوهای با تكنيك و سرعت بالاست و همانند بسياري از شاخه‌هاي متال به مهارت فراوان در نوازندگي احتياج دارد. این موسیقی شاید در دید عموم دارای هواداران زیادی نباشد، اما جزو قوی‌ترین سبکهای موسیقی متال به حساب می‌آید. این سبک خود را بی شک مدیون گروه Death می‌داند، به طوری كه چاك شلداينر، پايه‌گذار گروه Death را، پدرخوانده‌ی دث متال می‌نامند.

دث متال شامل زیر شاخه هایی از این قبیل نیز هست : Melodic Death Progressive Death Death/Thrash Old School Death ِGrindcore Gore/Death از گروههای موفق این سبک میتوان به موارد زیر اشاره کرد :

Death - Morbid Angel - Deicide - Six Feet Under - The Crown - Children Of Bodom - Autopsy - Cannibal Corpse


اینداستریال متال Industrial Metal: سبکی که به خاطر وجود ریتمهای سنگین که به صورت مستمر تکرار می‌شوند و Distortion بالا که یادآور کار یک‌نواخت و پرسروصدای ماشینها در محیط صنعتی است Industrial نام گرفته و تلفیقی از موسیقی Electronic و متال است. از گروههای موفق در این زمینه به موارد زیر میتوان اشاره کرد :

Rammstein - Marylin Manson - Rob Zombie / White Zombie - Ministry - Devin Townsend


اسپید متال

Speed Metal: سبکی که شاید در اوایل دهه ۸۰ جزو پرطرفدارترین مشتقات Heavy به حساب می‌آمد. سبکی که طبق نامش سرعت اصلی‌ترین خصیصه آن به حساب می‌آید. سوزش و خشونت خاص خودش و حمله‌های سریع و دقیق به گیتار دارد. چیزی که به سرعت با Thrash قرین شد و گروههای بزرگی مثل    Slayer، Megadeth ،Metallica و Anthrax از آن سود بردند.


گوتیک متال

Gothic Metal: سبکی که جو سرد و غم انگیز Goth Rock را با صدای بلند و خشن هوی متال پیوند می‌زند. از ويژگي هاي اين سبك مي توان به استفاده گسترده از صداي زنان و سازهايي چون ويولون, هارپسيكورد و فلوت اشاره كرد. موسيقي گوتيك متال كه عموماً در گام هاي مينور ساخته مي شود فضايي بسيار ملودراماتيك و غمناك دارد. تم هاي عاشقانه و مذهبي و مسائل مربوط به مرگ و پس از مرگ, از موضوعات مورد علاقه موسيقي دان هاي اين سبك به شمار می‌آيد. در بخش هاي نمايشي اين سبك به وفور از عناصر داستان هاي كهن اروپايي مانند جادوگران, خون آشام ها, اژدها و غيره استفاده مي گردد. از گروه های تاثیر گذار در این سبک می توان به این موارد اشاره کرد : Tristania - Moonspell - Ashes You Leave - Havayoth - Draconian - The Sins Of Thy Beloved - Nightwish

بلک متال نیازی به توضیح بلک متال دیده نشد. اکثراً این نوع موسیقی را می شناسند. بعضی از زیر شاخه های بلک متال عبارتند از :

Melodic Black Metal. Depressive And Suicidal Black Metal. Raw Black Metal. Noise Black Metal. Ambient Black Metal. Symphonic Black Metal. Old School Black Metal. از گروه های معروف در این زمینه می توان به : Mayhem. Dimmu Borgir. Darkthrone. Marduk. Satyricon. Khold. Nargaroth. اشاره کرد.





















همین دیگه ! منم سهراب ! رنگ خون ! دارم با خونم مینویسم . 



موفق باشین . شاد باشین . کیفشو ببرین ! درباره ی همکاری تو مجله هم فکر کنین ؟ باشه ؟ آفرین ! 


بدرود

مورخه :جمعه هفتم اسفند 1388 | 16:56 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

من و هدفونم

پسره هدفون رو میذاره گوشش ، آهنگ مورد علاقه رو پلی میکنه . با صدای بلند ، از متالیکا لذت میبره ! الهام بخشه ! صدایی از انگشتاش در میاره و چند ثانیه به صفحه ی سفید جلوش خیره میشه و بعد از چند ثانیه صدای ممتد و دلنواز فشردن کلید دکمه های کیبرد سکوت ساعت 2 صبح شنبه رو میشکونه . رو مانیتور این کلمات نقش میبنده : سلاااااااااااااااااااااااام به همه یاران دیروز و امروز و البته فردا! خووووووب کیفور ، کتاب دهم چاپ شده اما کی دل داره بخونه ! نمی خواستم کتاب رو بخونم . اما تا شروع کردم دیدم 3 صفحه دیگه کتاب تموم میشه . همون جا تموم کردم . فعلاً تا حدود پاییز دیگه این سه صفحه رو نمی خونم . دارن شان تا اون موقع تصمیم نداره کتاب جدیدش رو چاپ کنه ! هر وقت کتاب بعدی رو چاپ کرد منم این سه صفحه رو میخونم ( البته اگه بتونم دووم بیارم !) خوب چه خبر از شما دوستان نیمه راه جالبه مطلب قبلیم یه نظر بیشتر نداشت . نارحت نشدم اما انگیزه برا نوشتن مطلب جدید از بین رفت ! اما ما رفیق نیمه راه نیستیم . بازم مطلب میذاریم . آخ جاتون خالی پریروز رفتم دندون پزشکی برای سیم کشی ردیف زیری دندون هام . تا همین الان درد دارم . آرا داری مطلب رو می خونی ؟ به بابات بگو با مریضاش خوب رفتار کنه آمپول زیاد نزنه درد دار کار نکنه ، من میدونم مریض زیر دست دندون پزشک چی میییییییییکشه ! ( البته خودتم حتماً میدونی !!!!) جدیداً تصمیم دارم یه مجله ی اینترنتی بزنم برای پذیرش نویسنده در هر مبحث آمادگی خودمو اعلام می کنم ! البته همچین وقتم خیلی خالی نیست شاید ماهنامه بشه . البته اون مطلبش مهمه . اگه بتونم با دارن شان فنز ارتباط نزدیک برقرار کنم از اونجا برای دانلود مجله یه کاری می کنم . خیلی عالی میشه . یه سریال جدید رو شروع کردم به اسم ماوراء الطبیعه . داستان متوسط رو به بالایی داره اما بهتر از این هم میتونست باشه . البته شنیدم جلوتر بهتر میشه . ما که منتظریم . شخصیت پردازی نسبتاً متناسب با داستانه . اما یه ذره خسته کننده و گاهی کش دار میشه . در هر قسمت اطلاعات ما بیشتر اما کمی از جریان داستان دور میشیم . داستان دو تا برادره که شغل خانوادگی شکار موجودات شیطانی مزاحم رو دنبال می کنن . اما در همون اول داستان پدرشون گم میشه و بعد ها با جریاتنات عجیب تر پیوند می خورن که خودش جذابیت بالایی داره . سریال منحصر به فرد برای افراد منحصر به فرد . من خودم تو اطافیان و دوستان رکورد دارم . لاست تا آخر فصل 5 ، تا آخر فرار از زندان ، فصل اول قهرمانان ، حدو 6 قسمت از فلش فوروارد ، ویه فصل از اوراء الطبیعه رو دیدم . ایشالله بیشتر هم میشه ! خوب امیدوارم زیاد وراجی نکرده باشم ! همه شاد و موفق باشین ! بدرووووووووووووووووووووووووود ! : پسر به مطلبش نگاهی می کنه . از برنامه بیرون میاد و مطلب رو ذخیره می کنه تا بره تو اینترنت و اونو بذاره رو وبلاگش . هدفون هنوز پر سر و صدا تو گوششه . مورخه :شنبه بیست و چهارم بهمن 1388 | 1:47 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

پایان جنگ

سلاااااااااااااااااااام به همگی !

ناباورانه جنگ امتاحانیر ها با خوارمه یی ها با صلح به پایان رسید . البته خوارزمه یی ها تلفات سنگینی دادن اما امروز بعد از رفتن به آخرین نبرد امتاحانیر ها  اعلام کردن تا شنبه تعطیل هستین و بد از اون تحت سلطه ی یک واسطه به اسم خر زن ها ( منظور از این اسم کسانی هسنتد که برای انتاحانات خر میزنند نه ماچه خر !!!! ) به زندگی مصالمت امیز تا روز یک خرداد ادامه میدیم .

بعله ! این یک وصیف از وضعیت امتحانات بود که با کتاب « اسطوره » اثر « دیود گمل » آمیخته شده بود .

اطلاع اطلاع ! یه هفته قبل کتاب اسطوره خونده شد . توصیه ی جدی می کنم این کتاب رو بخونین . تا حالا فکر می کردم کتابی خوبه که بهترین سوژه رو داشته باشه . اما الان فهمید پردازش داستان از همه مهم تره !  داستان به صورت اجمالی درباره ی یک چیز : جنگ !

بله ، داستان یک قبیله ی بزرگه که طی حملات به قبایل دیگه کم کم بزرگ تر و بزرگتر شده و یک عده وحشیه قبیله ای یک ارتش میلیونی با  کلی عراضی تصاحب شده به وجود اومد این عده وحشی دارن می رن تا به یک قلعه ی بزرگ با کلی اصالت و بزرگی حمله کنن .

کلاً کتابی فوق العاده هست که یک جنگ رو به زیبایی هر چه تمام تر توصیف کرده . شاید نویسنده  با بعضی از مثال های تکراری بین شخصیت های مختلف آخر داستان رو، رو کرده باشه اما تا آخرین صفحه حدس زدن کل داستان مشکله . شخصیت پردازی یعنی ، دراس .

اگر کتاب رو خوندیدن منظورم رو می فهمین . دراس !

در کل این کتاب یک اثر ماهرانه با جذابیت و کشش بالاست و من بعد مدت ها اصالت یک افسانه و یکسری اساطیر رو تونستم توی این کتاب پیدا کنم . شخصیت ها مثل مارک و بابی و اسپیدر ( پندراگن ) نچسب و خسته کننده و گاهی اوقات دو پهلو نیستن . یا مثل هری ترسو یا مثل رون کم رو نیستن ، اصیل و قدرتمند هستن . به موقع شوخی می کنن . به موقع مرد هستن به موقع بی رحم میشن  به موقع به موقع ... هیچ چیزشون بی خود و بی جا نیست همه کارشون طبیعی و واقعیه . انگار داری یه سرگذشت و داستان واقعی رو می خونی . همینش خیلی به دل میشینه  !

 

 

حالا کتاب رو ول کنیم بریم بازی ( سلام داش محسن !!!!!!!!!)

 

آقا بازی اومد در حد خدای جنگ ! اسمش هست بایونتا . « بایونتا »

سازنده ی بازی ، سازنده ی چهار شماره ی اول و در اصل سازنده ی طرفدار ساز بازی رزیدنت اویل هست .  یک بازی فوق تخیلی که از داستان خوب بهره می بره و بیشتر از هزار تا فن مختلف و ضربه های مخصوص داره . کمه کم بیست نوع مدل مختلف هیولا و یازده نوع غولآخر داره ! چیزی که فقط توی گاد آو وار دیده شد . قهرمان ما یه خانومه ( که البته یه ذره بی ادبه روم به دیوار !!!!) دو تا تقنگ کوچیک روی پاشنه ی پاش یکی هم توی دستش داره اون دستش که خالیه یا مسلسل داره یا اسلحه های هیولاهارو میگیره .

یه بازی فوق العاده که باید از سرعت عملل و ابتکار خوبی برخوردار باشی تا بعضی از جاهایی که به نظر به هم ربطی نداره رو به هم وصل کنی و یه مرحلهی سخت رو به پایان برسونی . باید صبر و حوصله ی درست حسابی هم داشته باشی چون روی دور خیلی آسون فقط میشه با یه دفعه بازی مراحل سخت رو رد کرد . روی دور متوسط دو سه بار روی دور خیلی سخت یه هف هش بار باید بری تا بتونی حداقل سوپر پلاتینیوم یا پلاتینیوم نگرفتی طلا رو بگری .

 

در کل یکی از بهترین بازی هاییه که توی این ژانر اومده . تو همین ماه دارک سایدرز هم قراره بیاد که معلومه یه بازی اپن ورلد با گیم پلی جذاب  باشه . تو ژانر تخیلی هست و جالبه .

 

 

خوب دیگه بریم پای بحث دل. هی چقدر دلم برای همتون ، این محیط و کلاً این دنیای نت تنگ شد .  دلم خیلی گرفته بود . هنوزم یه نمه ته گرفته . خیلی خسته شدم . واقعاً  داغونم . نمی دونم چرا تحمل سنگینی بار این امتاحانات مزخرف رو ندارم . اذیت میشم . همه تون خوب میدونین سخته . من الان یه کپه مو رو کلمه یه کپه ریش رو صورتم .  بد بختی من اینه وقتی دوم راهنمایی بودیم هیچ کس ته ریش ندا من یه ریش اساسی داشتم الان که سه سال گذشت تازه نصف دوستان یه نمه ریش نامی دارن ما ریشمون اونقدر بلنده همه فکر می کنن پیش دانشگاهیم !

تریپ بسیجی شده سنگین !

یه متن آهنگین ( من به شعر های بی حساب و کتاب خودم این می گم ! ) که خودم گفتم رو براتون بنویسم :

  

خسته شدم از این دنیا ی روزمره

                                     خسته شدم از این زندگی بی بهره

خسته شدم هیچکی تحمل ریختم رو هم نداره

دوباره دوباره زندگی همینه بد بخت بیچاره

سرزنش سرزنش سرزنش از برای کار نکرده

بی تفاوت بی تفاوت بی تفاوت برای زخم سر باز کرده

چرا هیشکی تا وقتی بخوای بری پیشت نمیاد

                             چرا تا وقتی نمیری گریه هیشکی برات در نمیاد

چرا واسه هر کی از دلت بگی حوصلش به سر میاد

                           حرف دلت جز واسه آینه برا هیشکی در نمیاد

چرا اگه بگی آخ ، دلم شیکست !

                        هیشکی نمیگه بیا دلم واست

چرا اگه بخوای گریه کنی

همه میگن چیه احمق ، بچه شدی !؟

 

اگه خوب نبود به بزرگی خودتون ببخشین . این متن آهنگین هست . با شعر اشتباه نگیرین چون از قوانین ادبیات توی این شعر کمترین بهره برده شده . این نجوای دله . اشک باد .

همین جوری اومد ما هم آوردیمش .

راستیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!

تولدم مبااااااااااااااااااااااااااااااااارک ! تولد من بود تولد ورقا بود تولد درنا بود تولد دایی من بود تولد پسرعمه جان  من بود و ... یه عالمه آدم !

من متولد 17 دی 73 هستم

ورقا 5 دی (؟) 72

درنا 12 دی(؟) 72

داداش نوید خودم ! 5 دی 73 ! نامرد از من کمتر از دوهفته بزرگتره !

دیگه مموری 128 من جواب کرد بیخیال . همین ها روهم از روی حدسیات نوشتم . کائیسا کجایی منو یه مشت و مال بدی ! البته با اون دستای ظریف اما سنگینش فکر کنم بعد از مشت و مال اساسی یه چاقو بزنه تو قلبم ! بیخیال . شما فعلاً بریم اسطوره ی دوید گمل رو بخونین !

 

راستیییییییییییییییییییییییی کی نود دید ؟!!!!!!!!!!

من به جان سهراب طرفدار هیچ کدوم از تیم های لیگ برتز نیستم فقط تماشا می کنم هر تیمی ببازه یا افت کنه به طرفداراش می خندم الان هم دارم به ورقا و درنا می خندم ! پیروز با اقتدار 51 درصد از آراء رو در نظر سنجی پر طرفدار ترین تیم کسب کرد .

حالا از اون بدتر برای پیروزی ها باخت 4 به 1 به شاهین بوشهر بود ! هااااااااااااااااااهاااااااااااااااااااااا ه !

 

 

ای دارن شان فنز ! ما بعد مدت ها دوباره  عضو سایت شدیم اما می گن تا 30 بهمن نمی خوان بقییه ی کتاب رو بذارن . اینا از ذولت ما هم بد قول ترن ( من علاقه ای به قیلتر شدن وبلاگ ندارم شرمنده ! )

 

تصمیم دارم موبایلم رو بفروشم . مشتری 80 تومنی هم دارن . بهتره زود تر ردش کنم یه موباایل بهتر بگیرم . پدرمو در آورد . یه تم نمیشه روش ریخت . دیوانه کرد . وسط آهنگ هم خاموش می کنه . شاید یه موبایل ارزون خریدم با یه پی اس پی 3000 . خدا میدونه . فقط باید پولم برسه . درآمدمون هم پایینه ببینیم به ما رایانه ، ببخشید یارانه تعلق می گیره !

 

ای پرنده ی مهاجر سفرت سلامت اما

                                   به کجا میری عزیزم ، قفسه تموم دنیا

روی شاخه های دوری ، چه خوشی داره صبوری ؟

                           وقتی خورشیدی نباشه ، تو همیشه سوت و کوری

میگذره روزای عمرت ، توی جاده های خلوت

                        تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره ، هر جا باشیم شب نشینیم

                            دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم

آخرش یه روزی هجرت دره خونه تو می کوبه

                                   تازه اون وقته می فهمی همه آسمون غروبه

 

 

خوب اینم یه شعر ناب از سیاوش عزیز که همدمروز های دل گرفتگی منه .

 

و اما این خبر خوب رو گذاشتم برای آخر مطلب برای اونایی که مطالب طولانی منو با محبت و سخاوت تا آخر می خونن .

اسم فیلم : کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد

گارگردان : بهمن قبادی

بازیگر توپ : ( شاهکار و سالار بازیگران ایرانی آلپاچینویه فارسی ) حامد بهداد  و انواع و اقسام موزیسین سبک راک و رپ زیرزمینی ایران

داستان : یه دختر و پسر که می خوان برای کنسرت خارجشون برن خارج از ایران – قاچاقی .

چرا فیلم مشهور شد : داستان واقعی ، کیفیت بالا ، حامد بهداد ، بازیگران واقعی ( افرادی که در نقش های مختلف نشون میده مخصوصاً نقش اول ها واقعی هستن . ) ، حامد بهداد ، کارگردانی بهمن قبادی ، حامد بهداد ، نشون دادن واقعیت سوپر تلخ جامعه ، واقعیت سخت و غمناک . ودر آخر هم حامد بهداد ( الگوی اول من تو بازیگری )

و البته فراموش نکنیم چون فیلم مجوز نگرفت خیلی رو دور رفت !

نصیحت : هر کس فیلم رو نبینه باید بره و از هنر خدا حافظی کنه در کل !

خداییش یه فیلم فوقالعاده هست و مجوز نگرفت چون این ذولت بیشعور ( آخه حرصمو در آورد نامرد !)       با پخش این فیلم هر چی دروغ درباره ی موزیسین های ما بافته بود پودر میشد می رفت واسه خودش . این همه اینا خون آشام هستن و آدم می خورن و شیطان پرستان و اینا همه برعکس میشد و مردم می فهمیدم کی خون آشام و آدم خور و شیطان پرسته !

 

خوب برادرا و خواهرای عزیز من ، به امید روزی که ما افتخار بزرگی برای ایران بزرگ و عزیز مهد پارسیان و پارسایان باشیم .

 

همه تون شاد و موفق باشین !

 

بدرووووووووووووووود !  

مورخه :چهارشنبه سی ام دی 1388 | 2:18 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

سلام زمستون جون !

 

 

سلاااااااااااااام !

وااااااااای خدا این امام حسین ماشاالله دستش سنگینه کمر ما رو از وسط نصف کرد رفت ! جاتون خالیامروز  صبح رفتیم چالوس و نوشهر و نمک آبرود همه جا دور زدیم بیخ گوشمونه دیگه هر وقت اراده کنیم می ریم لب دریا ! اما اومدیم خونهمادرم حالش بد جور بد شد حال حسابی گرفته شد . در همین حین دوستان  الاف تر از من زنگ زدن گفتن بیا برین تکیه ما هم خراب رفاقت با کسب اجازه از مقام عظمای مادر خان جان به طرف محل قرار حرکتیدیم و با حدود یه ربع تاخیر به نزد دوستان چشم انتظار و دهان پر فحش رسیدیم که چرا دیر کردی وما مردیم و حوصله مون سر رفت !

دوستان به سمت تکایا حرکت می کردند و به دنبال جای خلوت بودن که برن داخل لخت شن سینه بزنن اما در کمال خشونت من از ساعت 7 تا 9 و نیم در خیابان ها دورشان دادم که من حوصله ی تکیه و گریه و هور هور ندارم هر جا شام داره بریم . چند جاسوس در تکایای مختلف گاشتیم که به محض شامدهی ما رو خبر کنن . بالاخره به همت خودمان در یک تکیه جا خوش کردیم و بعد یه ربه بیست دیقه بلوتوث بازی شامو دادن ! عجب چیزی بود جاتون خالی ! بعد شام هم مخ رفقا را برای علافی و ولگردی مجدد در خیابان های تمام شدنی قائم شهر زدیم و قبل از شروع مداحیه مداح عزیز بی توجه به اعتراضات و تمسخرات با اقتدار ( شما بخونین پر رویی !!!)  از تکیه اومدیم بیرون  . اما امام حسین همچین با این حرکت حال نکرد و زد تا فی هم خالدون کمرم رو داغون کرد رفت ! الان که در حضور شما مینویسم یه کیسه ی آب داغ به کمرم بستم و آه و ناله می کنم !

دروغه اگه بگم خوش نگذشت چون تمام مدت توی هوای ملس و خوب داشتیم قدم میزدیم شما خوبی هم خوردیم اما ابله بودن یک فرد نادان حسابی حالمون رو گرفت . از تو یه کوچه با خنده و جک و داد و بیداد و ادا اصول در کل عشق رد میشدیم که یه یارو جلومون رو گرفت و گفت : های و هوی چه خبره ؟! نمی تونین مثل آدم باشین .

یه مرد ریشو جوون هیکلش درشت بود اما قدش تا زیر گردن من بود . من و نوید و احسان و مهرشا د بودیم . من و نوید حدودا نزدیک 188  189  قد داریم و در کل همیشه جزو قد بلند ترین بودیم ( نوید رف تیز هوشان ) با هم رو به روی مرده واسادیم اما احسان و مهرشاد عقب بودن . یارو نوید رو هل داد و خطاب به ما گفت برین گمشید بینم بابا !

مندر اون لحظه خودم رو طوری کنترل کردم فکر کنم اگه نکرده بودم الان تو بیمارستان زندان بودم ! آخه اون به چه حقی چنین کاری کرد. کوچه واسه پدرش که نیست . قضییه با کلی پیچ و خم تموم شد اما ما به مدت حدو یه ساعت و نیم داشتیم به مرده فحش می دادیم ! آخه خیلی رفتار زشتی داشت !

در کل امشب با دوستان دوری در شهر زدیم کلی بخور بخور کردیم و بهمون خوش گذشت .

 

خوب بریم سراغ مرجله ی دوم مطالب که داره مقام خودش رو در مطالب من تثبیت می کنه ! بازی ! ایکس باکس !

بعله ! بالاخره من و مدرن وارفار 2 بهم رسیدیم ! بازی فوقالعاده و توپیه اما خوب بازی کاملاً دست گیمر نیست و بعضی صحنه ها باب طبع  کارگردان موفق بازی پیش سازی و مثل یه فیلم سینمایی که ما باید توش دست ببریم و جریان اون فیلم رو به دست خودمون رقم بزنیم . مثل مرحلهی دوم اونجایی که از یه بلندی تو کوهستان برفی باید بپره . در اون صحنه در هر صورت بای بیوفتی و دوستت کمکت کنه . راه دیگه ای هم نداره .

خوووووووووووووووووب  الان الان در آستانه ی فصل  زومستونیم و برنامهی بازی های فصل مجله ی  دنیای بازی منتشر شد اما من خودم اسم چند تا بازی رو مینویسم چون حسه نوشتن و برخورد درست رو ندارم دارم واسه خواب میمیرم !!!!!!!

بایوشاک 2، بازی فوق العاده ی زمستان در بهمن 88 منتشر میشه .

توی همین ماه بازی فوق العاده عالیه دارک سایدرز میاد که هر کس بازی نکنه خره !!!!

آرمی آف تو 2( ارتش دو نفره 2 ) که اسمش چهلم هست دی ماه عزیز میاد !    

 

دارک واید هم در دی ماه فراموش نشه که یه اکشن قابل قبول محسوب میشه .

 

 

فقط برای ماه بهمن بعد از بایوشاک 2 یه چیز رو پیشنهاد می کنم ، جهنم دانته . خیلی ها از کسایی که پی اس 3 یا 2 ندارن حسرت می خورن که چرا نتونستن سری گاد آف وار ( خدای جنگ ) رو بازی کنن . یا برای بازی اون آویزون کلو و خونه دوستشون اینا شدن اما با جهنم دانته که علاوه بر ایکس باکس روی پی اس پی و باز هم پی اس 3 لعنتی اجرا میشه میتونن چیزی فراتر از یه خدای جنگ با کریتوس دیوانه داشته باشین !

 

 

توی ماه اسقند هم چیزی جز اسپلینتر سل و البته البته البته البته فینال فانتزی 13 رو پیشنهاد نمی کنم !

 

الان هم یه بازی اومده اسمش آواتار هست . به نظر بازی خوبی میاد یه اکشن سوم شخص که روی ژانر علمی تخیلی از یه سری مجموعه فیلم ساخته شده . آواتار . اسم قشنگیه .

 

واما فرقه ی اساسین ][ ][

باز هم تعریف می کنم . اصلاً دوست دارم هزار بار دیگه بگم  بازی خوبیه . جالبه هیجان داره . بازی نکنی بیشعوری ( شوخی کردم . جدی نگیر !!)

 

خوووووووووووب بعد مدت ها یه مطلب ریزه میزه گذاشتیم و بریم تااااااااااااااااااااا 17 دی !

می فهمین چه روزیه . منتظر باشین .

 

شاد و سلامت باشین 

 

بدرود

 

 

 

 

 

مورخه :شنبه پنجم دی 1388 | 2:6 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

حسرت

 

خووووووووب سلاااااااااااااااام !

درود بر همه ی دوستام که دارن روز به روز مثل من کم کار تر میشن ! آفرین ! آفرین! هی جونی ! کجایی که یادت بخیر ! ای تابستون کجایی که یادت بخیر ! خوب چه خبر ؟ خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ! الهی شکر !

بالاخره این آرتمیس به ولایت ما هم راه پیداکرد و در حال اتمام اون هستیم . نمی دونم داستان چیه که قبل از نوشتن وبلاگ برنامه ریزی کردم چی بنویسم اما موقع نوشتن یادم میره . قدیما اول تو یه دفتر مینوشتم بعد تایپ می کردم اما الان دیگه حس و حال اون دران رو ندارم ! البته از اون قدیما 3 ما هم نگذشته .

از هر چه بگذریم سخن گیم برتر است ! ( سلام اختصاصی به داش محسن !)

این چند وخته که مطلب نذاشتیم در حال اتمام بازی های ریز و درشت بودیم . از شانس بد ما هم یه کال آف دیو تی بهمون قالب انداختن که خراب بد بردیم پس دادیم گفت یه هفته بعد برات میارم هنوز هم نیاورد !

اما امروز چی داریم تو دستمو ؟!!!   « فرقه ی اساسین  2 » یک بازی تاپ و اکشن مخفی کاری پر بزن بزن که متین ایدی ( استاد نویسندگی و گیم پلی خط جریان بازی در بازی های رایانه ای . یکی از نویسندگان دو هفته نامه ی دنیای بازی  ) اونو با شروعی زخرف تصیف کرده .

اساسین کرید 2 یک بازی جذاب و رویای با کلی پیشرفت نسبت به داستان فبله . در این بازی اتزیو که از یک خانواده ی سطح بالا در ایتالیای سال 1457 ( عدد رو مطمئن نیستم !) زندگی  می کنه . در این بازی اتزیو یک جوون لا ابالی و خیلی اهل بزن بزنه که به واسطه ی مرگ پدرش و از بین رفتن ثروت خانوادگیش به فرقه ی اساسین روی میاره .

حرکات نرم و سریع کتک زدن و از در و دیوار بالا رفتن ها از همون اول شروع میشه . بازی بعد از فار دزموند و خوابیدن اون روی اون تخت که اونو به دنیای اتزیو میبره شروع میشه که همون اول بازی یه بزن بزن اساسی داریم . بعد کار مورد علاقه ی من شروع میشه ! یکی از کار های لذت بخش و هیجنی بازی زدن جیب مردمه ! که البته باعث بالا فتن درجه ی بدنامی و دردسر میشه !

 

هنوز رس بازی خوب نکشیدم و چون بازی دیشب خریدم دو ساعت بیشتر بازی نکردم . اما همین یه ذره خیلی حال داد و فکر کنم یه تجربه ی عالی در بازی های اکشن مخفی کاری باشه !

 

و اما مایکروسافت ! ایشالله جیگر اون بیل گیتس کباب بشه این چشم و هم چشمی های میاکروسافت و سونی تموم بشه ! آخه تو این سیل بازی های رویایی بوت دیگه چی بود ؟ قفل ایکس باکس دیگه چیه ؟! آخه این دیگه چه وعضشه ! مایکروسافت برای ابزی هاش یه سیستم جدید ردیف کده که بازی های جدید رو قفل دار کرده . هر بار بعد از روشن کردن دستگاه باید دی وی دی آپدیت رو یه ربع بذاری تو دستگاه تا بازی های قفل دار رو اجرا کنه ! یه بد بختیه واسه خودش هیچ وقت هم کامل آپدیت نمیشه . آپدیت موقته .

 

امیدوارم دارن شان رو به لطف آقای رستگار و سایت دارن شان فنس ادامه بدین .

  با یه پیش در آمد شروع می کنم ! من از بچه گی  معمولاً فردی بودم که چیزی به اسم حسودی زیاد سرم نمی شد . کلاً بچه ی حسودی نبودم . چون اگه مثلاً بچه ای چیزی داشت و من به مادرم می گفتم برام بخره مادرم می گفت : تو چیز هایی خیلی بهتری داری .

غیر از معدود چیز هایی من اصلاً حسودی نمی کردم و احساس نمی کنم دارم حسرت می خورم . اما چند روز پیش بعد مدت ها یک آااآاآآآاآآآآآه بلند از سر حسرت کشیدم . فصل جدید دلاوران جهنم داشت دانلود می شد و ما به تفریح گشتی  در سایت می زدیم . که ناگهان چشمم به قسمت  عکس ها خورد . گفتم ببینم آرشیو کامل جلد های جدید رو دارن .

رفتم توی اون قسمت . دیدم جدید ترین عکس ها همون اول جلو چشمن . کنجکاو شدم و رفتم توشون . دیدم عکس هایی از بچه های عضو سایته که با هم جمع شده بودن و یه گردهمایی جمع و جور دارن شانی تشکیل دادن . کلی هم شاد و خوش حال بودن ! در اون لحظه بمب حسرتم رو به انفجار رفت . توی تمام آدمایی که من از نزدیک( تو ولایتمون) میشناسم که  دارن شان می خونن ، بهترینشون هم ورقاست ، حاضر نیستن کتاب رو بخرن و منتظر می مونن من کتاب رو دو بار بخونم بعد یکی یکی قرض بدم بهشون و حتی شاید درس رو به کتاب جدید ترجیح میدن . هیچ کدوم به معنای واقعی کتاب خون نیستن و اگه بهشون بگی از فلان صفحه یه تفسیر هنری بهم بده این کارو حتی نمی تونن ! اخه من به چه امیدی با این جماعت دستو پنجه نرم کنم ؟ خدایشش شما فکر کنین ، آقا حسن ، حنانه خانم ، آرا ، مرلین ( تو در باره ی هریپاتریست ها فکر کن ) ، ون هل سینگ ، هر کسی که الان حسش نیست من اسمشو بنویسم و عشق کتا و کتابخوندنه ، ای دارن شانیست های تنها (!)، شما حسادت نمی کنین . شما دوست ندارین 20 نفر مثل خودتون رو یه جا ببینین و درباره ی کتاب بحث داغ کنین . دوست دارین با نه ؟ پس حسادت می کنین . تموم .

هیییییییییییییییییییی دلمون گرفت بابا . اَه . به قول شاعر :

گاهی وختا بغضی تو گلوته

                             اما نمی تونی گریه کنی جلو کسی که پهلوته

( البته اگه آهنگو گوش داده باشین ریتمو دارن )

آره خواهرا و برادرای من . آدم احساس تنهایی می کنه . تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ...تنهایی .... تنهایی.... تنهایی...تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی.....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهای....تنهایی....تنهایی.....تنهایی.....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهایی....تنهای....تنها ....تنه....تن..ت. . . . . . . . .

 

 

شاد باشید

بدرود 

مورخه :شنبه بیست و یکم آذر 1388 | 17:20 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

1119 روز از امروز تا 1 دی 1391

سلاااااااااام و درود و شاد باش بر تمامی هم میهنان عزیز !( مگه شبکه خبره این جوری حرف زدم ؟!! )

خوب چه خبر ؟ یادتونه با چه شور و شوقی قرار بود برم کلاس بیس ؟! فسخ شد ! به یه دلایلی ! 

خوب خبر دارین که فصل چهارم دلاوران جهنم امشب میاد تو دارن شان فنس ؟ بریم دانلود بازی ! 

هیچ حرفی برای گفتن ندام ؟ عجیبه ها ! 

آها یادم اومد ! 1119 روز دیگه یعنی روز 1 دی 1391 دنیا ... هه مو میمیریم ! 


راستییییییییییییییی یه فیلم اومد به اسم 2012 . اگه ماهواره داشته باشین تبلیغش رو زیاد پخش می کرد اما الان اکران شد ! توی روز اول هم از هری پاتر بیشتر فروخت ! ای ول بالاخره یکی پوزهری پاتر رو زد ! ( هری پاتریست ها جان بچه شون نارحت نشن !!! ) یه فیلم سینمایی خیلی جذاب و پر از جلوه های ویژه است کمترینش نشون دادن از بین رفت کامل کلیسای واتیکان و کاخ سفید و افتادن برج ایفله ! نبینین فیلمو ضرر کردین ! 


خوب حرف دیگه ای نیست ! 


خوش بگذره توی این 1119 روز ! 


 موفق هم باشین ! همیشه .........

بدرووووووووووووووود 1

مورخه :شنبه هفتم آذر 1388 | 13:51 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

(END OF THE EARTH (21 DEC 2012

سلااااااااام !

امیدوارم خوب و سلامت باشین ! چه خبر از زندگی ؟  درس و مدرسه و زن و بچه و این قضایا !

 

خوب از بازی چه خبر ؟ بورتال لیجن ! یه بازی توپ ، گیم پلی 20 ، داستان 20 ،گرافیک 20 ، هیچی کم نداره ! من که دارم حسابی باش حال میکنم . تا نیم ساعت پیش هم داشتم بازی می کردم !!! راستی داش محسن ، فورزا رو گرفتی ؟ من هنوز نگرفتم ! یکی از دوستام گفت پلی باکسش رو برات میارم من منتظر اونم ، هی امروز و فردا میکنه .

 

راستتتتتتتتتتتتتتییییییییییی بازی کال آف دیوتی : مدرن وار فار 2 اومد ، من رفتم بخرم تموم کرده بود ولی یکی از دوستام رفت خرید دو سه روزه بازی رو تموم کرد !!! دیوانه ی بازی شده بود . می گفت بازیش فوق العاده خشنه . اونقدر تعریف کرد که دلمون آب شد ! گفت توی یه مرحله باید بری تو فرودگاه هر کی هستش رو بکشی . من اینو شنیدم دیوانه شدم ! چه بازی توپی باید باشه !

البته من وقت کنم بورتال لیجن رو تموم کنم شاهکار کردم .

 

 

راستی یه خبر دیگه ، بالاخره پندراگن جلد دومش رو تموم کردم . فکر کنین سهراب کتاب ، کسی که دو روزه کتاب ارباب حلقه ها رو تموم می کرد ، پندراگن رو دو سه هفته ای تموم کرد . آخه این دبیرستان چقدر مزخرفه ! هی درس بده امتحان بگیر ، درس بده امتحان بگیر ، درس بده امتحان بگیر هی می گیره ول می کنه می گیره ول می کنه می گیره ول می کنه ! آخی شمس العماره هم تموم شد ، سریال شاداب و طنزک و خوش ساختی بود . همه توش قشنگ بازی می کردن مخصوصاً شکور و این فرهاد آئیش ( نمی دونم این روزا دچار کم حافظگی دارم میشم یا خنگ شدم ! چون اسم ها تو ذهنم نمی مونه ! ) .

 دلنوازان هم با اون داستان فوق العاده  البته ایرانیش تموم شد و همه ( غیر از جهان ، که طبق خبر گذاری خوارزمی – ها اسکُل در قسمت های آخر قهر کرد و برای همین الکی کشتنش ) به سعادت رسیدن !

 

 

 

دو تا خبر مهم و جالب دارم ! اول دومی رو میگم دوم اولی !( مثل همیشه !!!)

 

می خوام برم کلاس موزیک ! هورررررررااااااااااااااااااااااااا ! حالا حدس بزنین چه سازی ! حدس اول : سنتور؟ نه ! دومی: ویلن ؟ یکدونه داریم استاد عزیز ما هستن هیچ ، برای ما زیاد هم هستن ! هیچ ساز دیگه ای به ذهنتون نمی رسه ؟ چی ؟ ساکسیفون دیگه چیه ؟ نه ... نه ... راستی ساکسیفون چیه ؟ حدس سوم : شیپور ؟ نه بابا ! سازش پر سر و صدا هست اما شیپور نیست ! حدس چهارم : گیتار ! نه ! کنف شدی عزیزم ! ؟ نگران نباش درست داری نزدیک میشی ... خیلی نزدیک تر ... آها ... دیگه رسیدی !!!! ساز عزیزمن ... گیتار برقی یا همون بِیس! آره ... نه ... جو بورتال لیجن منو نگرفت من از بچگی گیتار برقی دوست داشتم اما تازه تونستم مجوز رو از پدر مادرم بگیرم ! بازم هوررررررااااااااااااااااااااااااااااا !!!!!!! تو ولایتمون رفتیم دیروز گیتار برقی قیمت کردیم گفت گیتار برقی خالی 210 هزار چومن ! ( غلط املایی نیست ) اما با مخلفات و غیره که بهش احتیاج داری حدود ...

ما هم سرع گفتیم : نه ... مرسی ... یارو ... آها ! ... آقا ، ما برای آموزش و این حرفا باید بریم کجا ؟

اسم یه نفر با نشونی اونجا رو داد منم هر دو رو یادم رفت ! اما خداییش قضیه جدیه ! من می خوام برم یاد بگیرم . پرونده بسته شد !

 

 

 

وحالا خبر دوم :

 

پایان دنیا نزدیک است !

 

چند روز پیش یه مستند یک ساعت و نیمه به اسم نوستراداموس 2012 دیدم . همین طور که شاید بدونین نوستراداموس یک پیشگو بود که 500 سال پیش زندگی می کرد و چیز های مهمی مثل جنگ جهانی دوم ، 11 سپتامبر و حتی اعدام صدام رو پیشگویی کرد . این پیشگویی ها به صورت شعر های رمزی نوشته می شد و به علت خفقان اروپا در آن دوران ( مثل الان در ایران ) بیشتر اونها رو ارائه نمی کرد .

بگذریم ، در این مستند چند دانشمند و منجم و افراد مختلف که درباره ی نوستراداموس تحقیق کرده بودن حرف میزدن . اونها  هفت نقاشی رمزی نوستراداموس و اشعار اون رو رمز گشایی کرده و درباره ی پیشگویی های قوم مایا و رمز های اهرام ثلاثه و در کل هر چی که بخوای می گفتن اما همهی این ها درباره ی یک چیز مهم بود ، مهم تر از مهم ، وحشتناک و خوف برانگیز ، پایان دنیا !

تو رو خدا مسخره ام نکنید . هر کس اینو شنید منو مسخره کرد اما بعد از دیدن مستند چشمش باز شد و فهمید همه یز در 21 دسامبر 2012 به پایان میرسه . لایه ی اورزون تحت شعاع آلودگی ها و گرما داره کوچیک میشه ، زمین داره گرمتر از روز قبلش میشه ، توی قطب شمال یخی باقی نمیمونه ، دولت ها بر سر منافع با هم دیگه میجنگن ، قتل عام ، بمب های هسته ای و شیمیای ، فقدان مواد غذاییی و آب آشامیدنی فقط یک هزارم مشکل اصلی ماست !

تا حالا درباره ی پایان عصر یخبندان و یا عصر دایناسور ها فکر کردین یا اینکه چند دوره ی دیگه به صورت ناگهانی جای خودشون رو به دوره ای جدید دادن ؟!

جواب داره تحت نظریه های جدید که به کمک پیشگویی های نوستراداموس ارائه شده به دست میاد . در این مستند به صورت مستقیم گفته میشود هر 26000 سال حرکت عظیمی از طرف خورشید بر کره ی زمین اثر میذاره ، اثری تلخ و ناگوار ؛ ما هم مثل  دایناسور ها قراره نسلمون از بین بره ، حاا میگین چه جوری ؟ هر بیست وشش هزار سال یک سری اتفاقات پیچیده که خداییش حال ندارم توضیح بدم از طرف خورشید روی زمین باعث تحولاتی میشه . عصر یخبندان به واسطه ی این امر به پایان رسید ، مرگ ناگهانی همه ی ایناسور ها با هم بعد از بیست و شش هزار سال توسط این اتفاق به واقعیت پیوست . اما ما یه فرقی با اونها داریم ما داریم خودمون ، خودمون رواز بین می بریم هیچ ، همون طور که نمی دونم میدونید یا نه منظومه ی شمسی در حال حرکته و در ی نقطه ثلبت نیست اما حرکتی کند دارد که به چشم نمی آید . اما طی میلیون ها سال ، قراره 21 دسامبر 2012 خورشید توسط سیاهچاله هایی در راه شیری بلعیده شود .  زمین و دیگر سیارات دور و بر ما توسط جاذبه ی خورشید این منظومه ی منظم و مرتب رو تشکیل دادن . اما اگر خورشید از بین بره نهفقط ما بزرگتریمن مشکلات را در زمین و زندگی پیدامی کنیم باید هر لحظه منتظر برخورد یک سیاره از منظومه یه شمسی قدیم با خودمون داشته باشیم .

 

دوستان دنیا از امروز (2 / 9 / 1388) ما فقط 1124روز برای زندگی وقت داریم . منتظر مرگی سخت ، نه تنها برای خود بلکه برای خانواده وخود و جهانیان داشته باشید .

در ضمن هر طور شده مستند رو تهیه کنید و ببینید تا توجیه شوید . من با هیچ کس که مستند رو ندیده در این باره بحث نمی کنم !

 

 

اینم آخری ، برین پیوند های روزانه یه وبلاگ جدیده امروز آپ می کنمش . وبلاگ یکی از دوستامه بهم گفت تو هم بیا نویسنده همکارم شو گفتم ماهی یه بار بیشتر وقت نمی کنم برات آپ بذرم گفت اشکال نداره همونم خودش کلیه !

 





در   ضمن    کتاب    دهم   نبرد   


با شیاطین  داره فصل   به   فصل   


توی   دارن   شان   فنز   میاد ! 


هوررررررررررراااااااااااااااااا !


برین دانلود    کنین !



موفق باشید

 

بدرود

 

 

 

 

 

 

 

مورخه :جمعه بیست و نهم آبان 1388 | 15:46 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

فصلِ دوم فصل هفتم !

 

به صورت ناگهانی و رعد برقی معلم با نیم ساعت تاخیر سرکلاس حاضر می شه و تا میاد تو کلاس 

 

میگه صبح بخیر موجودات کثیف !

همه می گن ظهر بخیر دبیر !

دبیر به ساعتش نگاه می کنه و می گه بابا ساعت تازه یک بعد از ظهره حشرات !

بچه ها به ساعتشون و بعد به هم نگاه می کنن !

دبیر اسامی رو می خونه و حاضر غایب می کنه  :سوسک ، مَغََس ، خر خاکی ، ... ، مار مولک ، عقرب ، مار افعی کثافت ( این منم چون از همه دراز ترم معلم به این نتیجه رسید که من بین حشرات مار افعی  باشم خوبه ! توجه کنین افعی جزو حشرات محسوب می شه !!!!)

معلم برگه های امتحانی رو  درمیاره و پخش می کنه و با صدای بلند نمره ها رو می خونه : 0/25 ، 0/5 ، 0 ، 0، 0، 1 ،( همه میبینن که کی شد یک ، از بیست نمره البته !!!) نمره ها تا این جا از سه تجاوز نکرد تا این که ... 7 (!) همه می گن وااااو ، این خر خون کیه !  ، این تو خونه روزی چند ساعت دس می خونه !

 

 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه عزیزان عزیز !

خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ خانواده محترم ؟  عمعه ، خاله ، عمو ، دایی ؟ خانواده شون ؟ همه خوبین ؟ شکر ، شکر ، شکر !

این بالاییه دو پارگراف از انشاء من بود که به صورت تفننی برای دوستان نوشتیم و خوندیم و دوستان هم دریغ از یک لبخند ما رو ضایع کردن رفتیم !

خوب ما بعد مدت ها و فرار از دست مشکلات زندگی تونستیم بیایم سری به وبلاگ جونموم بزنیم! آقا این فوتبال پی اس  2010 جدیده گرافیکش چه پیشرفتی کرد .  واقعاً لذت بخشه  . چقدر سیستم هاش جالب شده . در کل خیلی باحال شده . بازی تیکن 6 جدید برای ایکس بالکس اومد . بازی ارّه هم اومد . می ن خیلی پیچیده و پر از معماست .  تعریفش زیاد نیست اما خوبه . تو ولایت ما هر چی منتظر فورزا هستیم خبری نیست . ریز و درشت بازی میاد . فورزا نمیاد . نصف ماه گذشت هنوز نیومد . اساسینز و لفت فور دید هم قرار بود این ماه بیاد اما هنوز خبری نیست .  نمی دونم چرا بازار بازی اینقدر خوابیده . در صورتی که این ماه اوج هجوم بازیه !!

راااااااااااااستیییییییییییییی فرانکشتاین رو تموم کردم !!!! من خیلی عرضه ی بازی تموم کردن ندارم ! در کل عمرم بازی های رزیدنت اویل 4 و 5 و جی تی ای قبلی و چند تا بازی دیگه بیشتر تموم نکردم اما فرانکشتاین اونقدر باحال بود که اصلاً خیلی خوب تمومش کردم !!! حال داد .

چند  وق پیش قرار شد یه تاتر برگزار کنیم . من همه کاره هیچ کاره شدم . بازیگر و کارگز دان و نویسنده و گریمور وهر کار

داشتن دادن به من . بقییه هم شدن تهیه کننده  !!! یه سوژ] ی عالی یکی از دوستام بهم پیشنهاد داد . درباره ی ایدز . یه فیلمنامه به 

صورت طرح نوشتم . چیز خیلی سوزناکی شد . اما عالی شده بود . فقط یه مشکل وجود داشت . دوستان ابله ما حاضرنشدن این 

فیلمنامه رو اجرا کنن . گفتن ما یه چیز خنده دار میخوایم . اونقدر کفری شدم که می خواستم از جمع برم . و رفتم اما اونقدر دلم 

براشون سوخت که برگشتم ( البته خداییش اگه من نباشم هیچی گروه مختل می شه . )حالا قرار شد براشون یه فیلمنامه ی خنده 

دار بنویسم . خیلی مسخره شد . من اصلاً هچو پرداز خوبی نیستم . هرچی طنز مینویسم می گن کسی از حکایت خوشش نمیاد

باید مسخره بازی باشه . دیگه داری به اینجام میرسه (  دقیقاً همین جا !! درسته ! ) تصمیم دار یه سوژه ی جدید پیدا کنم .

هر سوژه ای دارین بهم بگین. من خوش حال میشم کمکم کنید . ممنون !

راستی جالب نیس دقیقاً زمانی که قراره دانش آموز ها برای راهپیمایی برن ، زمانی که هر 

چی دلشون بخواد می تونن شعار بدن 

، آنفلونزای نوع جدید باعث شد مدارس تعطیل بشه ؟؟؟!!


 آیا رازی در پس تعطیلی های بیشمار قبل سیزده آبان است ؟


منم الان شدیداً مریضم اما آنفلونزای معمولیه ! توی ولایت خودمون هم هنوز کسی رو ندیدیم یا نشنیدیم مریض ی آنوفلانزای نوع A گرفته باشه ! شهر ما کوچیکه و هم از هم خبر دارن ! پس چرا هیچ خبری نیست ! 



سوژه بدین !PLEASE !



ادامه ی مطلب ! فهمیدی ؟ ادامه ی 

مطلب !


سهراب دراکولا !!! یو هو هاهاها


احساس می کنم کم کم دارم آدم میشم ! ها ؟ آها ! دیشب ماه کامل بود ! نمی دونستی ؟ سه چار 

تا شکم سفره کردم . عاشق نورماه توی جنگل تاریک و نمورم . و البته کشتن سه چار نفر

برای شام ، دسر و تفریح !!!!!!  گرگنمای خون آشام ؟ یا خون آشام گرگنما !  ؟؟؟


ادامه مطلب ... مورخه :سه شنبه دوازدهم آبان 1388 | 17:54 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

تا حالا کجا بودی ؟

سلاااااااااااااام !

سریع باید آپ کنم فردا امتحان فیزیک دارم هیچی نخوندم ! واااااااااااای !

دیروز در حال پرسه زنی در کتاب فروشی بودیم که فهمیدیم چشممون روشن کتاب نهم نبرد باشیاطین دارن شان بعد از قرنی انتظار  چاپ شد !!!!!

مورخه :سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 | 18:20 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

 

سلااااااااام !

دیش دارام دی دی دیش دارام دیدی چیکل چیکل چیکل چیکل جیگل جیگل جیگل جیلگل  .... ( الی آخر !! )

یه خبر خیلی  خوبه که تا صاب خبر خودش چیزی نگه ما هم نمی گیم پس تو لک بمونین تا خودش بیاد و 

محیط وبلاگ رو مزین و منور کنه حالا دوباره بریم آهنگ ، دیدارا دیرا دیدارا دیرام جیگولو جیگو جوگولو 

جوگو دارام دام دارام دام چیز چیز چیز چیز چیز چیز چییییییییییییینگگگ ( این آخریه گیتار برقیه !!) ......... !!!!

 

 

اوف کمرک درد گرفت دیگه بسه !چقد دلم برا شما این وبلاگ و تایپ تنگ شد . هنوز که هنوزه نظام 

استبداد داره به کارش ادامه میده . حرفام مثل یه سرباز شده که داره توی یک جنگ سخت برای درد و دل 

با مردم کشورش نامه مینویسه ! نه بابا من از سیاست خوشم نمیاد ! نظام استبداد همون مدرسه ی 

خودمونه ! منم سرباز فدایی در راه وطنم ! درس می خونم یعنی می جنگم . امتحان ریاضی گرفت یکی دو 

نفر شدن بیست یه نفر شد هژده من و دو نفر دیگه شدیم شونزده بقییه زیر دوازده شدن ! دوازده نفر تک 

گرفتن ! یه نفر گرفت صفر !!! بقییه هم مابین دوازده تا ده بودن . چنین افتضاحی غیر قابل تحمله ! فقط

پنج نفر ! واقعاً چنین جنگ جو هایی باعت اُفت و بد بختی ما هستن .  حالا جالب اینجاست در کل شهر ما

– 

قائم شهر – همه چند تا مدرسه دبیرستان رو خوب میدونن . شهید بهشتی ( تیزهوشان ) ، خوارزمی ( 

مدرسه ی ما ) ، بوعلی ( مدرسه ی ورقا ) ، فردوسی ( مدرسه ی ... آشنا ندارم اونجا !) نمی دونم چرا 

برای مدرسه ی ای با این دبدبه و کبکبه که امتحان ورودی برای دانش آموزا می گیرن باید چنین دانش 

آموزایی رو بدون امتحان وارد مدرسه کنن . واقعاً آدم خسته می شه . یعنی بین ما که با امتحان ورودی

و 

خر خونی قبول میشیم و اونایی که به خاطر صد هزار تومن الکی وارد مدرسه می شن هیچ فرقی غیر 

از نمره نیست ؟؟! ولش بابا ... بیخیال !

مدرسه همیشه یه مشکل داشت و هیچ وخت جایی ایده آلی نبود . ما باید خودمون رو تطبیق بدیم .

بع مدت ها وقتم خالی شد اومدم مطلب بذرم . راستی من و پدرم داریم فرار از زندان رو میبینیم ! پدر من

معمولاً فردیه که صبح ساعت 8 تا یک بعد از ظهر با کلی آدم سر و کله می زنه . معمولاً وقتی کسی می 

ره بقالی چونه نمی زنه که این گرونه اون گرونه تخفیف بدید . چون پشتش قیمت داره اما شغل پدر من این 

طوری نیست . پدر من گلفروشه . شاید بگید به به چه چه چه حالی می کنه ! اما اگه روزی پاتون به 

گلفروشی باز شد ببینین گلفروش چه اعمالی روی گل انجام میده تا یک سبد گل معمولی درست کنه . 

گلفروشی هم مثل هر کار سختی خودش رو داره اما بد تر از همه اینه که مشتری برای قیمتی نوشته 

مقطوع اونقدر چونه میزنه که فروشنده مجبوره از سودش بزنه تا گل فروش بره و روی دستش باد نکنه و 

ضرر نده . من عید ها از سه روز قبل از صبح تا شب در اختیار پدرم می رم مغازه اش تا کار کنم و اون 

موقع معنی واقعی خستگی جسمی و روحی پدرم رو می فهمم .


داشتم می گفتم پدرم خسته  کوفته میاد خونه ، ساعت 10 شب . اما همیشه می خنده ! یه شب تحت 

تحریک 

شوهر خاله و پسر خاله ی من اولین قسمت و دومین قسمت رو دیدیم . الان حدوداً کمتر از یه 

ماهه که داریم فرار از زندان نگاه می کنیم تا جایی که دیشب پدرم بعد از دیدن دو قسمت به من گفت : دیر 

وقته تو برو بخواب من یه قسمت دیدم خودم کامپیوتر رو خاموش می کنم !


امروز بهم گفت دیشب بعد من دو قسمت دید . یعنی پدر من برای اولین بار در عمرم دیدم که برای یه 

سریال تا دو نصفه ب بیدار بود و سه ساعت داشت سریال رو میدید ! ای ول به این فرار از زندان ! پدرم 

چند روز پیش برای اولین بار ادعا کرد معتاد سریال شده و دوست داره هر شب یکی دو قسمت ببینه ! بازم 

ای ول !

 

من خیلی وقت پیش یه کتاب دستم رسید خوندمشو خیلی ازش خوشم اومد. شاید باور نکنین اما مادرم قبل 

از اینکه من کتاب رو بخونم کتاب رو خونده بود و بهم پیشنهادرد اونو بخونم . یعنی ماردم بهم پیشنهاد کرد

کتاب رو بخونم . اون بهم گفت این کتاب رو انگار تو نوشتی ! خیلی به سبک نوشتاری تو (  مدل دارن 

!!) نزدیکه . شخصیت اولش هم عین خودته !!!! واقعاً من به حساب این که کتاب رو بخونم اینا رو بهم 

می گه اما کل کتاب رو سه ساعته خوندم و تا حالا دو بار دوره اش کردم . باور کنین این کتاب فوق العاده 

است . می تونین از ورقا بپرسین من چند وقته خیلی تغییر کردم . از انزوا قبلی ام در اومدم . من آمی 

هستم که اصلاً به مهمونی شلوغی علاقه ندارم . فکرم مدام مشغوله و اصلاً از بحث خوشم نمیاد . دوست 

دارم هر چیزی سریع فیصله پیدا کنه . اما ... من نباید این جوری باشم . این خوب نیست . از جمع حتی 

وقتی دارن درباره ی کسی غیبت می کنن می تونی درس بگیری . من  همیشه خودم رو دفن کردم . نمی 

دونمولی دیگه بعضی کارای گذشته ام خوشم نمیاد !

بازم بیخیل دیروز تموم شد امروز یه روز جدیده با کلی تغییرات در دنیا !

 

تصمیم دارم کتاب رو فصل به فصل تایپ کنم و در وبلاگ بذارم . خیلی ها می خواستن این کتاب رو بخرن 

اما پیدا نکردن . چاپش برای بهار امساله . توی اینترنت یه نسخه هم ازش پیدا نکردم .

 

اسم کتاب : فصل هفتم

نویسنده : دکتر الهام سادات افراز

نوع کتاب : روانشناسی ، تحلیل رفتار متقابل ( البته به نظر من بیشتر درباره ی خود شناسی و رهایی از 

نفسیه که ما رو آزار میده . )

انتشارات آفشید

 

اگه می خواین بدونین من چه جور نویسنده ای هستم این کتاب رو بخونین نوع نوشته ها دقیقاً مثل نوشته 

های منه . در همه حال آدم رو همراه می کنه . منظورم رو می فهمین .

راستی بعد از مدت ها انتظار و کلی خاک بر سر  این انتشارات هری پاتر گفتن تازه 

جلد دوم پندراگن چاپ شد . جالب توجه است بدانین که ، چند وقت پیش ورقا یکی از

دوستاش از خارج اومده بود میگفت تا جلد دهم رو شخصاً خونده !!!1


ادامه ی مطلب 

 


ادامه مطلب ... مورخه :جمعه بیست و چهارم مهر 1388 | 11:8 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

بعد تو ....

اول برین آپ پایینی رو بخونین اگه نخوندیدن . بعد اینو بخونین  دو تا خبر دارن

 شانی هه هه خوشم اومد از این سایز ! مطلب کمه برای همین نمی رم ادامه مطلب !



انتظارها به پایان رسید! و کتاب دهم نیز منتشر شد!

دارن شان در صدویازدهمین شانویل ماهانه خبر خوش انتشار دهمین و آخرین کتاب از سری دیموناتا با نام دلاوران جهنم را اطلاع رسانید!


" خوشحالم که اعلام کنم کتاب دلاوران جهنم دهمین و آخر کتاب از سری دیموناتا برای اول ماه اکتبر برای فروش برای کشورهای انگلستان و ایرلند انتشار میابد!
این کتاب در حال حاضر در بیشتر فروشگاهای انگلیس و ایرلند برای خرید قابل دسترسی است! و همچنین شما میتوانید این کتاب را به صورت آنلاین خریداری نمایید! 
من بزرگترین شوک ها، ترس ها، پیچیدگی ها،و بیشترین صحنه های اکشن را برای کتاب دهم نگه داشته ام!

این کتاب من واقعا فاخر است و من دیگر برای گفتگو در مورد کتاب دهم نمیتوانم صبر کنم!

من امیدوارم که شما از خواندن کتاب بسیار لذت ببرید! همانجوری که من از نوشتنش بسیار لذت بردم!
و همچنین من یک فروم برای کتاب دلاوران جهنم در مسیج برد سایت خودم ساختم که شما در آن میتوانید نظرات خود را ارسال کنید و در مورد کتاب دهم بحث نمایید! 
و همچنین من معمولا زمانی هر کتاب از سری دیموناتا را انتشار میدادم در قسمت NoteBook سایتم معمولا خلاصه ای از هر جلد را درون آن قرار میدادم! ولی در این جلد سنت شکنی کردم و برای کتاب دلاوران جهنم خلاصه ای درون سایتم قرار ندادم! حداقل برای مدت چند هفته بعد از گذشت انتشار کتاب و یا بیشتر!
من هنگامی که در مورد کتابها به صورت باز صحبت می کردم فکر نمیکردم که این خلاصه های کتابها تاثیر گذار باشند!
  


هر چی خوندیدن با چشم خودتون خوندیدن من فقط کپی پیست کردم !!!!




دارن شان در صد و دهمین شانویل ماهانه خود به هوادارانش درباره نوشتن کتاب های آینده اش خبر داده است. در این خبر آمده است :


"سئوالی که هواداران بی طاقتم از زمان انتشار کتاب لرد لاس و اینکه من گفتم این کتاب ها 10 جلد خواهند بود، از من می پرسند این است : بعدش چی می نویسی؟!؟ برخی نگران بودند که من بعد از نوشتن کتاب دهم دموناتا خود را بازنشسته کنم (نمی دونم این فکرو از کجا آوردند). یا اینکه به یک مرخصی طولانی مدت برم و یا اینکه شروع به نوشتن یه رمان رمانتیک آب دوغی کنم!!!! خوب اگر شما هم از این دسته هستید بگذارید خیالتان را راحت کنم... چون برای چند سال آینده برنامه من به ترتیبی خواهد بود که در زیر نوشته ام :
"اول از همه من در ماه می 2010 اقدام به انتشار یک کتاب فانتزی یک قسمتی خواهم کرد که عنوانش خواهد بود :

 
(جلاد لاغر)



در ماه های آینده در مورد این کتاب بیشتر برایتان خواهم گفت. فعلا در همین حد بدانید که این رمان به صورت تخیلی-فانتزی در فضایی تاریک و در جواب به جنگ های خاورمیانه نوشته شده است که سال هاست بر زندگی ما سایه انداخته و با الهام از کتاب محبوب خودم 
هاکلبری فین نوشته شده است. اگر به نظرتان این ترکیب خیلی عجیب می رسد باید بگویم که امیدوارم بعد از خواندن کتاب دیگر چنین حسی نداشته باشید!!! این کتاب مملو از هیجان، الهه های گوناگون، دزدی جنازه ها، آدمخواری، تعصبات مذهبی و کلی عناصر باحال از همین دست است!!! و از اونجایی که نویسنده دارن شان است و از اسم کتاب هم برمیاد این کتاب پر از قطع سر است!!!!

بعد از پایان جلاد لاغر و در ماه اکتبر سال 2010 اولین قسمت از یک سری 4 گانه را منتشر خواهم کرد که تماماً اختصاص دارد به :
آقای کرپسلی



این کتاب داستان زندگی خون آشام مو نارنجی را از کودکی تا زمانی که برای اولین بار دارن را در سیرک عجایب ملاقات می کند، روایت می کند. ما می فهمیم که او چگونه خون اشام شد، چطور مقامش ذره ذره بالا رفت و چطور هنگامی که داشت به افتخار بزرگی می رسید به قبیله پشت کرد. در ضمن نگاهی هم به زندگی عاطفی او خواهیم داشت (آرا سیلز تنها زن مورد علاقه او نبود!). همچنین کاراکتر های زیادی را از کتاب های خون اشامی پیشین ملاقات خواهیم کرد که عبارتند از : پاریس اسکیل، سبا نایل، ونچا مارچ، گاونر پورل و صد البته .... آقای تینی!!! داستانی تاریک و هیجان انگیز که طول مدتش 200 سال است و در جاهایی ترسناک است و بعضی جاها قلبتان را می شکند!!! اگر می خواهید درباره این که کدام سری از کتاب های من مورد علاقه شماست تصمیم بگیرید، زمانش نزدیک شده است."

خوب عرض دیگه ای نیست.به خودم گفتم من ، بزرگترین دارن شانیست ایران زشته در عرضه ی این مطلب به صورت کپی پیست از دارن شان فنز شرکت نکنم . برای همین این مطلب رو گذاشتم !!!!

موفق باشین 

بدرود

مورخه :یکشنبه دوازدهم مهر 1388 | 18:33 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ناتال

سلااااااااااااااام!

من با هزار بدبختی و درس و مشغله بالاخره موفق شدم این مطلب رو تایپ کنم . ( همیم الان برین آپن نیو لینک کنین این ادامه مطلب رو که با این سرعت خوشگل اینترنت من و شما تا این لینک ادامه مطلب بالا بیاد پیر می شیم . )

تح تبصره ی جدید ورقا در قانون اساسی وبلاگ 2ham--2ham مطالب طویل باید بره ادامه مطلب . ماهم از این به بعد چاخ سلامتی رو همین جا می کنیم  بقییه رو می بریم ادامه مطلب .

ادامه مطلب     ادامه مطلب ادامه مطلب ادامه مطلب ادا مه مطلب 

ادامه مطلب ( این برای اونی که خیلی کوره !!!)

بازم ندیدی ؟ ادامه مطلب !!!!

فکر کنم ایندفعه دیگه دیدی ! 


ادامه مطلب ... مورخه :شنبه یازدهم مهر 1388 | 17:41 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

just xbox 360

 

سلااااااام !

خوبین ؟ من که نه شکنجه گاه کارشو از سر گرفت . نه ، زیاد ایکس باکس بازی نکردم . اول دوستامون رو دیدیم و کلی خوش حال شدیم و حال کردیم و بعد برای چند تا از بچه ها که رفتن مدارس دیگه یک دقیقه جیغ کشیدیم(!) و فغان ناراحتی سر دادیم در همین راستا آقای ناظم ما رو دنبال کرد و همه بعد از دو دقیقه متفرق شدیم . تا اینکه زنگ خورد . آقای ناظم کوچیکه دو سه کلمه با لهجه ی ترکی خودش برامون حرف زد و بعد اطپز شاد گگردانیدن ما از خنده یما دو سه تا لعنت زیر لبش گفت و رفت . ناظم بزرگه اومد یه شعر در وصف مدرسه خوند (2دقیقه). در همین حال دستاش رو تکون می داد آدم یاد شب شعر فیتیله می اُفته ! شعر دوم در وضف زحمات معلمان  (5 د ) دو تا شعر در وصف شهید و جنگ تحمیلی خوند ( حدود 15 دقیقه ) . دوستان عزیز بازم از خنده پاره شدن و همه لبشون رو گاز می گرفتن و به زور نمی خندیدن تا همون اول سال نمره انضباطشون ده تا پایین نره . آقا مودیر اومد یه 20 دقیقه حرف زد . دوباره  ناظم بزرگه اومد اولین کلمه رو گفت همه خندیدن ( بلند ها اول دبیرستان و دوم دبیرستان و سوم و پیش دانشگاهی و همه با هم رفتن هوا !!!!)

داد زد : عشق ...

بعد درباره ی فاسفه ی عشق کلی حرف زد و شعرو ادامه داد تا یک کلمه گفت لیلا ، همه از خنده رو زمین داز کش شدن . هیچی تا سه چار تا دیگه شعر و یه پسره اومد بالا درباره ی موفقیتش در کنکور و سیصد شدنش حرف زدن دو ساعت شد و ما روز اول ساعت 10 با پا درد رفتیم سر کلاس .

تازه فهمیدیم ما رو با اول ابتدایی اشتباه گرفتن . صندلی ها طوری بود که من توشون جا نمی شدم  ( قابل توجه : اینو جا انداخنم . من هنوز که هنوزه توی مدرسه از همه بلند ترم ! هوررراااااا ! اومدم از زیر قران رد شدم بابا ی مدرسه رفت رو پله ایستاد ، قددش نمی رسید قران رو بالاتر از سر من ببره . بنده هم تا کمر خم شدم ! همه داشتن می خندیدن . اینجوری آدم کانون توجه بشه بد نیست اما اگه می خواستن مسخره کنن نترحت می شدم . در کل هیچ وقت نارحت نمی ش کسی تو مدرسه بهم بگه ببخشید شما هم قد بابای من هستی ! از قدیم بچه ی بی آزاری بودم اما هیچ وقت قلدر ها به خاطر هیکلم باهام کاری نداشتن . در کل نتیجه می گیریم صندلی ها همیشه برای قد من کوتاهه و باید یک نفری روی نیمکت بشینم که حال میده !!!!)

یه معلم دین و زندگی داریم جدید اومده احمق ! کلمه رو با وجودتون درک کنین . احمق ! اصلاً حوصله شو ندارم . دومین معلمی که باهاش مشکل دارم معلم پرورشیه که اگه بخام بگم چقدر ازش بدم میاد ... نمی گم . قرار شد پنج شنبه ها ما رو ساعت یه ربع به هفت بکشونه مدرسه قران بخونیم و تفسیر کنیم . یکی از بچه های احق تر از همه هم گفت دبییییییییییییییر ! آ دبییییر ! سهراب سوم  راهنمایی بودیم قرآن تفسیر می کرد !!!

من بد بخت . اون سال معلم قرآن ما گفت باید یکی یکی سوره های جزء سی رو حفظ کنیم  منم بعد دو سه جلسه دیدم سخته سر کلاس به معلم جلوی همه گفتم : دبیر شما دارین کار بی خودی می کنین . من دلم نمی خواد حفظ بشم . نمره هم نمی خوام . اگه ندین حقمه . حوصله حفظ کردن رو ندارم .

الحق دبیر گلی بود در مقابل بی ادبی من ( خودم می دونم ) گفت : اگه نمی خوای حفظ کنی هر سوره ای که بچه ها حفظ می کنن تو هم تفسیرش رو بنویس بیار .

منم از سر زرنگی سریع قبول کردم . رفتم خونه یه نرم افزار داشتیم اسمش بود صبا ، جایزه ی روزنامه دیواری به ما دادن از طرف آموزش پرورش ، تا اون موقع دوزار نمی ارزید اما اون موقع از روش تفسیر سوره ها رو پرینت می گرفتم می بردم مدرسه . اون سال م بر خلاف سال های قبل شدم قرآن بیست !!!!

هیچی با بدبختی از زیر کار در رفتم .

دبیر شیمی گلی داریم . خیلی خوبه .

امسال کلاس ما اسمش هست اتوبوس . پنجره نداره . در عوض یه دریچه داره رو سقف که تازه بابا ی مدرسه باید بیاد بازش کنه . همون روز اول زنگ دوم اتاقمون بوی کند عرق بچه ها رو گرفته بود ( بد بختی ما پسرا اینه ، یا بوی تافت می دن یا بوی عرق !!!!!)

همین . دبیرستان و پیش ذایشگاهی خوارزمی ( روی دیوارش اینجوری با اسپری نوشته !!!!!!!!!!!!!!!!!)

 

 

کنار خونه ی ما عروسی دارن قر هم تو کمر فراوونه نمی دونم کجا بریزم !!!!!!!خانواده رفتن خونه عمه تنهای تنها یه حااالی می ده ! آب خنک ، آهنگ تو کامپیوتر ، تایپ ، پیتزا(!!!!!!!) دوتای ما بیشترشون از مدرسه رفتن . خیلی بده . دوستای صیمیمی رو می گم . در کل 80درصد همون بچه  ها هستن . رفیق فابریک ها رفتن نامردا .

 

 

 راهنمای خرید ایکس باکس .

ادامه مطلب:


ادامه مطلب ... مورخه :جمعه سوم مهر 1388 | 1:29 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

شیتان

 

سلاااااااااااااااااام !!

خوبین خوشین سلامتین خانوم بچه ها خوبن برادر پدر مادر خواهر  همسایه دار سایه بقال سر کوچه همه سلامتن خدا رو شگر خدا رو شگر ! همین جووری هوس کردم خواب دیشبم رو براتون تعریف کنم . دیشب خواب دیدم دارم تاءتر باری می کنم وسط صحنه وایسادم اما هیچی یادم نمیاد . وحشتناک بود . خیلی خجالت کشیدم .

ببخشید که دیر کردم کلی ورک رو هِدَم ریخته بود .دیروز اینگلیش کوییز داشتیم پرشینم گود نمیاد آپ ! سارری ! گوده خودتون آندِر ستَند می شین!

سعی می کنم پرشینم گود بیاد .

راستی بوی جوراب مدرسه رو به درون ریه ی مبارک فرو می بریم ! این روزا مثل غروب جمعه شده . آدم دلش می گیره ! بازم درس مدرسه از همه بدتر زود بیدار شدن و امتحان و معلم های بد عنق !

تصمیم دارم امسال یه تاءتر بازی کنم که خودم فیلمنامه و کارگردان و گریم و نقش اول و در کل همه چی باشم ! دارم داستان ها ی چخوف رو می خونم یکدومشون که داخلش قضییه عشق و عاشقی نباشه و زن هر نقش دومش نباشه رو برای مدرسه فیلمنامه کنم . بچه های عقب افتاده ی ما هم فقط دنبال کار هجو و احمقانه الکی خنده دار هستن . پارسال یه نمایش مزخرف درست کردن از طرف مدرسه ی ما رفتن آموزش پرورش اجرا کردن برگشتن گفتن دوم شدیم . چند وقت بعد از یکی از دوستام توی یه مدرسه دیگه شنیدم اینقدر نمایش نمایششون هجو ومزخرف بود به معلم پرورشی ما گفتن زود تر نمایش رو جمع کنین برین که خیلی گند زدین !   

ایندفعه هم به خبر دیگه از همون مجله بازی قبلی دارم براتون خلاصه اش رو مینویسم . جدا از اینکه قیمت ایکس باکس به  لطف پایین اومدن قیمت پلی استیشن 3 داره روز به روز پایین تر میاد و جدا از قطع خط تولید ایکس باکس های پرو یک خبر توپ شنیدم که منو دیوانه کردم :

مایکرو سافت در یکی کنفرانس خبر محرمانه اش رو که توسط سایت آمازون بر ملا شده بود تایید کرد ، سری جدید ایکس باکس ها با اسم ایکس باکس های سوپر الیت با هارد 250 گیگابایت و دو دسته ی بی سیم و بازی های اورجینال فورزا و موتور اسپورت 3 تا چند وقت دیگه به بازار فروش روانه می شود . جالب اینجاست که خود آمازون حتی یک صفحه برای پیش فروش این مدل ایکس باکس هم چند وقت قبل از تایید خبر به وجود آورد !!!!!

 

خوب اینم خبر که بیشتر برای داش محسن گل خودمون می نویسم . حالا دیگران هم بخونن نجاه پنجاه یه چیزایی سر در بیارن !!!!

در ضمن داش محسن جون ، نید فور اسپید شیفت اومده برای ایکس باکس باقلوا توپ دیوانه می کنه . بایوشاک 2 هم اومده تا دو ماه دیگه پی اس 10 هم میاد بازی ولفشتاین رو نگیری ضرر می کنی اساسی که بازیش دیوانه می کنه . از قبلیه آسون تر و در کل باحال تره !

خوب بریم سر مطلب هسته . اکثر شما نیروی اهریمنی اش اثر فیلیپ پولمن رو خوندین و خیلی هم لذت بردید . اما همون طور که قبلاً به دوستانم اشاره کردم شیتان موجودی که ما در این کتاب باهاش توسط فیلیپ جون آشنا شدیم  فلسفه ی عجیبی داره و سر خود توسط این نویسنده ی برجسته به کار نبرده شده . من تا جایی این موضوع رو بررسی کردن و یه چیز نوشتم که بعضی ها بهش میگن مقاله ی تخصصی یعنی اگر کسی کتاب رو نخونده باشه ازش زیاد سر در نمیاره . در ضمن هر جا کلمه ی « نافاپ » رو خوندین منظورم « نیروی اهریمنی اش ، فیلیپ پولمن  » هست در هم بر هم شده ی اول حرف های این کلماته بالاست

 

 

 

 

«    ما همیشه دو انتخاب داریم . یکی خوب و یکی بد .مادر می گه برام آب بیار خوب اینه که بیاریم و بد اینه که پر خاش کنیم و در خواست مادر رو رد کردن .

نیمه ی خوب ما همیشه در حال پند و اندرز دادن و رهنمود ما به سمت خوبیه . این نیمه ی ما اکثراً بر دیگر حالت ما غلبه کرده و کار هایی رو به وجود میاره که مابهش می گیم زندگی مثل آدم ! یعنی اگر پول داشتیم به فرد فقیر کمک می کنیم یا برای انداختن سفره ی نهار یا شام به مادر کمک می کنیم از برادر یا خواهر کوچکمو نگه داری می کنیم و در کل یک شخصیت خوب برای خودمون به وجود میاریم و این نتیجه ی رهنمود های سمت خوب ما هست .

اما نیمهه ی منفی به نیمه ی مثبت غلبه کرده و باعث چیز هایی می شه که ما بهشون می گیم تنبلی بد جنسی خباثت و یا احساسات منفی و غیره.

رفتار و حرف های شیتان نماد خوبی وجود ماست .نماد رفتار خوب پاکی و رهنمود ما به سمت یک نوع خوبی خاص . ( خوب خاص معنی خاصی هم دارد . خوبی خاص یعنی خوبی که ما فکر می کنیم خوبه . شاید خوب باشه حتی شاید بد هم باشه . مثلاً من فکر می کنم اگر فلان کار رو بکنم فلانی خوش حال می شه . اما بر عکس این کار خوب نیست و باعث نارحتی اون هم امکان داره بشه . وجدان ما گه گاهی به این خوبی بر می خوره و این خوبی خاصه که ما رو در مورد وجدان بعضی مواقع به شک میندازه ) 

 ما خیلی مواقع تو دلمون با خودمون حرف میزنیم . با خودمون در مشکلات مشورت می کنیم و حتی همون سبک سنگین کردن که بعضی ها به کار می برن یعنی اینکه با خودمون فکر کنیم و راه درست رو از اشتباه تشخیص بدیم .ما بار ها دیدیم در « نافاپ » لایرا با پن حرف می زنه و از اون کمک می گیره . شیتان ، این نماد ، با صاحت خود حرف می زنه . راه درست را به او نشان می دهد اما هیچ وقت او را مجبور به انجام کار درست نمیکنه . مثل پدری که به پسرش می گه اگه حرف منو گوش نمیدی بدون راه درست اینه . اما انتخاب با خودته .

احساسات ما راه درست را معمولاً به ما نشان می دهند اما انتخاب که از رهنمود مهم تره با اختیار ماست .

همون طور که فهمیدیم شیتان به ما ره درست رو نشون میده اما شکل شیتان چیز متفاوتیه . شکل یتان نشان دهنده ی شخصیت و رفتاریه که شخص رو به اون اخلاق میشناسن . مثلاً شیتان من طاووسه . یعنی من مغرورم . یعنی هر کسی  منو میشناسه منو به غرورم میشناسه  . کسی که شیتانش روباهه اونو به مکار بودن و حیله گری میشناسن . منظورم این نیست که شیتان من که طاووسه منو مغرورانه و خود خواهانه رهنمود می کنه نه این طور نیست منظورم ابینه که هر کس شیتان منو ببینه می فهمه چه شخصیتی دارم . مثلاً درباره ی من که حرف می زندید می گید سهراب همون پسر مغروره .

حالا درباره ی تغییر شکل شیتان قبل از بلوغ . شیتان یک کودک تا قبل از بلوغ شکل خاصی ندارد و توانایی تغییر شکل دارد ، می تواند به هر شکلی بخواهد در بیاید . چرا ؟  چون اون هنوز شخصیت خاصی ندارد . اگر توجه کنید می گن دانیال ( پسری 6 ساله ) خیلی شیطونه اما گاهی اوقات مهربون می شه بعضی اوقات خیلی آرومه و ...

پس شخصیتی که مشخصه ی او باشد به صورت کامل در او شکل نگرفته و چون شکل شیتان نشان دهنده ی نوع شخصیت  ما هست اون شیتان متغیری دارد  . پس کودک چون خوی و منش خاصی و بارزی ندارد ، یک موقع آرام و خوب ، و دیگر موقع نا آرام و پر جنب و جوش است شیتانش یک شکل ثابت ندارد .  در کتاب این چیز که در کودک وجود دارد و باعث می شود او شیتان متغییری داشته باشد را معصومیت نامیدند . در خطر می ترسد شیتانش موش می شود . هنگامی که احساس قدرت می کند شیتانش شیر می شود . ما می گویی فلانی تر سو هست فلانی شجاع هست فلانی این جوریه پس دیگر معصومیتی ندارد .

یک مثال : خود من آدمی هستم که اگر سوار تاکسی بشم تند راه بره نمی گم آقا این چه وضع راندگیه . چون چنین شخصیتی ندارم . اما با داداش کوچولوم که سوار تاکسی می شیم اگر سرعت یه ذره زیاد بشه داداشم بلند می گه : هی گاو (!) این چه وضع رانندگیه !!!

این متناسب با موقعیت خودشه ، بعضی وقت ها می گه ، بعضی وقت ها نه !

در نافاپ شیتان افراد جنگ حو گرگ ، شیر ، ببر و یا از این دسته حیواناته . جنگ جو های روس ، جنگ جو هایی قطب شمال و دیگر جنگ جو ها که بیشتر به صورت گروهی بودند . پس جنگ جو هاس بد جنس چون خوی وحشی و حمله ور دارند شیتانشان معمولاً حیوانات وحشیه !

جدا شدن شیتان : در نافاپ اگر فردی شیتانش توسط تیغه جدا می شد دیگر جزو آدم زنده ی واقعی محسوب نمی شد . یک زامبی یا حتی بد تر از اون بود  .فردی که تا وقتی تکه پاره نمی شد و اعصابش از بین نمی رفت و مغزش فرمان نمی داد باز هم کار می کرد . اگر بخواهیم در کل شیتان رو نماد خوبی و احساسات بدانیم ، فردی که شیتان ندارد هیچ احساسی ندارد ، گرسنگی ، تشنگی ، درد ، لذت ، خواب ، هیچ احساسی حتی نا را حتی علاقه با تنفر !اگر انشان حس و احساسات خود را از دست بده ، خوب دیگه چیزی برای از دست دادن ندارد . دیگه درکی از ، از دست دادن چیزی ندارد .

در دنیای لایرا تصور افراد بدون یتان محال و بسیار وحشتناک است . ( البته به قول مجله ی عروسک سخن گو فیلیپ خیلی بی شیتانی رو چیز وحشتناکی نشون داد – در عمل نه ، در تعریف افرادی که شیتان داردن – اما وقتی به افراد بی شیتتن می  رسیدیم چیز وحشتناکی به اون صورت که فیلیپ در حرف های لایرا و دیگران بیان کرده بود ندیدیم . ) شیتان ها باید به صاحب خود کمک کنند نه برای آنها مشکل ایجاد کنند . ( حرف سرافینا با شیتان ویل و لایرا ) رفتار شیتان ها بازتاب رفتار صاحبشان است ( از حرف های سرافینا به لایرا در یکی از کتاب های 2 یا سه !!)

 شیتان ها مسلماً اشتباه می کنند . چون منطق ما هم گاهی اوقات دچار اشکال می شه و نظریاتی در قالب اعتقادات و دانسته های ما می ده .مسلماً وجود ما همیشه حرف درست را به ما نمی زند . اشتباه شیتان در حیطه ی دانسته های ما هستند . شیتان ما چیزی جدید به ما یاد نمی ده بلکه از چیز هایی که خودمون بلدیم چیز های بهتر رو انتخاب کرده و در راستای اون ما رو راهنمایی می کنه .

و آخرین نکته ی جالب : شیتان مرد ماده و شیتان زن ن است .

 


راستی من می خوام با افتخار بگم اسم شهر ما قائم شهر در استان سر سبز مازندرانه ! دلم همه ترانی ها ( همه نه بعضی از اون بد جنس هاشون !!!!!) آب بشه ما دریا داریم جنگل داریم همه چی داریم جز برف که ، خوب  دو ساله جدیداً داریم اما منظورم چیه که افتخار می کنم . در شهر شما تهرانی ها تقی به توقی می خوره بسیجی ها و سبز پوشا می ریزن سر هم اما شکر خدا ما اینجا نه بسیجی دارم نه سبز پوش البته داشتن داریم اما همه تابع جمع هستن تا دیگران کاری نکنن خودشون شورش مورش نمی کنن اینجا شده لس آنجلس  آزادی به تمام معنا نیست اما خدا ییش خفقان هم به اون صورت تهران نیست ! مهاجرت کنین پیش ما !![نیشخند]


همه موفق و پیروز و همه چیز باشین و ...

بدرود   

.............................................................................................................

به قول بازیباز ها بسته ی مکمل :

از من درخواست شد درباره ی این که کسی نباید به شیتان دیگری دست بزند بگم .همیشه در داستان های تخیلی مثل آرتمیس فاول خوندیم که دستگاه هایی برای خواندن ذهن افراد و تجاوز به حریم خصوصی افکار مردم وجود دارد . همون طور که شیتان و فرد بدون حرف زدن با هم ارتباط برقرار می کنند و شیتان بدون شنیدن و پرسش از صاحب خود از افکار او خبر دارد . پس دست زدن به شیتان دیگری باید به معنای تجاوز به حریم افکار دیگران باشه . من اینطور فکر می کنم . در ضمن :


هر کس نظری درباره ی شیتان دارد حتماً در نظر ها بذاره تا من به مطلب اضافه کنم و یک مقاله ی عالی تهیه کنیم . 

باتشکر از همه ی دوستان 

مورخه :یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 | 17:25 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

سلااااااااااام به جیگراش به طلاهاش به چاقاش به لاغراش  به اخمو هاش به خندوناش به احمقاش ( شکر خدا نداریم !!!) به باهوشاش و همه و همه.

خوبین سلامتین الهی شکر ! من چند وقت نبودم ، درست . کامپیوترم خراب شد داشتیم خانواده رو می پیچوندیم که مودم سوخته ای دی اس ال بگیرین برامون که به صورت معجزه آسایی گرفتیم سیم رابط تلفن به کامپیوتر در اثر ساییییدگی خرابه و هیچ مشکلی برای مدم کذاییی ما پیش نیومده . ما هم از نارحت شدیم که ای دی اس ال  که خوبه مجبور شدیم از پول خودمان نزدیک هزار و چهارصد بدیم تا سیم جدید و مقاوم بخریم.

خبری هم از ایکس باکس داریم براتون از  دوهفته نامه ی دنیای بازی : مجله ی گیم اینفورمراز حدود پنج هزار خواننده اش ( مثل وبلاگ ما پر خواننده اس !!! ) در مورد کنسولشون و اینکه چند بار خراب شده سوالاتی پر سیدند . تنیججه برای مایکروسافت کمی شوک آور بود به گزارش همین مجله که اسمش سخته (!) 2/54 درصد از ایکس باکس داران گفتند یک بار ایکس باکسشان خراب شده اگر تحت آمار مایکروسافت 30 میلیون ایکس باکس در جهان مورد استفاده قرار بگیرد حدود 72/15 میلیون آنها یک  بار خراب شده و در ادامه دسته ای دیگر از ایکس باکس داران که آمارشان 2/41 بود اعلام کردند برای دومین بار ایکس باکسشان خراب شده یعنی 36/12 میلیون نفر برای دومین بار ایکس باکسشان خراب شده ( سهراب : واقعاً این فاجعه ی بزرگی برای مایکروسافته ! ) باری یک نظر سنجی دیگر هم 9/69 درصد اعلام کردند حد اقل یک نفر را میشناسند که ایکس باکسشان حد اقل یک بار خراب شده . در ادامه ی این اخبار توضیح داده شد خرابی ایکس باکس ها با مدت زمان بازی گیمر های ایکس باکس هم ربط داره آمار زیادی از گیمر های ایکس باکس بیشتر از 3 تا 5 ساعت با ایکس باکسشان بازی می کنند تا گیمر های کنسول های پلی استیشن 3 و وی !

اینم از اخبار روز ایکس باکس انحصاری داش محسن خودمون

ای بابا بچه ها هم دارن یکی یکی پر پر می شن . همه وبلاگ ها داره تعطیل می شه . حیفه . حیفه نویسنده های توانای ما از وبلاگ نویسی که تمرین نویسندگی هست برای خودش کنار بکشن اما ، خوب هر کسی مشکلاتی داره و ما هم باید درکشون کنیم . زندگی عادی وبلاگ نویسی نیست که هر چی دلت خواست بنویسی . خیل پیچ خم داره که باید ردشون کنی .

خوب بیخال دنیا بریمم سر کلاسمون !

 

این جلسه درباره ی خصوصیات یک نویسنده هست . هر نویسنده باید به خصوصیاتی داشته باشه . چه اون نویسنده ی کتاب علمی و تحقیقاتی باشه چه مسنتد چه روانشناسی چه مثل ما تخیلی یا هر نوع دیگه .

فرقی نداره شما چه قشری از افراد هستید یا درباره ی چی می نویسین .این خصوصیات در هر نویسنده ای حتماً هست اما کم و زیاده . باید پرورش پیدا کنه و تنظیم بشه .

1 – عاطفه : نویسنده باید عاطفه داشته باشه . مثلا ر.لینگ با عاطفه تونست سختی یک زندگی در کنار خانواده ای که از خود هری نبودن و به اون سخت می گرفتن و دوستش نداشتن رو توصیف کنه .

دارن شان ، من عاشق عاطفه ی دارن شانی هستم عاطفه ی دارن شان و دِبی ، عاطفه ی دارن که وقتی دید دلش می خواد خون خواهرش رو بکشه گریه اش گرفت ، عاطفه ای که دارن شان به خرج می داد ناب بود . اما عاطفه در هری پاتر کمی جلف پدیدار شد و باعث اشتباه گرفتن حس عشق بین شخصیت ها با چیز های دیگه می شد . باور کنین هری پاتریست ها ! نمی خوام سر کلاس بحث کنم اما چه جوری شخصیتی مثل هری اینقدر سست پایه بود که نفهمید عاشق اون دختر چینیه هست یا خواهر رون . ( نمی خواستم اسم ببرم !!!)

عاطفه ای که خشن باشه وقتی گرابز صحنه ی سلاخی شدن پدر مادر و خواهرش رو دید می شه مثال زد . عاطفه ی بسیار زیبای دارن شان رفتار پدر و مادر کرنل بود زمانی که اون از دیموناتا برگشت و اون ها وجودش رو نمی پذیرفتن .

داستان بدون عاطفه سرد و بی روح می شه و خستگی در اون موج می زنه . عاطفه رو حتی می شه خصوصیات یک فرد مثل غرور اون مثال زد . عاطفه حتماً نباید به معنی قطه ای عاطفی باشه می شه وجود هر احساسی متمایز رو عاطفه ی داستانی نام برد .

 

2 – جسارت : یک نکته ی خیلی مهم ، جسارت . اول نوشته های من هیچ جسارتی درش نبود . فکر می کردم شخصیت من یک قهرمان شکست ناپذیره . اولین داستانی که نوشتم اسمش رو حالا چیزی غیر از چار تا مبالغه ی سر هم شده نمی شه گذاشت . شخصیتی قوی خوب مهربون ، جنگجو ، فوتبالیست ( اون موقع برام مهم بود شخصیتم فوتبالش هم خوب باشه !!حتما خوب باشه !!!!! ) در کل همه فن حریف با کلی ابزار فوق جادویی . الآن می گم چرا درباره ی داستا خودم توضیح دادم . من اون موقع جسارت نداشتم . نمی تونستم ببینم شخصیتم از چیزی بترسه . نمی تونستم ببینم اون مجروح می ش یا غمگین می شه یا حتی می میره . خدا وکیلی به جان تنها برادرم داش دانیا مبالغه نمی کنم اما از وقتی کتاب های دارن شان رو خوندم . مرید دارن شان شدم ، جسور شدم . سهراب ، شخصیت اول کتاب ارواح ، فردی هست که از اعتمادبه نفس کمی برخورداره . می تونه کار هایی مهمی کنه اما به خاطر کمبود اعتماد به نفس نمی کنه . پس من با جسارت می گم شخسیت من اعتماد به نفس نداره . رو لینگ با جسارت می گه دامبلدور ... هست . ( که واقعاً جسارت می خواد به خدا ! معلوم شد رولینگ در این قسمت خوب موفقه چه عجب !)دارن شان به ترسو بودن گرابز به راحتی  اصرار می ورزه . گرابز از ترس لرد لاس و دستیار هاش مدت زیادی در آسایشگاه روانی بود .( که در مقایسه ی عکس العمل کرنل کولی بازی یه تمام معنایی بود )

پس جسارت خیلی مهمه . نه فقط برای اینکه به ضعف شخصیتمون اشاره کنیم بلکه ما با جسارت به قدرت طرف مقابل اشاره می کنیم . به کمک جسارت نویسسنده در کتابش درون مایه قرار می ده . چه درون مایه سیاسی ، روانشناسی ، فلسفی یا هر درون مایه ی دیگه . من دوست دارم کتابم کمی درون مایه ی اجتماعی هم داشته باشه .

آقای فلاح می گه نویسنده برای نوشتن باید  خودش رو بشناسه . آدم با جسارت می تونه خودش رو بشناسه .

 

3- میل به دانایی : به قول پدرم هیچ نوسنده ای تلپ نکرد تو خونه ننشست یکدفه نویسنده نشد یا کتابش جایزه نوبل نبرد . تویسنده تلاش کرد تا چیز هایی  یاد بگیره و نوشته ای مطابق واقعیت های دنیا تحویل بده . نویسنده باید درباره ی چیزی که توی کتا بش توضیح می ده اطلاعات واقعی تحویل بده .

 در این مورد من رولینگ رو تحسین می کنم . اون با دقتی بالا تمام علوم مرتبط با موجودات افسانه ای رو موشکافانه مورد مطالعه قرار داد  و از اون ها در کتابش استفاده کرد . ترول ، شیردال ،مار های افسانه ای و... خیلی موجودات زیادی که الان حضور ذهن ندارم . اون برای این موجودات حتماً مطالعات زیادی کرد چون من هم چند وقته که دارم تحقیق می کنم و می فهمم رولینگ چقدر وارد جزئیات دقیقی شده .

دارن شان درباره ی خون آشام ها اطلاعات خوبی داد . مثلاً در آخر کتاب که دارن و استیو با هم می رن توی رودخونه می اُتن و اونجا جون میدن من دقیقاً یاد کتاب 5 می افتم که دارن توی هزار توی آبی گفت اشباح معتقدن روح خون آشام ها در آب راکد  با آسمون می ره و درآب جاری نمی ره و دیدیم که دارن در دریاچهی ارواح گیر کرد .

نویسنده هر چی دانا تر باشه اثری ناب و نزدیک تر به واقعیت به وجود میاره .

 

ادامه ی این خصوصیات جلسه ی بعد این مطلب  طولانی شد .درباره ی بازی های ایکس باکس  از سایت زیر می تونین اطلا عات مفیدی استخراج کنین .  . سایت :

www.gamespot.com

اگر با امکانات جدید گوگل آشنایی داشته باشین می تونین سایت رو فارسی هم بکنین . از طریق نشونی زیر :

www.google.com/translate

کار باهاش راحته . خودتون می تونین راحت سر در بیارین .

مورخه :جمعه بیستم شهریور 1388 | 19:2 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

بدرود

فعلاً سلام !

اتل متل توتوله 

پات مثل پایه غوله !

شعر دیگه ای نداشتم بذارم . خوب یه پست تفریحی اومدیم بذاریم . 

اوندفعه رفته بودیم بعد شصت سال با خانواده اکبر جوجه ! از اون طرف بابل مسابقات بدتدلب بیندلینک اینگ اونگ    ...ا صلاً چه می دونم . از همین مسابقاته این آدم گنده هاست دیگه !  اومده بودن اکبر جوجه غذا بخورن . واااااااااااااای ! چقدر هیکلشون ناقص بود . همه قزصه بابا ! قرص و آمپول و از این کوفت زهر مار ها ! بیان خون آشام بشن هیکل ورزشکاری ما رو پیدا کنن ! 

من با یکی از اون هیگلی هاش کورس گذاشتم . توی غذا خوردن ! من بد جور نگا می کرد . احتمالاً حسودی می کرد بهم نا مرد !  هه هه می خندی باید پاپیون ببندی  آخه بزبز خندی   متولد چند ی ؟   اِ ه ببخشید از بحس منحرف شدیم ! آره آخرشمن کم آوردم . بیشعور سه تا دیش برنج و دو تا مر غ خورد . من دیگه داشتم می مردم ! 

راااااااااااااااااااااستی . ما ه مبارک رمضان بر شما مبارک . من که روزه می گیرم !! هروز ! ( وای الان سقف خراب می شه رو سرم  !!! ) 

خوب  من تا یه هفته نیستم ! می خوایم بریم به همدان کیف بخریم یا چمدان یا .... هیچی ! 

گرررررررریه ! مامانم گفت پوول جمع کن موبایل یخر من پول دارم جمه می کنم . به مامانم دیروز داشتم درباره ی موبایل حرف بزرنم مامانی می گه کی می خواد موبایل بخره ؟

همه ما رو دارن می ذارن سر کار حتی این مادر ما !

ما رفتیم . اگه تو راه مردیم حلال کنین . نکردین هم به درک ! 

موفق باشین .

بدرود 

مورخه :دوشنبه دوم شهریور 1388 | 20:29 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

خشونت به سبک ارواح خبیث !


سلام !
از امروز تصمیم گرفتم مطالبم رو با یه شعر قشنگ شروع کنم . دیگه حال احوال کردن تکراری شده !

باید جهان را تازه دید، رفت و به فرداها رسید

برای یک آغاز نو، نباید انتظار کشید

به اعتماد دست هم باید گرفت از نو قلم

دوباره خط زد و نوشت از ابتدا قدم قدم

... بی ترس دوزخ یا بهشت 

از زندگی باید نوشت

امیدوارم شعر رو با اعماق وجودتون حس کنین . این شعر منو هر دفعه وادار می کنه یک اثر ، حتی چند صفحه ای ، خلق کنم . اثری که منو نه به دوزخ می بره نه بهشت . منو از همه ی دنیا ها از همه ی لذت ها و بدی ها ، از همه ی احساسات دور می کنه و در خلسه ای ناز و آرام بدون وجود هیچ احساسی فرو می بره .

دلم می خواست جلسه ی سوم کلاس رو برگزار کنم اما اتفاقاً دیشب یکی از خونبار ترین نوشته رو در داستانم خلق کردم گفتم بذارم شما یک کمی حالشو ببرین . از تصور اینکه این نوشته ها به صورت فیلم دربیاد خیلی حال می کنم . فقط اسم شخصت ها رو که مهم تر هستن عوض می کنم تا اگر کتاب چاپ شد این جا رو پیش بینی نکنین . 
حالا برین حالشو ببرین با این مرگ و میر فجیح . اسم فصلی که این نوشته توش قرار گرفت رو ، کشت و کشتار ، گذاشم :
ناهان و رضای تن لش روی تخت هاشون دراز کشیده بودن و از اینکه اون موقع روز اونجا بودم تعجب کرده بودندن . رضا یکی از نوچه ها ی تن پرور و گنده ی سام می گه : اولاً سام نی ! دوماً تا شب موقع بازرسی شما بچه پرو هاهم نمی تونی ببینیش ؛ باید وقت قبلی می گرفتی . مگر اینکه چیز خیلی با ارزشی داشته باشی . خودت می نی که ، با ارزش یعنی چی ؟ ها ؟
انگشتم رو طرف اون کوه خفت و خاری نشونه می رم و به آرومی اونو خم ی کنم .ناگهان چشم های نیم بسته ی رضا گرد می شه و صورتش به رنگ کبود در میاد . می ذارم چند ثانیه ی کوتاه دست و پا بزنه و بعد رهاش می کنم .اون از شدت سرفه روی زمین خم می شه و با صدای بلند سرفه می کنه . ماهان که شاهد این صنه ها بود میاد طرف من و به سمتم هجوم میاره .مشتی رو حواله ی دماغ من می کنه اما وقتی مشتش به فاصله ی حدود ده سانتی دماغم رسید به آرومیمچش رو در هوا می گیرم .قبل از اینکه بعد از این حرکت من حتی نفس بکشه با نوک پام با بیشترین شدت می کوبم به ساق پای ماهان . پاش از کمی پایین تر از زانو کنده می شه و خود مثل فواره ازش بیرون می زنه . استخون سفیدش در میان گوشت و ماهیچه و خونش نمایان بود . ماهان ضجه می زد و از مچ دست راست از من آویزون بود .همون طور که از مچ از من آویزون بود به آرومی مچش رو در دستم فشار می دم . استخون دستش با صدای قرچی که در صدای ضجه ی ماهان که کم کم رو افول و بیهوشی می رفت گم شد و استخون سفیدش پوست دستش رو شکافت و کمی پوست دست من هم خراش داد . ماهان دوبارهاز ته دل ضجه ای دیگه می زنه . همه جا رو خون کثافت اون انگل پر کرده بود و من هم همراه در و دیوار دوشی از خون ماهان گرفتم . به نرمی روی دو دستم او را بلند کردم و محکم پرت کردم به سمت دیوار . با سدای بومبی به دیوار بر خورد کرد و برای آخرین بار زوزه ای دردناک و برای من لذت بخش کشید . ناله ای که برای من از صدای هر سازی زیبا تر بود . نوای انتقام . همین جور داشت از اون خون می رفت فکر کنم از درد بمیره . نه از کم خونی . 
رضا کنج دیوار چمپاتمه زده بود و با اون هیکل گنده و قیافه ی بی ریختش داشت از ترس گریه می کرد .
با آرامش رفتم طرفش و به آرومی انگشتانم رو دور کاسه ی سر اون حلقه کردم . همون طور که یک کاسه ی معمولی رو در دست می گیرم . کم کم به جمجمه اش فشار میارم . آروم آروم فشار دستم رو زیاد می کنم . هیچ جای بدنش به غیز از دهن و صورتش کار نمی کرد . طوری جیغ می کشید که دل سنگ هم آب می شد . اما از منفور بودن صدای جیغ نه دلربا بودن اون . بعد از دو دقیق که فشار دستم رو هر لحظه زیاد تر کردم ، صدای ترک خوردن جمجمه ی رضا رو شنیدم . بعد از چند ثانیه ی دیگه هم صدای خرد شدن آنرا . بعد به سرعت دست هایم رو مثل چکش در هم گره کردم و مثل یک پتک اونو کوبیدم به سرش ؛ تمام مغز رضا پاشید رو دیوار . کل سرش منفجر شد .از گردن به بالا دیگه چیزی روی گردنش وجود نداشت . رشته های سفید و صورتی مغزش در اطراف پخش شده بود و چند رشته هم از انگشتان من آویزان بود . 
از لذت انتقام گرفتن از این دو تا انگل برای تحقیر ها ی بازرسی های شبانه از سر خوش حالی زوزه ای مانند یک گرگ شکم سیر سر دادم و بعد کمی مو هایم را با دست به هم ریختم تا خون به تمامی نقاط اون برسه ! 


اینم یک خشونت تمام عیار به سبک ارواح خبیث !

راستی مطلب قبلی درباره ی خودم نبود ها من موهام سیاهِ سیاه (!) اصلاً هم از این مشکل خوشکل ها ندارم. اون مقدمه ی داستان اول بود ! سهراب هم اسم شخصیت اول داستام بود . نه که اسمم رو خیلی دوست دارم و خیلی هم منحصر به فرده گفتم سهراب خوبه دیگه . 

به ساعت زیر مطلب نگاه بندازین تا عیب و ایراد از تایپ و ویرایش داستان نگیرین ! ساعت 10 /3


برای همه تون آرزوی موفقیت می کنم .

بدرود


مورخه :جمعه سی ام مرداد 1388 | 3:9 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ارواح بی مقدمه می آیند !

سلااااااااااااااااام ! 

خوبین ؟ دلتون برام تنگ نشد ؟ خوب به درک ! ( شوخی کردم !!) [نیشخند] 

امیدوارم مثل  بعضی ها - منظورم شخص خاصی نیست به خدا ! - دچار افسردگی و تابستون زدگی نشده باشید .  این مدارس منفور تر از یونی سوان که شکر خدا مرد هم دارن کم کم باز می شن . 

خوب همین جوری نخواستم یه مطلب بذارم دور هم باشیم و خوش بگذره . می خوام یه سوپرایز براتون داشته باشم . البته امیدوارم هیجان زده بشین .

خیلی از شما می دونین منم یک نویسنده هستم و در حال ن.شتن چند کتابم . این کتاب من که مدیوم نام داره اولین مجموعه از سری ارواح هست و من فعلاً در حال ویرایش و تایپ اون هستم و مسلماً تغیرات اساسی رو اون در حال اجرا هست . کتاب دوم هم به اسم نمی دونم چی بذارم چون سخته [نیشخند] در دست تحریره .

و اینک مقدمه ی کتاب اول برای دوست داران کتاب :


مقدمه 

من سهراب هستم . من مثل همه ی بچه ها ی همسن خودم زندگی خوب و عادی و ساده ای داشتم . دوستان خوب و مهربون ، تفریحات سالم و از همه مهم تر خانواده ای بسیار خوب . 
من از هیچ نظر با دیگران فرقی نداشتم ؛ البته تقریباً از هیچ نظر ! چرا ؟
خوب من مشکلاتی کو چیک دارم که شاید خیلی های دیگه داشته باشند . مثلاً رنگ مو ها و چشم هام . خوب ، مگه سفید رنگ بدیه ؟ آره باید اعتراف کنم من یک زال هستم با چشمایی خاکستری و ترسناک . این رو همه به من می گن . می گن من یک غول سفید موی ترسناکم . 
این موضوع بعد چند وقت برام حل شد . چون من عاشق ترس ، وحشت ، کتاب ها و فیلم های ترسناک و در کل اینجور چیزام . برای همین بدم نمیاد خودم جزو اونا هم باشم . 

اما مشکل دوم و اساسی تر من ؛ من از وقتی کو چیک بودم صدای گیز گیز و یا چیز هایی مثل زمزمه و پچ پچ تو گوشم بود . زمزمه هایی که منو آشفته ، پریشان و گیج و ویج می کرد . همیشه از صدا ها تشخیص میدادم این حرف زدن چند نفر باهم یا با من هست . زمزمه هایی که تنها در سکوت مطلق فقط کمی قابل تشخیصه .
من از هفت سالگی به بعد فهمیدم آدم برای این که با دیگران بجوشه باید مثل اونا بشه . باید همرنگ اونا بشه . راءی اکثریت یعنی حرف جمع . 
از وقتی این ها رو فهمیدم از انزوا در اومدم .به غیر از تنها دوستم دوستای دیگه ای پیدا کردم . کتاب قرض دادم ، و کتاب قرض گرفتم . با دوستام بیرون رفتم و اونا رو به خونه ی خودمون دعوت کردم .
 در کل ، دیگه احساس تنهایی نکردم .
بالاخره به کمک تنها دوست ثابت و پشتیبان من در خیلی از مسائل هدفم رو پیدا کردم . 
من و مانی ( دوست جیگر من ) از کوچیکی با هم بزرگ شدیم و خط علوم کهن یا خرافات خودمون رو درپیش گرفتیم .  
مانی از قدیم منودرک می کرد و هیچ وقت درباره ی مشکل من بهم نمی گفت دروغ می گم ( بزرگ ترین مشکل من و دوستام ) . برای همین من اونو با خودم همدل و یکرنگ می دونم . 


همان طور که در بالا اشاره کردم ، من زندگی معمولی داشتم ! اما مثل هر انسان دیگه یکدفعه زندگی من متحول شد . با یک کتاب . یک کتاب تمام زندگی من رو زیر و رو کرد . 




بدرود

مورخه :دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 | 20:29 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

جلسه دوم کلاس داستانویسی

آدمک آخر دنیاست ، بخند
                                    آدمک مرگ همین جاست ، بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد 
                                   بازی کاغذ ماست ، بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی 
                                   کل دنیا سراب است بخند 
آن خدایی که بزرگش خواندی 
                                    به خدا مثل تو تنهاست بخند 
فکر کن درد تو ارزشمند است 
                                  فکر کن گریه چه زیباست بخند 
 صبح فردا به شبت نیست که نیست 

                                      تازه انگار که فرداست ، بخند 

 راستی آنچه به یادت دادیم 
                                پر زدن نیست که درجاست ، بخند                                          

 

آدمک نغمه ی آغاز نخوان                               به خدا آخر دنیاست ، بخند


سلام درود بر همه ی خوانندگان و نظر دهندگان !
امیدوارم خوب و خوش و سلامت و توپ باشین . تابستون به کام و میل شما باشه و در کل لذت ببرین . 
یادش به خیر من خیلی وقت پیش این شعر رو نصو نیمه داخل وبلاگ گذاشته بودم . حالا کاملش رو پیدا کردم اما نمی دونم شاعر کیه.امروز تمرین بسکتبال داشتیم الآن یک جسد داره این مطلب رو تایپ می کنه ! این چند روز که نبودم و فقط جواب نظر ها رو میدادم دفترم گم شده بود . من یه دفتر دارم که چیزای مهم رو تو اون می نویسم . مثلاً قبل از تایپ این مطلب این رو قبلاً یه بار تو اون دفتر نوشم . فی الواقع تا امروز دفترم رو پیدا کردم تصمیم گرفتم بیام و برای جلسه ی دوم کلاس داستان نویسی مطلب بذارم .


جلسه ی قبل درباره ی سوژه و نقطه ی عطف صحبت کردیم . مثلاً گفتیم در سوژه باید یک حرکت برجسته وجود داشته باشد .

بحث این جلسه درباره ی خصوصیات داستان هست که از سوژه به وجود میاد . 
برای این که از سوژه یک داستان پدید بیاریم باید سه خصوصیت بسیار بسیار مهم داشته باشیم : شخصیت ، ماجرا و تفسیر 


1 – شخصیت : به وجود آورنده ی ماجرا یک وجودیت که در همه حال تفسیری اسرار آمیز دارد .به وجود آورنده و به دست گیرنده ی ماجرای کلی .
این شخصیت باید مشخص باشه . مثلاً در کتاب های هری پاتر اولین شخصیتی که با اون آشنایی مبهمی پیدا می کنیم دامبلدور هست . اما شخصیت اصلی خود هریه .
در حماسه ی دارن شان دارن در مقدمه خودش رو معرفی کرد . یعنی شخصیت خودش رو با ما آشنا کرد . 
در نبرد با شیاطین ما سه شخصیت اول داریم که به ترتیب در کتاب های اول و دوم و چهارم باهاشون آشنا می شیم . 
پرهام در کتاب ارباب نامیرایان مثل حماسه ی دارن شان خودش رو معرفی کرد .
پس شخصیت باید مشخص باشه . 

2 – ماجرا : آقای فلاح استاد عزیز ما ، ماجرا رو به یک دالان تشبیه کرد . شخصیت باید از این دالان که از سوژه پدید اومده بگذره و داستان رو به وجود بیاره . سوژه اسکلت کلی داستانه ، ما در سوژه فقط سه چیز رو جلو جلو تعیین می کنیم . آغاز ، یه ذره از ماجرا و پایان .
 اما وقتی سوژه ماجرای کلی رو پدید بیاره از صد ها راه باید به داستان شاخ و برگ و پیچیدگی بده . خواننده رو گمراه نکنه اما مشغول کنه و به فکر کردن وادار کنه . این کار ها و شاخ و برگ دادن دالان ماجرا رو به وجود میاره . با عرض شرمندگی بایدبگم شخصیت نقش یک حمال رو اجرا می کنه ! باید شما رو تو یه فرقون (!) بذاره از اول ماجرا که شروع دالانه ببره اوج داستان که وسط ماجرا که قله و مرکز اصلیه داستانه و از اونجا ببره به طرف انتهای دالان که داستان رو به پایان ببره . 


3-تفسیر ( درون مایه) : خوب تا این جا شخصیت و ماجرا مسلماً بهم گره خوردن و کار شماست که اونا رو به تکامل برسونین . اما این قسمت مهمترین و سختترین قسمت داستانه.شرمنده اگه این قسمت رو شاید یه ذره مبهم می نویسم ، این قسمت درکش از طریق درک داستان صورت می گیره . وقتی ما یک داستان نوشته می شه باید با یک درون مایه نوشته بشه و اتفاقات سر خود و الکی نیفته . تفسیر داستان اون رو شیرین و قابل درک می کنه . وقتی نویسنده باید برای هر خط یک تفسیر و هدف قرار بده که داستان رو بامعنی و هدف دار کنه . تفسیر نویسنده همون تفسیریه که خواننده داره .در شعر این کار سخت تره . چون از ادبیات استفاده ی بیشتری می شه و ابهامات راه تفسیر رو باز می کنن . مثلاً در داستان نبرد با شییاطین گرابز برای این که از رفتار پدر مادرش مشکوک بود به خونه برگشت و با لرد لاس رو به رو شد . مشکوک بودن گرابز تفسیر خوبی از برگشت بی جای و نا متعادل گرابز به خونه بود .
 قضییه ی « دست سرنوشت » یک جور گول زدن یا پیچوند خواننده هست . می تونه یک بار در داستان به اسم تفسیر قرار بگیره اما برای دفعات متعدد می شه به راحتی نویسنده رو مورد نقد های بد قرار داد که نویسنده داره از قرار دادن درون مایه در داستان طفره می ره یا اصلاً درون مایه ای در داستان وجود نداره و همه چی همین جوری اتفاق می اُفته ! که این خیلی بده و ضعف نویسنده از نداشتن تفسیر و درون مایه رو نشون می ده .
امیدوارم متوجه شده باشین .
خوب این سه مورد همراه با توضیحات مثلث داستانویسی نام دارن . این مثلث بیانگر یک داستانه . هیچ داستانی نیست که شخصیت ، ماجرا و درون مایه نداشته باشه . اصلاً داستانی نمیشه نوشت بدون این سه مورد . 

 امیدوارم بهره ی کافی برده باشین . این مطلب رو سریع نوشتم لطاً غلط املایی و غیره نگیرین ! 
باتشکر از ون هل سینگ عزیز که همش ما رو شرمنده می کنه !


راستی یه سوپرایز توپ دارم برای مطلب بعدی . می خوام بترکونم . ( به قول یکی از بچه ها : خدا می دونه کجا رو می خوای رو سر کی خراب کنی !!)

خدانگه دار دار ، به امید دیدار !
بای تا های ،
گود بای ، 
خدانگه دار ( با لهجه ترکی )
شِما را خدا حفظ هَکِنِه ( مازندرانی )
بای ( با لهجه ی تهرانی لوسی ) 
دیگه بلد نیستم (!) اما 
 بالاخره 

بدرود !




مورخه :سه شنبه بیستم مرداد 1388 | 23:7 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

کلاس داستان نویسی دراکولا

خبر
خبر 
خبر
خوب دوستان جیگر و غیره از امروز از همین مکان دارم اعلام می کنم من از همین پست از همین جا دارم کلاس داستان نویسی که با کمک استادم جناب آقای ایرج فلاح ( استادم در حوزه ی هنری ) پیش می ره رو داخل وبلاگ مکتوب کنم . هر کی هر سوالی داره می تونه برام نظر بذاره . 

جلسه ی اول





ما اگر بخواهیم چیزی رو مورد تحقیق قرار بدیم اونو سوژه قرار می دیم . سوژه اولین گام برای نوشتن یک مطلب هست.
مثلاً من می خوام داستانی با موضوع ارواح بنویسم . پس ارواح رو سوژه قرار می دهم . بعد از تحقیق درباره ی سوژه و پدید آوردن آن به مرحله ی بعدی می رسیم .
تعریف سوژه : اولین لازمه ی نویسندگی ، اولین گام در داستان ، مولد داستان

نکته :پس سوژه از کجا پدید می آید ؟؟!! سوژه از نقطه ی عطف پدید می آید . ای بابا نقطه ی عطف دیگر چه صیغه ایست ؟!!
اگر صبر کنید همین الآن می گم . 
ورود آدم یا ماجرایی به زندگی آدم هر چند کوتاه یا بلند که زندگی انسان را متحول و دگرگون سازد به طوری که راستای زندگی او را تغییر دهد 
قبل از نقطه ی عطف روند عادی جریان دارد .. یعنی زندگی به صورت عادی در حال گذر است . یعنی جایی از داستان که ما کلماتی مثل : مثل همیشه ،مثل هر روز ، باز هم مثل قبلاً ها و... کلماتی از این قبیل به کار می بریم . 
مثلاً روند عادی در کتاب سرزمین اشباح تا قبل از تبلیغ سیرک عجایب در داستان وجود داشت و بعد از او نقطه ی عطف داستان را با سیلاب ماجرا ها در خود فرو برد . 
درکتاب سرزمین شیاطین جلد اول ، گرابز هم از مدرسه زمانی که مادرش برای شکایت از وضع مدرسه آمد تا زمانی که به رفتار مشکوک پدر مادرش پی برد وجود داشت و باز دوباره داستان به نقطه ی عطف رسید .
در کتاب های هری پاتر هم نقطه ی عطف زمانی بود که هری فهمید دارن یه چیزی رو ازش قایم می کنن .همون موقع که خیل نامه ها از هر سو بر آنها جاری می شد .
پس هر کتابی از روند عادی شروع می شه حتی کتاب های آرمان آرین و حتی دوستان عزیزمون بابک پارسیان و آریا فرمانی .

پس روند عادی قبل از به وجود آمدن نقطه ی عطف واجب است . اگر واجب نباشد شاید می شود گفت در کیفیت کار و آشنایی خواننده با داستان موءثر است . 
من این اشتباه رو در کتاب ارواح خودم کردم و حالا امیدوارم بتونم در بازنویسی بعدی حلش کنم .
منبع و جایگاه سوژه : این منبع به راحتی به هم ریختن اتاق خوابتان پیدا می شود . هزاران سوژه برای هر نویسنده گرچه تازه کار یا ماهر در حال چشمک زدن . است و الآن ساعت 1:42 دقیقه ی شب یا صبحه می خوام همین جا که نشستم براتون یه سوژه خلق کنم ! پس یه ذره صبر کنین ...آها !! ببخشید یک کم معطل شدید (!) اما همین الآن یکیشون رو صید کردم . اما نمی خوام بخورمش باید پرورشش بدم تا بزرگ شه . داستان پسری که یک تقویم داره . مثل هر روز که تقویم رو باز می کنه تا اطلاعات اون روز مثل مناسبت ها یا دیدن روز هفته به دست بیاره به اطلاعات جنون آمیزی دست پیدا می کنه که بارنگ قرمز روی دفترش نقش بسته بود . کلماتی اسرار آمیز و ... وحشتناک!
دیدید چقدر راحت سوژه گیر میاد . اما نکاتی درباره ی سوژه وجود داره که به پرورش اون کمک می کنه و اون رو بی مصرف وبدون انتها نمی ذاره .سوژه در دفتر خاطرات ، صفحه ی حوادث ، خیابان ها و البته مردمش ، داستان های کوتاه ، یک اسم ، یک جمه ، یک خواب ، یک قیافه ، یک تفسیر و و و هزاران هزار چیزی که در اطراف ما به وفور موجود است .
شاید اکثر شما کتاب های آر. ال.استاین رو خونده باشید اما به اندازه ی دارن شان به اون واکنش نشون ندادین ( تو رو خدا فکر نکنین من فقط دارن شان خوندم . درسته کتاب های دیگه ای هم خوندم اما تو دارن شان از همه بیشتر تسلط دارم . ) استاین سوژه هایی نسبتاً موفق داره اما از هنر داستان نویسی استفاده نمی کنه . همون طور که هورریتس که نویسنده ای هم سطح استاین هست این کار رو می کنه اما سوژه هایی بچه گونه انتخاب می کنه !
در نوشته ی بعدی درباره ی سوژه ونقطه ی عطف مطالب جدید دیگر چیز هایی به شما ارائه میدم .

مشق شب :
 اگه دنبال تقویت داستان نویسی و قلم خودتون هستین سه تا نقطه ی عطف بنویسین که از یه روند عادی به نقطه ی عطف برسن و شامل حال یه نقه ی عطف کامل و شامل بشه .  



همه موفق و پیروز باشین .
بدرود یا همون ... بای تا های !!!



مورخه :سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 | 2:32 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

سه گانه ی شهر

امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید و کتاب هاتون رو مرتب بخونین و اگه دستی به قلم یا کیبرد می برین سریع ولو نشین زمین و به حالت غش و ضعف بیفتین ( نکته : ظرفیت خوب چیزیه ! ) .

امروز  نقد سوم کتاب های دارن شان که درباره ی سه گانه ی شهر ( کتابی که هنوز چاپ نشده اما نوشته شده ) نوشته شده رو قرار می دم .   بخونین خیلی با حاله ! اگه این کتابه چاپ بشه من دوست دارم حتماً بخونمش . وای باید خیلی باحال باشه !!


قسمت سوم _سه گانه شهر


در مورد این مجموعه تا وقتی به انتشار نرسه و مخاطبینش رو جذب نکنه واقعا نمیشه نظر زیادی داد .
اما من باید بگم اینبار درن شان جداً یک هنر نمایی کرده شاید بعضی ها بگن این رمان مانند مجموعه های حماسه دارن شان یا دیموناتا نمیشه. اما من جلد اول رو که دارن برام فرستاد باز بینی کردم در این مجموعه باید این نوید رو به مخاطبین بدم که اگر کسی سه گانه شهر ها رو بخونه میفهمه که این کتاب بسیار از دیموناتا و حماسه دارن شان جذاب تره ، چون بر خلاف همیشه اینبار این کتاب مانند دیموناتا درونش جادو وجود نداره که شخصیت ها از مرگ قصر در برن و مانند حماسه دارن شان هم کسی همراه قهرمان داستان نیست که قوانین بقا رو براش گوش زد کنه پس نتیجه میگیریم که این بار در آخر هر کتاب قهرمانان کتاب با مرگ روبرو هستن ،من نسخه ای رو که خوندم واقعا جذاب بود اما از ذهن دور نیست که این مجموعه خارق العاده جذاب به چاپ نرسه .
من تصمیم گرفتم قسمتی از جلد اول سه گانه شهر ها رو که قرار اگر به چاپ برسه با نام ظهور هفتم باشه که درن خیلی در فکر تغییر این نام است ،رو براتون بذارم 
.
«شب سرد زمستان بود.فقط دو روز تا کریسمس مانده ؛ و خیابان ترادلیکلر یکدست از برف سفید پوش شده بود . بارش سنگین برف از هفته گذشته حتی یک لحظه هم قطع بند نیامد.
ماشین هایی که در خیابان پارک کرده بودند زیر دانه های سفید برف مانند پتویی از سرما خفته بودند 
با اینکه چراغ ها خیابان را روشن میکرد ولی خیابان در تاریکی عجیبی فرو رفته بود. تمام ساکنان خانه های خیابان با خیالی آسوده به خواب رفته بودند بی خبر از آن که در نزدیکی آنها اتفاقاتی در حال رخ دادن بود. در یک نگاه به نظر می امد که هیچ چیز تکان نمیخورد.
ولی از انتهای خیابان موجودی سیاه رنگ به آرامی در حال قدم زدن روی هوا بود.
هیچ ردی از خود باقی نمی گذاشت ؛چشمان قرمزش در تاریکی در جست و جوی چیزی بود.
وجودش هوا را سردتر میکرد با خود چیزی را زیر لب زمزمه کرد 
-sisma hulma auji dakha oeni woiu
زمزمه ها کم کم بلند میشد ،و چراغ ها هم بصورت هماهنگ و اسرار آمیزی نور خود را از دست میدادند .
موجود خوشحال بود برای آخرین بار بازگشته بود تا کارش را برای همیشه تمام کند ؛کاری که برای آن شش بار زنده شد و هفتمین بار داری قدرت مافوق تصور بود امسال سالی بود که برایش ارباب قدرت شدن را به ارمغان می آورد.
در نزدیکی خانه ای قرمز رنگ ایستا، در همان حالت به خانه زل زد .بالاخره جایی را که به دنبالش بود پیدا کرد. به پنجره سمت چپ طبقه بالا خیره شد می دانست که کسی را که دنبالش آمده در انجا با خوابی خوش و بدون هیچ نگرانی به استراحت میپردازد تا چند روز دیگر اورا دیدار میکرد او منتظر آن لحظه بود .
خیابان کاملا تاریک شده بود ؛چند دقیقه بعد صدای زمزمه ها زیاد تر شد. به غیر از موجود صداهای دیگری هم شنیده میشد . شش جفت چشم قرمز درخشان دیگر هم پدیدار شدند . در آن نزدیکی چند موجود دیگر همانند خود موجود اولی نزدیکش شدند . شش موجود عجیب به اولی رسیدند همه همانطور مانند اولی خوشحال بودند ،صدا ها و زمزمه ها با یکدیگر هماهنگ شدند. همه کنار موجود اولی بودند و با زبانی بیگانه به صحبت پرداختند صدای آنها جیغ مانند بود. مانند این که ؛ داشتند با هم دیگر سوت میزدند. چنان صداها منظم بود که خیابان را آوازی سوزناک پر کرده بود.
جانور اولی با یک حرکت ناگهانی ناپدید شد و بقیه هم بعد از چند ثانیه به همانجایی که آمده بودند رفتند .
خیابان ترادلیکل باز در سکوت شب هنگامش به خواب برفی فرورفت .»
خوب خوندین این قسمت رو همانطور که دید اشکالات نگارش درون این نوشته موج میزد فراموش نکنید این یک متن خام و هنوز شاخ و برگ بهش اضافه نشده اما امطمئنم همه دوست دارین بدونین این موجود عجیب چیه؟
اشباح یا دیموناتا ,که مطمئنن نه ؛اجنه!البته که نه اینم زیاد برای درن بچه گونه است . خون آشام ها!!!ابداً درن هرگز از اثار دیگران الگو برداری نمیکنه بویژه استفنی مایر.(نویسنده کتاب سپیده دم)
چیزی که معلومه اینه که این موجود معمای جلد اول این مجموع است شاید برخی ها با توجه به اسم سه گانه شهر اون را یک سه جلدی بدونن اما هنوز معلوم نیست که این کتاب به چند جلد خواهد رسید اما من با توجه به هسته اصلی و محور این داستان نوید بیش از سه جلد رو میتونم به همه بدم .
شاید براتون جالب باشه درمورد جمله احتمالی روی جلد اول بدونین جمله ای منتخب از دیالوگ ها جلد اول اینه:
(مسیر که در آن بین مرگ و زندگی دست پا میزنید ،مسیر هولناک به نام مسیر ظهور...)
این عنوان روی جلد هست اما من نظرم اینه که بجای اینکه مانند مجموعه دیموناتا روی جلد بنویسیم سلطان درجه یک وحشت بنویسم سلطان درجه یک هیجان! 
این کتاب علاوه بر صحنه های وحشتناک پیش از حد هیجان چاشنیشه طوری که مثله مجموع دیموناتا فقط درون مایه وحشت نداره .
در آخر باید باز هم خدمت همه بگم که این مجموع ممکنه که به چاپ نرسه اما اگر به چاپ برسه شاید که نه اما مطمئنن کتابی بسیار پرفروش خواهد بود طوری که به گفته یکی از دوستانم در انتشارت احتمال اینکه جلد اول از این مجموع در شش ماه به تجدید چاپ برسد کم نیست.






مورخه :سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 | 2:22 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ارواحی از همیشه قوی تر !

سلااااااااااااااااام خوانندگان جان !

خدا این صالح علاء رو نکشه که هر شب تو دوقدم مانده به صبح عسل می خوره و شکر می ریزه !

همون طور که همه می دونین و امیدوارم بدونین جلد نهم داره فصل به فصل داخل سایت دارن شان فنس قرار می گیره و منم الآن منتظرم فصل هیجدهم بیاد . خوب اگه مستقیم برید به سایت زی ، یعنی دارن شان فنس خیلی بهتره : 

http://www.darrenshanfans.ir/

این سایت سه تا نقد از سه مجموعه ی دارن شان گذاشته من هم در آخر اونو براتون میذارم .

وای خدای من ، منم دیگه لاستی شدم . معتاد شدیم رفت ! خداییش لاست خیلی باحاله اگه می خوایین اینترنتی ، سریع ، راحت و ارزون به دستتون برسه برین سایت زیر . دی وی دی های منو سه روزه آوردن :

www.toproz.com

کلاً الکی لاست ، این لاستی که ما می بینیم نشد . خیلی باحاله . حتماً ببینین . من فرار از زندان رو گرفتم اما همون روز دادم به پسر عمه ام .  در کل ضرر می کنین نبینین دیگه . 

دارن شان هم الآن تا فصل 17 اومده همین غروب 18 هم میاد .

این هم دوتا از سه نقد دارن شان . بعدی رو هم بعداً می ذارم :

قسمت اول_ حماسه دارن شان

درن شان یک نویسنده است که قصد داشت بیشتر برای بزرگسالان قلم بزند تا نوجوانان .
درن یک نسخه از سیرک عجایب رو که بصورت تفریحی و برای لذت خودش در یکی از تعصیلات تابستانه به قلم کشیده بود برام ایمیل کرد تا نظرم رو در موردش بدم و یک سری کارهای ویراستاری را اعمال کنم داستان بسیار جذاب بود مخصوصا این که درن سعی نکرده بود مانند دیگر نویسندگان یک شخص خارجی را قهرمان قرار دهد و از زبان آن داستان را به روایت بکشد. بلکه خودش رو قهرمان داستان کرده بود من همان موقع با اصرار زیاد من به درن او را ترغیب به چاپ کتاب کردم کتاب چاپ شد و در عرض 9ماه دو بار تجدید چاپ شد .همان موقع بود که درن شروع به نوشتن جلد های دیگر این مجموعه کرد و من هم دور را دور در برخی فصل ها برایش تغییراتی ایجاد میکردم، تا هیجان انگیز تر بشه تا اینکه در یکی از جلد ها که اگر اشتباه نکرده باشم کوهستان اشباح بود در یک فصلی که قرار بود قهرمان داستان در امتحان اشباح شرکت کنه و در یکی از مراحل این مسابقه باید قهرمان داستان از یک تونل پر از آب شنا کنان بیرون میامد، و در قسمتی از یک کانال به خارج از کوهستان اشباح میرفت. درن شاید تقریبا 12 بار این فصل رو پاکنویس کرد تا بتواند احساسات قهرمان داستان وتوصیف صحنه روبرای مخاطبش قابل تصور و درک بکنه. درن با من مشورت کرد و گفت : که واقعا داره به این نتیجه میرسه که این فصل رو حذف کنه ،من به درن پیشنهاد دادم که به استخر بره و سعی کنه همونجور که قرار قهرمان داستان توی آب شنا کنه او هم اینکار رو بکنه، درن تقریبا سه ساعت در استخر ماند تا وقتی که حس کرد حالا میتونه اون حسی رو که انتظارش رو داشت به قلم بکشه و مخاطب رو بیشتر جذب کنه.
و در قسمتی به پیشنهاد درن قرار بود ارباب شبح واره ها کوردا اسمالت باشه که من درن رو مجبور کردم یک ایده بهتری رو برای ارباب شبح واره ها به قلم بکشه، ایده ای که هیچکس انتظارش را ندارد یک ایده حیرت انگیز که اونم پیشنهاد داد شخصیت دوم یعنی استیو ارباب شبح واره ها باشه اما چیزی که خیلی معما شد، پایان حماسه درن شان بود که درن بجای اینکه قهرمان رو بکشه اون رو به بعد زمان برد و به شکلی دیگر باعث شد قهرمان کتاب به جلد اول برگردد و سرنوشت نا معلومی برای قهرمان پیش بیاید. که جدا اوج هنر قلم درن شان را به همه نشان داد. اگر دقت کنید در کتابهای درن شان رگه احساسی کمرنگی وجود دارد که در حماسه درن شان این رگ بوضوح از حاشیه به هسته داستان کشیده شد. که کمی داستان رو جذابتر و استرسی تر کرده بود ،قرار بود درن حماسه درن شان رو در دوسری به انتشار برسونه سری اول یک دوازده جلدی وسری دوم یک پنج جلدی اما گویا تصمیم گرفت کتاب رو با هاله ای از معما و سوال به پایان برسونه.

قسمت دوم _دیموناتا

کتاب دیموناتا واقعا جذاب بود اما چیزی که من رو جذب کرد خلق یک سبک جدبد تحریری بدست درن بود. 
ببینید درن اول می خواست کتاب رو سوم شخص بنویسه. اما دوست نداشت یک همچین هسته موضوعی به این قشنگی با چند نقطه ضعف با مخاطب روبرو بشه. پس اومد از زبان هر شخصیت ماجرا را به تحریر کشید این واقعا ایده جالبی بود. ببنید الان شما وقتی کتاب رو میخونید به راحتی میتونید احساسات درن رو درک کنید چون شما خودتون رو جای تک تک شخصیت ها گذاشتین و درکش کردین و از همه مهمتر شما با سه دید از سه شخصیت به موضوع نگریستین، پس مطمئن دید کلی شما درست مانند نویسنده است .
دیموناتا خیلی کش دار شد مثلا اینکه دارن بیاد در مورد هر شخصیتش یک کتاب بنویسه بعدم برای هرکدامشان یک کتاب
ماجرا درست کنه کمی آزار دهندست هرچند تکه های پازل دیموناتا تا جلد ددمنش (جلد پنجم این مجموع) پیدا نشد ولی مثلا
جلد هفتم سایه مرگ ،محور اصلی رو دنبال میکرد اما جلد هشتم حاشیه بود یعنی فقط میخواست به نفرین مخوف گریدی ها اشاره کنه همین و علت برای ورود درویش و میرآ به دیموناتا ایجاد کنه همچنین شخصیت نیمه شیطان و نیمه انسان برانابوس را به ما نشون بده . جلد نهم که بسیار هیجان انگیزه تقریبا میشه گفت مقدمه برای هسته داستان و جلد دهم رو که دارن برای یه سری ویراستاری به من ایمیل کرد واقعا سرشار از هیجان و ترس بود طوری که به نظر خودم جذابترین اثر درن شان است.هرچند درن گفت خیلی دور از چشم نیست که دچار تغییراتی بشه اما پایان دیموناتا بر خلاف سرزمین اشباه نه معماست نه اصرار آمیز یک پایان که حتی کسی فکرشم نمیکنه.
درن رو که میشناسید همیشه عادتشه ضربه آخر درست جایی که انتظار نداری بهت بزنه.شاید دوست داشته باشین بدونین دیموناتا چجور خلق شد .
درن همیشه یک دفترچه یادداشت و یک خودکار همراهشه او معمولا توصیفات شخصیت هاش بهش الهام میشه.
در سال 2001 درن داشت سخت روی یک طرح جدید کار میکرد اما هرچه سعی میکرد نمیتونست چیزی وحشتناکی رو تصور کنه اونجا بود که دارن در حالی که داشت قهوه میخورد شخصیت لردلاس رو به قلم در آورد اما قصدا داشت اسمشتو بذار فری تینین گر اما بعد ها به این نتیجه رسید که باید اسم ها کوتاه و اصرار آمیز باشن که هم هیجان کتاب حفظ بشه هم مخاطب قادر به حفظ اسم شخصیت ها باشه که بعدها اونها رو از یاد نبره پس نام این ارباب شیطانی به لرد لاس تغییر یافت.
اما درن هیچوقت سعی نکرده شخصیت های وحشتانک کتابش رو بسازه یعنی مثلا در حماسه درن شان از اشباح و در دیموناتا از شیاطین استفاده کرده موجوداتی که قبلا شناخته شدن دارن باید یک موجوداتی رو خودش از تخیلش بوجود می آورد وجایگزین شیاطین میکرد من یک سه جلدی از سری اول دیموناتا به شکلی دیگر که در آن درن موجوداتی رو ساخته بود رو خوندم جدا جالب نبود از کسی مانند درن بعید بود که اینقدر توی خلق شخصیت های زشت بدتر از شیاطین فقیر باشه. میدونم متعجبین!
چیزی که واقعا مخاطب رو به سمت خودش می کشید هیجان داستان بود. ببنید شما چندبار این سه قهرمان با مرگ روبرو شدند اما هر با با کمک برانابوس نجات می یافتند.
توصیف صحنه خوب دارن و بیان بی آلایش احساسات شخصیتهاش باعث هیجان و جذابیت داستان میشه. شاید وقتی جلد ده رو خواننده بخونه هنر نویسندگی دارن رو ستایش کنه.
درن خیلی مردمی نیست مثلا توی تورهای کاریش بیشتر به کشور های اورپایی و امریکایی میره که این برای یک نویسنده وجه بدی داره مثلا من چند روز پیش داشتم با موتورهای جستجوگر ا
آسیا به دنبال سایت طرفدارن دارن شان میگشتم و جدا تعجب کرد چون کسانی با زبانی بیگانه اینقدر خوب توانستند عمق مطلب دارن رو درک کنن. و طرفدارش هم باشن من سایت طرفدارن دارن شان رو در چند کشور آسیا از جمله ژاپن ، ایران و عربستان دیدم،اما چندین بار با درن صحبت کردم که از طریقه مکاتبه با انتشارتی که کتابهایش را در این کشورها چاپ کردند اجازه ورود به کشورها رو بگیره و یک همایش رو برگذار کنه تا طرفدارن اسیایی هم بتوانند با درن از نزدیک روبرو شوند بتوانند سوالاتی از دارن بپرسن. اما دارن بخاطر مسائل سیاسی این حرف من را نپذیرفت! دارن باید بدونه که سیاست با نویسندگی کاری نداری یعنی یک نویسنده هرچی مردمی تر باشه بیشتر دوستش دارن .

دوستان همه بدرود و به قول یه سری بای تا های !!!!!!!

مورخه :شنبه دهم مرداد 1388 | 14:5 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

دارن شان

دوستان برین از وبلاگ زیر کتاب نهم دارن شان رو فصل به فصل دانلود کنین . 

http://www.silverbaronz.blogfa.com/

فصل اول تا هجدهم تا به حال در سایت گذاشته شده . 

مورخه :جمعه دوم مرداد 1388 | 15:28 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

مظفر

سلاااااااااااااااااااام و درود بر همه ی هم  میهنان و دوستان گرامی !

امروز می خوامن به معنای واقعی تو هم تو هم مطلب بذارم .

1 - از علیرضا و بابک پارسیان و آریافرمانی هیچ خبری نیست . اگر نشانی از زنده بودن این دوستان عزیز پیدا کردید من خبر کنینین دلم برای همشون تنگ شد !!

2- دیروز به اجبار من و داداش دانیال مامانو بردیم برامون قناری بخره . اتفاقاً اون آقا الاق گوش های ناز و مامانی زیادی داشت و از قضا داداش جان قناری رو با طوطی اشتباه گرفت و به گریه افتاد که من خرگوش می خوام . طی امضای چند قرار داد دندان شکن میان من و مامان که همه به ضرر من بود ما یه خر گوش مامانی خریدیم و طی جر و بحث های زیاد و ... پی بردیم خرگوش جان آقا پسر تشریف دارن . و باز طی کلی فکر و تفکر طویل اسم خرگوش جان را مظفر جان نهادیم (!!!!!!!!!!!!!!) حالا کل بدبختی های  این حاج آقا گردن منه و دانیال داداش فقط وظیفه ی مهم و بسیار سخت تماشای خرگوش را به عهده دارند . 

3 - مجله ی بازی منتشر شد و یه نقد درباره ی پرتوتایپ جان نوشت و نمره ی توپ 16 از 20 رو به اون داد که فکر کنم اون هم به خاطر ارادت آقای نمازیان (همه کاره هیچ کاره ی مجله ) به اکتیویژن ، تهیه کننده ی بازی بود . 

4 - مجله ی بازی پرونده ی بازی به یاد ماندنی کرم ها رو نوشت  

5- تو تایپ داستانم یه صفحه پیشرفت و در نوشتن داستان دوم یک و نیم صفحه پیشروی داشتم ! ( زیاد پیشروی داشتم ها ) 

6 - دارم پول جمع می کنم موبایل بخرم . البته با این وضعیت پول جمع کردن من شاید برای نوه یا نتیجه ام بتونم یه یازده دوصفر بخرم .

7 - برین ایکس باکس بخرین من دیگه کارم داره به تزریق می کشه از سر اعتیاد به این نا لوطی .

8 - ایییییییییییش ! توتاکسی که داشتیم بر می گشتیم خونه اون الاق گوش نفهم شا ..شید . با اینکه تو قفس بود و زیر پاش هم یه چیز بود ( برای همین امور ) دو قطره از اونش ریخت رو پام . منم با این که ریخت رو شلوارم رفتم حموم !

9 لیست بازی های ایکس باکس من :

1-   prototype

2-  PES 2009

3 -  resident evil

4- GTA IV

5 - مورتال کمبات جدید

6-  street Fighter IV

7 - Riddick

8- ASSASSINS creed

9- HAlo 3

10 - farcry2

11 - ninja blade

12 - dead space

13 - F.E.A.R2

14 -  H.A.w.x

15 - Guitar Hero ( metallica

16 - گریس آو وار 2

همین دیگه شونزده تا بازی کم نیست .

10 اسم موبایلی که من دوست دارم : HTC Touch Diamond2

برین جی اس ام کلی مطلب درباره ش نوشته .

12 - گریس آو وار اونجا که گیر کرده بودم در رفتم .

13 - از همه ی دوستان و آشنایان درخواست می کنم درباره ی ارواح هر چی می دونن تو نظر ها تخلیه کنن . 

هر کاری دارین نظر بذارین .

همتون موفق باشین در ضمن محسن یگانه و سیروان خسروی هم گوش بدین و کتاب هم بخونین . 

بدرود

 

مورخه :جمعه دوم مرداد 1388 | 15:2 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ایران 50 سال بعد

50 سال بعد ، خبر ساعت 20:30 ...... 
سلام و صلوات بر محمد وال محمد... (و بعد از قراءت سوره بقره) اخبار امشب را به صمع و نظرتان میرسانیم......: 



* قیمت هر سکه طلا امروز در بازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید. 



* ایران خودرو: هفتاد و نهمین مدل پژو با نام پژو XD-870-PL Q آماده عرضه به بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول آنتن آن 10 سانتی متر افزایش داشته چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گران تر است. 

* با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز فیل .. تر نشده اند به سه عدد رسید. 

* برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت. علی دایی: هلوز قثد ندالم که از دنیای فوتبال خداحافثی کنم و شلایط خوبی بل تیم ملی حاکم اثت ...... به قولی...... 

* دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش داده و آنرا از 63% به 62.5% برساند. 

* یکصد و شصت و سومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصد و سی و دومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود. 

* به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند. 

* یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح و اصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سال کاهش دهد. همچنین وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد. 

* نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد و دیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند. 

* شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد. 

* به علت برخی مشکلات و نواقیص، چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد. 

* قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند. 

* روئسای جمهوری اسلامی انگلیس و جمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن و عدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند. 

* امسال مراسم سالروز پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5 ماه افزایش می یابد. 

* 70 درصد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالیست که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد. 

* از این به بعد صدا و سیما برای انتخاب مجریان زن، مسابقه ملکه زیبایی برگزار می کند. 

* نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد. 

* مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم. 

* شرکت ایرباس، طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارج شده اند.

مورخه :شنبه بیست و هفتم تیر 1388 | 15:4 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

برگشت از شهر اِس اِس ها !!!!!!!

سلااااااااااااااام اِس !
خوبین اِس ؟! چه خبر اِس اِس ؟
استقلالی نشدم اِس ! اصفهانی شدم اِس ! شما هم اگر چها ، پنج روز در سرزمین اِس اِس ها باشین به این روز می اُفتین . حالا کینگ آف وب اومد تا به کمک کینگ آف اینترنت برسه . ( یعنی من اومدم به ورقا و با کمک اون به این وضع سر و سامون بدم . ) 
خوب زِ اول اِس اُِ شروع می کنیم . 
مواد قانونی که قراره از جلسه ی بعد در کنفدراسیون در هم بر هم مطرح بشه و مورد باز بینی قرار بگیره . من فقط برای خودم رو مطرح می کنم از ورقا و سولماز هم خواهش ی کنم موارد خودشون را اگه تونستن تا قبل از جلسه ی آینده همین جا مطرح کنن تا وبلاگ ما از این بی سر و سامونی در بیاد .
1 – دیگه حتماً باید نظر ها با تاءیید ثبت بشن .
2 – نظر های بی ربط به محض رسیدن پاک بشه . 
3 – مطالب تحریک کننده در وبلاگ قرار نگیره . 
4 – حتی جواب نظر های بی ربط داده نشود . 
فعلاً همین ها هست بعداً شاید در یک بیانیه در ویبلاگ چیز هایی دیگه ای هم بذارم . 


مورخه :شنبه بیست و هفتم تیر 1388 | 14:45 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

 ای خدا چرا دنیا اینقدر عجیب غریبه ؟!

چرا تو کشور ما بچه های 5 یا 6  ساله باید مثل مرد 25 یا 30 ساله دربارهی انتخابات و حرفای گنده بزنن ؟

یه چیزایی اعصاب آدمو به هم می ریزه . 

دلم می خواست درباره ی خیلی چیزا یه شما بگم مثلاً از کتاب خودم که اسمش اکسکالیبور بود بدم اومد . می خواستم بگم روزا برام زود کذشت . می خواستم بگم نمیتونم وزنم رو کم کنم ( تو رو خدا نگین قدت 188 هست و شکمت به چشم نمیاد . مریضی که برام میاره ) دلم می خواست خودم رو یه تخلیه ی رو حی روانی ، یه درد دل محکم بکنم . اما خوم به خودم گفتم .. سهراب تو رو خدا با گذاشتن مطالب سوگوار دوستات رو مهمون انرژی منفی نکن . در عوض مینویسم ... کتاب اولم نا موفق اعلام شد اما دارم دو سری کتاب می نویسم که اسمشون ارواح و بعدی در سرزمین اِالف ها  نام دارن .

تو کتاب ارواح که حالا آماده هست و در حال تایپ و ورایش هست دربارهی زندگی یک مدیوم بحت می شه و کتاب دوم به رشتهی تحریر درنیاوردم اما به محض اینکه حسابی پخته شد یه چیز توپ ازش درمیارم . 

میگم روزایی گذشت به هر حال گذشت ، مهم آینده ی روشنه !

می گم از غذا خوردن لذذذذذذذذذذذذذذذذذت می برم حالا یه وقت نیاز شد رژیم هم می گیرم . 

می گم من یه ایکس باکس دارم که روزی 6 ساعت در سسه شیفت صبح ، ضهر شب حالشو می گیرم . 

دیگه به چیزایی که ندارم فکر نمی کنم . نا شکری نمی کنم . فقط گفتار نیک ، کردار نیک ، پندار نیک .

دیگه نمی گم ندارم ، شکایت نمی کنم ، پنجره رو باز می کنم و داااااااااااااااااااادمیزنم :

خداااااااااا یاااااااااااااااا ، شکرت ، شکرت ، شکرِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ت ! دوست دارم . 

به نظر سنجی جدیدم حتماً پاسخ بدین .

بدرووووووووووووووووووووووووووووووووووود !

مورخه :شنبه بیستم تیر 1388 | 0:40 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

پرو تو تایپ

م
دختره از باباش می پرسه : بابا !
بابا : بله دخترم ؟
دختر : بابا ، شما از من بیشتر می فهمی ؟!
بابا : بله ، دخترم !
دختر : چون شما کچلید بیشتر می فهمید !!!!؟؟؟
بابا که خجالت زده شده بود : نه دخترم . بابا ها همیشه بیشتر از بچه ها می فهمن .
دختر با نیشخند شیطنت آمیز : بابایییی ، یعنی بابا بزرگ از شما بیشتر می فهمه !!!!!؟؟!؟!؟؟
بابا که حس کرد داره کم میاره با تته پته :اِ ... ب ... بله عزیزم !
دختر با تعجب گفت : پس چرا به جای انیشتین ، پدرش مشهور نشد ؟


سلام دوستای خودم !
امیدوارم حال کافی را برده باشید !این متن یکی از کمیک استریپ های بزرگمهر حسین پور بود .
امروز می خوام درباره ی بازی پروتوتایپ بنویسم . آره دیگه ! ما هم آره ! من که تو مود بازی نبودم حالا از فردا روزی دو تا تفسیر بازی میذارم تا حو صله ی ملت رو سر ببرم . 
بازی پروتوتایپ یکی از بازی های اکشن و هیجانی و خشن هست که چند وقت پیش ، یعنی اواخر خرداد ماه منتشر شد . شخصیت اول بازی الکس نام دارد و طی حوادثی حافظه دیگه نداره ! ( حافظه شو از دست داد ) 
حالا ما نمی دونیم از کجا یه پا اِویل شد برا خودش می تونه بره تو خیابون فرت فرت آدم بکشه . منم که اصلاً حال حوصله ی دمو ها ی بازی و چار تا یه قرون دوبله کردن حرفاشون رو ندارم فقط مثل ... مرحله می رم – البته اگه وسط بازی ایکس باکس به تسخیر برادرم که مسلماً همیشه حق با اونه در نیاد –.
داخل بازی با کشتن پلیس و منفجر کردن هلیکوپترو تانک جون و پول می گیری و از فروشگاهی که معلوم نیس به غیر از آپشن بازی دیگه کجاست می تونی قدرت هم بخری . 
کشت و کشتار بازی به حد غیر قابل وصفی خون آلود و بی رحمانه و ، شرمنده ی شما لذت بخشه . وقتی آدما رو که می خواد بکشه پاره پاره می کنه خون اینور اونور می پاشه حال می ده .  
پرواز ، به قیافه ی دیگران در اومدن ، پرش فوق بلند ، سرعت ، بلند کردن همه چیز غیر از تانک و سا ختمون و غول ها ، خرید دست سنگی شدن ، دست چنگکی شدن ، دست برقی شده ، سپر دفایی با حال ، نا مرئی شدن ، سوار تانک شدن ، از دیوار راست بالا رفتن ، مثل مرد عنکبوتی از دیوار بالا رفتن ، و ...
یه عالمه خصوصیات با حال که دراول بازی که احتمالاً برای آشنایی با بازی همه چیز آزاده نشون داده می شه وجود داره . 
این بازی منو و ورقا و یکی از پسر عمه های منو کلی آدم دیگه رو مجذوب خودش کرده . بازی گرافیگ توپی نداره اما به موقع ی خودش گرافیکش رو به نمایش میذاره اگه تونستم دفعه ی بعد مینویسم چه سیستمی می خواد .
پلیتفرمش هم x box 360 pc & ps 3 
هست !

همه ی شما را به خدا میسپارم !
بدرود 


مورخه :شنبه بیستم تیر 1388 | 0:3 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

منه ندید بدید ، ایکس باکس خرید !

سلااااااام بر همه ی دوستای عزیز !امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید . این روز ها خیلی سریع برام می گذشت و کم تو اینترنت و تایپ و کامپیوتر بودم برای همین تا مدت ها از من خبری نبود . 
دو سه روز پیش بعد کلی چک و چونه زدن و گریه زاری (!) به مادرم، تصمیم گرفتیم بریم تهران ، البته من و پدرم که همیشه خیلی سرش شلوغه ( پدر من گلفروشه و عزایی و عروسی میان ازش گل ببرن برای همین همیشه پر مشغله هست ) تصمیم گرفتیم بریم تهران . 
این قضییه برای دو قضییه دیگه بودن که یه قضییه ی متفاوت که خودش شامل دو قضییه ی جدا می شد یکی از اون دو تا قضییه رو تحت شعاع قرار داد و ما مجبور شدیم به یکی از اون دو قضییه که تحت شعاع قرار داشت نرسیم (!!!!!!!) 
قضییه ی اول ایکس باکس بود : من از مدت ها پیش پول جمع کردم تا یه ایکس باکس با حال بگیرم *( این قضییه تا مدت ها برام یه آرزو شده بود . چرا چون روز اول تعطیلی داستان فاینال زبان پیش اومد ، بعد انتخابات ، بعد شورش و کشت و کشتار ، که همهی اینا با هم یه چیز تو ما یه های دو سه هفته طول کشید . )
قضییه دوم شورش (!) : نمی دونم چرا کرمم گرفته بود برم راهپیمایی غیر قانونی ! 
قضییه تحت شعاع قرار دهنده ی اول : قیا فه ی دو سه تا گله ( یه چیز ی شامل صد دویست نفر به صورت پرا کنده ! ) از ضد شورشی ها که بعداً براتون تو ضیح می دم . 
قضییه تحت شعاع قرار دهنده ی دوم : مسا فرت هژده ساعته ی ما که 8 ساعت شامل خواب ، 9 سا عت رفت و برگشت 25 دقیقه رفتن طرف فروشگاه و 25 دقیقه بر گشت و در آخر خود خرید در 10 دقیقه ! ( همه این ها برای این که زود تر برگردیم خونه ! )
این قضییه ها ی بالا اون دو تا رو تحت شعاع قرار داد و به راهپیمایی نرفتم !

 اما اصل کار اینه که به ایکس باکسم رسیدم ! 
مورخه :چهارشنبه دهم تیر 1388 | 0:17 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

شرمنده

سلاااام !

امیدوارم همه خوب باشین . 

ما قرار بود بریم تهران ایکس باکسم رو بگیرم از دست این ... ( بغضم تر کید ) نتونستم برم . حالا هم شدیداً در حال دیوانه شدنم اگه تونستین منو از یه ساعت دیگه به راحتی تو تیمارستان می تونین ببینین . محل خرید دستگاه برج ملت داخل خیابون ولیعصر بود ، یعنی دقیقاً همون جایی که مردم جمع می شن ( گریه شدت گرفت ) . از وضعیت بحرانی کشور واقعاً نا رحتم . اصلاً دوست ندارم درگیری بالاتر از این بره . آخه ! جوونا ی مردم دارن می میرن . ( دیگه در این باره حرف نمی زدنم چون می دونم همین حالا هم از خط قرمز وبلاگومون (!) رد شدم .   ... ( این قسمت سانسور شده هست  )) 

حالا یه خاطره می خوام ول کنم جو عوض شه :

هر چی دلت بخواد !

جمعه ما دور هم جمع بودیم و حرف می زدیم که یه دفعه الکی الکی تصمیم رفتن به سینما جدی شد . بله ، قرار شد فرداش – شنبه – بریم سینما . 
تصمیم گرفتیم فیلم و سانس های چند تا سینما رو بپرسیم که یه جای درست حسابی با فیلم خوب بریم . 
بالاخره سولماز به عنوان بزرگ تر بعد از زنگ زدن به اطلاعات بابل شماره ی یه سینما رو گرفت و زنگ زد به اون سینماا ( البته ما بیکار نبودیم داشتیم در تمام این مدت حرف می زدیم میوه می خوردیم و می خندیدیم ! )
به مکالمه ی زیر توجه کنین (!) :
سولماز: سلام آقا.خسته نباشید.سينما x ؟
آقا : بله. ممنون بفرمایید .
سولماز : ببخشید چي دارید ؟
آقا : هر چی دلت بخواد !!!!
سولماز : خب ... سوپر استار دارید ؟!!
آقا ( به تندی و نارحت ) : نه خیر !
تق تلفن رو قطع کرد .
سولماز گیج و منگ می گه : گفتم فیلم چی داری گفت هر چی دلت بخواد گفتم سوپر استار دارید گفت نه .
ورقا می گه : خوب شاید اشتباه گرفتی. اون یارو هم داشت اذیت می کرد .دوباره شما ره رو چک کن . 
سولماز دوباره زنگ می زنه و شماره رو می پرسه می بینه شماره اشتباه نبود . این دفعه باز هم به مکالمه توجه کنین ( خدا وکیلی توجه کنین ! )
سولماز : سلام آقا . ببخشید من شماره شما رو از 118 گرفتم...اونجا سينما X ه ؟
آقا:بله خانم درست گرفتين.
سولماز: فيلم چي دارید ؟
آقا : خانوم ، فیلم ِ « هر چی دلت بخواد » (!!!!!!!!!!!!!!!)
پ.ن : هر چی دلت بخواد اسم یه فیلمه !!


مورخه :چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 | 20:10 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر
https://graph.facebook.com/USER_ID/subscribers?access_token=...